این، روایت یک دوره‌ست

بچه‌های هنرستان مدرس هیچ درگیر التهاب کنکور نبودند. انگار گوشه‌ی شاد و کوچکی از جهان رو پیدا کرده بودیم و دورهم جمع شده بودیم. باهوش‌ترین‌هامون هم با این واقعیت که مُهر بچه‌تنبل روی پیشونیشون خورده مشکلی نداشتند. یکی خودش رو طراح لباس آینده می‌دید و اون یکی معمار. کلاس ما هم که جمع نقاشان بالقوه بود. ۸۵، سال کنکور ما بود، و من شرکت نکردم. سودای هرچیزی توی سرم می‌چرخید جز دانشجو شدن. فیلمسازی بود، نقاشی بود، ساز زدن بود، شاید هم فقط با بزرگ‌ترها نشستن و پاشدن بود. هرچی که بود درِ ورودیش به چشمم درِ دانشگاه نبود. ولی با همه‌ی این‌ها قصه‌ی پریسای «شمارش معکوس» انگار آشناترین داستان دنیاست.

پریسایی که ساعت چهار صبح بیدار می‌شه تا برای کنکور ۸۷ درس بخونه یکی از ماست؛ یکی از مایی که روزها رو تا گرفتن آخرین کارنامه می‌شمردیم تا بزنگاه برداشتن ابرو زودتر برسه. یکی از مایی که له‌له می‌زدیم برای رسیدن به عدد جادویی هجده، که بعدش گواهینامه می‌اومد و امکانِ زن جوان پشت فرمان بودن. تکه پارچه‌ی سبزی که سوغات مکه و کربلا بود و تقسیم می‌شد به بندهای نازکی دور دست‌ها، چه به نیت عبور از امتحان، چه به نذر آسان گذشتن آموزشی یارِ سرباز. اون سال‌ها بیشتر ما یا کسی مثل حمیده‌ی پریسا رو تو مالزی داشتند، یا در حال دویدن برای حمیده شدن بودند. تب دانشگاه‌های نوساز و به نسبتِ اروپا ارزان کوالالامپور به جان خانواده‌ها افتاده بود و در توافق ناگفته‌ای نسخه‌ی ممکن و محافظه‌کارانه‌ای از پیشرفت بود که «خوبیش برای دخترها امنیتشه».

این داستان آشناست چون جزئیات زندگی از طرح کلی جلو می‌زنه. وقتی دختر کوچک‌تر، مریم، از سختی‌های خواهرِ پشت‌کنکوری داشتن می‌گه و پشت سرش ویدیوی «وست لایف» بی‌صدا در حال پخش شدنه، مساله‌ی امتحان رنگ می‌بازه و قشنگ‌ترین لحظه‌های خواهر داشتن‌ و روزهای داغ تیرماه و پنجاه بار با هم شوی «بک استریت بویز» دیدن میاد جلوی چشم. لحظه‌هایی که چند سال بعد می‌فهمی معنای واقعی سعادت بودند و پادشاهِ درس و دانشگاه و کار.

روایت «شمارش معکوس» روایت یک نفر نیست، روایت یک دوره‌ست. دوره‌ی زندگی مایی که چه دانشگاه آرزومون بود چه نبود آینده رو تو مشتمون می‌دیدیم، روزگار برامون یه کم از دهه‌های قبل آسون‌تر بود و صدای خنده‌مون تو خونه بلند. بچه‌ی مامان وقتی برای صبحِ زود بیدار شدن هم‌پا می‌خواستیم و بچه‌ی بابا وقتی برای هر دستاوردی قول جایزه می‌گرفتیم.

حالا یازده سال از کنکور پریساها می‌گذره و دیدن قصه‌ی بچه‌های ورودی ۸۷ کار مهمیه، چون سال بعدش دوره‌ای شروع شد که برای خود روایت دیگریست.

فصل اول
جوانی