اخوان‌ثالث، کیارستمی و احمد اخوت در سرپل‌ذهاب

«فقدان» / فاطمه ذوالفقاری

خیلی شب‌ها به زلزله‌ی تهران فکر می‌کنم. دقیق‌تر بگویم بعد از دیدن فیلمِ «تهران چند درجه ریشتر؟» ساخته‌ی پیروز کلانتری- هر شب به زلزله فکر می‌کنم. فیلم «فقدان» چند هفته بعد از زلزله سرپل‌ذهاب در سال ۹۶ را به تصویر می‌کشد. فیلم را که دیدم به یادِ «زندگی و دیگر هیچ» عباس کیارستمی افتادم. سال ۸۶ کیارستمی به اراک آمد و این فیلم را در کنار او دیدیم. زندگی قوی‌تر از زلزله است؟ نمی‌دانم. خانه‌ی نوساز ِ دختر و پسر جوان به آوار تبدیل شده است. جان‌ها و اشیایی زیر آوار هستند و زندگی که ادامه دارد. شاید کیارستمی درست گفته: «زندگی و دیگر هیچ».

خانه‌ی پدری ِ آوار شده و لنگه‌ کفشی زیر ِآوار: این‌جا خانواده‌ای زندگی می‌کردند. آزیتا و صادق دختر و پسرِ جوانِ فیلم به دنبالِ تکه‌هایی از گذشته‌ی خودشان می‌گردند و به آلبوم‌های عکس، عکس‌های بچگی، فیلم‌های قدیمیِ خانوادگی و عکسی در حرم امام رضا می‌رسند.

مادری از پسرش می‌گوید. پسری خسته که چند سال برای ساختن خانه‌ای که نشد در آن زندگی کند زحمت کشید. زلزله همین کلمه‌ی تنهاست. همین کلمه‌ای که این مادر می‌گوید: خسته‌ام. زلزله همه‌چیزش سخت است. آزیتا می‌گوید: «عزیزایی که از دست دادیم، آوارگی و بدبختی.»

در میانِ آوارها صدای اخوانِ ثالث را می‌شنوم:«خانه‌ام آتش گرفته‌ست ، آتشی جانسوز/ هر طرف می‌سوزد این آتش/پرده‌ها و فرش‌ها را ، تارشان با پود». کیارستمی هم آن‌جاست. او رو به اخوان می‌گوید: «زندگی و دیگر هیچ». می‌گوید ببین این‌ها هنوز زنده‌اند و دنبالِ زندگی می‌گردند. اخوان حرفِ خودش را می‌زند: «خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم/همچنان می‌سوزد این آتش/ نقش‌هایی را که من بستم به خون دل/بر سر و چشم در و دیوار/در شب رسوای بی‌ساحل».

زلزله به عروسک پارچه‌ای کوچک هم رحم نکرده بود. عروسک با چشمی کنده‌شده از زیر آوار بیرون می‌آید. آتوسا و صادق چیزهایی را از زیرآوار پیدا می‌کنند: آینه، گوشواره، تنبوری شکسته، کیف لوازم آرایش، دسته گلِ روزِ مادر، انگشتر طلا، دمپایی و… بین همه‌ی این جستجوها و گفتگوی بی‌نتیجه‌ی اخوان‌ثالث و کیارستمی ناگهان احمد اخوت پیدا می‌شود. او رو به کیارستمی از «دلبستگی به اشیا» می‌گوید. بعد اضافه می‌کند آتوسا و صادق چیزهایی را آن زیر پیدا می‌کنند که شاید حتی یادشان رفته باشد آن‌چیزها هم بودند.(*) کیارستمی دوباره می‌گوید: «زندگی و دیگر هیچ». احمد اخوت می‌گوید من هم همین را می‌گویم. اخوان سرش را پایین می‌اندازد و می‌رود. صدایش می‌آید که می‌خواند: «سر کوه بلند از ابر و مهتاب/گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب/اگر خوابند اگر بیدار، گویند/که هستی سایه‌ی ابر است، دریاب».

* اشاره به فصلِ «خوانشِ کشوی میز» از کتابِ «تا روشنایی بنویس» نوشته‌ی احمد اخوت. انتشارات جهان کتاب.

فصل دوم
زن و شوهری