بیماری نادر از نزدیک

بس از دیدن «آهستگی» یاسر خیّر

گریوز (graves) دارم. سربازم. متأهلم. معلم نگارشم. درگیر گریوزم. مشغول خدمتم. ازدواج کرده‌ام. ادبیات درس می‌دهم. دچار گریوز شده‌ام. دورۀ اجباری را می‌گذرانم. همسر دارم. آقای انشام. این جمله‌ها را هر جوری بنویسیم شرایط من عوض نمی‌شود؛ نه که بار معنایی واژه‌ها و چیدمانشان را درک نکنم ولی می‌فهمید چه می‌گویم. گریوز بیماری خودایمنی نادری است که به تیروئید سرباز متأهلی که معلم بوده آسیب می‌زند، هر جوری که نوشته شود.

وسط تابستان نودوچهار با بهترین دوستم ازدواج کردم. اول تابستان نودوهفت سرباز شدم. آخر زمستان نودوهفت دست چپم لرزید و پاهایم سست شد و چشم‌هایم از حدقه بیرون زد و خوابم آشفته شد و تنم خارید و گردنم گره خورد و روزی هفت هشت بار دستشویی رفتم و بیست کیلو از وزنم هم با آن رفت. گریوز بیماری خودایمنی نادری است و اول و وسط و آخر و تابستان و زمستان و دست و پا و خواب و بیدار و بالا و پایین نمی‌شناسد.

معلم حق‌التدریسی که خصوصی درس نمی‌دهد و کار دیگری هم جز تدریس ندارد، وقتی سرباز می‌شود می‌داند که درآمدی نخواهد داشت. ولی نمی‌داند که دلار سه‌هزاروچندصدتومانی می‌شود پانزده‌هزار، شانزده‌هزار، هفده‌هزار. می‌داند که پدرش کمک می‌کند به پرداخت اجاره‌خانه‌اش ولی نمی‌داند که صاحب‌خانه بعد از بالا رفتن عجیب اجاره‌ها، می‌زند زیر قرارداد و وسط سال بلندش می‌کند و مجبور می‌شود به اسباب‌کشی. می‌داند که باید برای بی‌کاری دوران سربازیش پس‌انداز کند، هجده میلیون هم کنار می‌گذارد، ولی نمی‌داند که اسباب‌کشی ناخواسته شش‌ میلیونش را می‌خورد و رسیدگی‌های پزشکی ناخوانده چهار تایش را و هر خریدی هم که می‌کند تومانش دورقمی نمی‌شود. خیلی چیزها را نمی‌داند. گریوز بیماری خودایمنی نادری است و دانا و نادان و بی‌کار و شاغل و مستأجر و مالک و دورقمی و سه‌رقمی سرش نمی‌شود.

ازدواج که می‌کنی، رنگ زندگیت تغییر می‌کند؛ سیاه‌وسفیدی و رنگ می‌پذیری از دیگری. سازگاری می‌کنی، پیچیده‌تر می‌شوی، بیشتر می‌شوی، رنگارنگ می‌شوی. سرباز که می‌شوی، خُردت می‌کنند، بی‌منطقی را نفس می‌کشی، هویتت را می‌گیرند، عصبانی می‌شوی و مزۀ زندگی را جور دیگری درک می‌کنی: خیلی تلخ، کمی شور. بی‌کاری که می‌آید، شکل زندگیت عوض می‌شود؛ نگرانی سایه می‌اندازد روی همه چیز. کوچک می‌شوی، «آ»ی آینده‌ات را کوتاه و کوتاهتر می‌کشی. ولی بیماری انگار بوی زندگی را دستکاری می‌کند. بو دیرپاترین حس‌هاست. لحظه‌ای می‌پیچد ولی همان لحظه سال‌ها گوشه‌ای از مغزت می‌نشیند. هر حالی که کمی شبیه روزهای بیماری است، تمام احوال بیماری را از کف مغز بالا می‌کشد و می‌گذارد جلوی چشم. خفیف‌ترین بوی بیمارستان هم. گریوز بیماری خودایمنی نادری است و رنگ و طعم و شکل و بو نمی‌فهمد.

تخصصم این است که به یاد توران ‌میرهادی‌، کار کوچک را به غم بزرگ تبدیل کنم و بالاترین میزان عملکردم هم در مواقع تنهایی است. وقتی تنها هستم، همه چیز را به غم تبدیل می‌کنم. ریزترین اتفاق روزمره می‌تواند همان کار کوچکی باشد که مشتاقانه منتظر من است که تبدیلش کنم. برای این تخصص من بیماری وسط بی‌کاری و سربازی ترکیب فوق‌العاده‌ای است؛ بهترین تختۀ پرش است برای شیرجۀ یک‌نفره در استخر غم. شیرجه‌‌ای کند و کش‌دار که قطعاً انتهایش غرق شدن است، نه غوطه خوردنی لذت‌بخش در آبی زلال و خوش‌دما. شنا در غم را بلد نیستم. دست‌وپای بی‌خود می‌زنم و همیشه هم تا مرز غرق شدن می‌روم. غرق می‌شوم اگر ناجی لبۀ استخر نایستاده باشد و نگاهم نکند و سر موقع دستم را نگیرد. همسرم ناجی غریق نادری است که از گریوز و غم و استخر و غرق شدن باکش نیست.

رضا را می‌فهمم، فرزانه را، بیماری را هم. بیماری مناسبات بین آدم‌ها را عوض می‌کند. جهان‌بینی کسی که بیماری جدی‌ای را تجربه می‌کند گاهی به‌کل دگرگون می‌شود. نگاهش به خودش، به مرگ، به زندگی، به رابطه و به معناهایی که این‌ها دارند شکل تازه‌ای می‌گیرد؛ به‌ویژه وقتی می‌داند بیماریش نه علت مشخصی دارد و نه درمانی و فقط قرار است مدارا کند. دیگران نزدیکش هم اثر می‌گیرند از این دگرگونی. هیچ انقلابی بدون هزینه نیست.

غربی‌ها در مراسم ازدواجشان و هنگام گفتن سوگندواره‌ها تأکید می‌کنند که در خوشی و ناخوشی، در بیماری و سلامتی در کنار همند. ما I do نگفته در کنار هم بوده‌ایم و هستیم؛ چه از آغاز درگیری یک‌سال‌ونیمۀ من با گریوز که همسر همۀ دره‌ها و قله‌های خلقی من را پابه‌پا آمد و چه الان که چند ماهی است همسر گرفتار آبسه‌ای در انتهای روده‌اش شده و من لنگان‌لنگان می‌کوشم پیشش باشم. عشق پدیدۀ نادری است که خوشی و ناخوشی و بیماری و سلامتی و دره و قله و سال و ماه سرش نمی‌شود.

فصل دوم
زن و شوهری