تصوراتی که از دوران دانشجویی پودر شد و به هوا رفت

نگاهی به سه مستند «زندگی همین است»، «شمارش معکوس» و «پاستای ایرانی»

دانشجوهای مستند «زندگی همین است» تصویر اولیه‌ی من از «دانشجو» و «دوران دانشجویی» هستند. شبیه آن‌هایی هستند که وقتی ده، یازده ساله بودم در دانشگاه اصفهان دیده بودم؛ وقتی همراه خواهر و برادرم به دانشگاهشان رفته بودم. خواهر و برادر بزرگ‌تر من ورودی‌های ۱۳۷۶ بودند و هنوز که هنوز است تصور می‌کنم دورانی که آن‌ها گذرانده‌اند، آن چیزی بوده که من دلم می‌خواست در دانشگاه ببینم. آن‌همه شور و امید و آرمان‌خواهی و داشتن یک تصویر روشن از آینده را انگار آن‌ها داشتند. طعم «پیروزی» را آن‌ها انگار با رئیس‌جمهور شدن خاتمی چشیده بودند. طعمِ داشتن فرصت و قدرت برای ساختنِ چیزی که فکر می‌کردند درست است. چیزی که ما نداشتیم. احتمالا برادرم تصویر دانشجویان دهه‌ی چهل را داشت وقتی به دانشگاه فکر می‌کرد و تصور می‌کرد دانشجوهای «واقعی» دیگر وجود ندارند! همیشه چیزی در گذشته هست که آن را مطلوب‌تر جلوه می‌دهد.

تصوری که من از دانشگاه داشتم جلسات انجمن بود، نشریات دانشجویی بود، اردوهای تشکیلاتی بود. این‌ها چیزهایی بود که می‌دیدم برادرم در دانشگاه دارد و من هم می‌خواستم داشته باشم. حوادث کوی دانشگاه تهران را، قتل‌های زنجیره‌ای را، حصر منتظری را، ترور حجاریان را و چیزهای دیگر را از دهان اطرافیانم می‌شنیدم و در حافظه‌ام ذخیره می‌کردم و گاهی در مدرسه برای بقیه‌ی بچه‌ها سخنرانی می‌کردم. حرف‌هایی که بچه‌ها برایشان معنا و اهمیتی نداشت. آن یأسی را که «ابراهیم» یا «نرگس» دچارش شده‌اند و در «زندگی همین است» از آن حرف می‌زنند، من نمی‌خواستم باور کنم. حتی با این‌که یأس برادرم را از نزدیک می‌دیدم، آن را درک نمی‌کردم. چیزی که در ذهن من جا خوش کرده بود، آن آرمان‌خواهی‌ای بود که قبل از آن در او و هم‌دانشگاهی‌هایش دیده بودم. من می‌خواستم بروم دانشگاه که بروم انجمن. برایم مسلم بود که باید علوم انسانی بخوانم. اما جالب است که حالا وقتی دوباره بعد از گذشت حدودا یک دهه از دوران دانشجویی‌ام این مستند را می‌دیدم هنوز نمی‌دانم همذات‌پنداری‌ام با دانشجوهای هنری این فیلم از دانشجوهای سیاسی‌اش بیشتر است یا نه. یک‌طرف انفعال و پوچی و ناامیدیِ فردگرایانه‌ای است که در شخصیت‌هایی نظیر «روزبه» و «پیام» هست و احساس نزدیکی‌ای که به دنیای داستانی و شعری آن‌ها دارم و در طرف دیگر امثال «ابراهیم» یا «نرگس» که می‌خواهد اوضاع سیاسی و اجتماعی را تغییر بدهد یا بهبود ببخشد. انگار دیگر چیزی میانه‌‌ی این‌ها نیست. شاملو و ساعدی و گلشیری نیست. سیاست یا برایت ابدا اهمیتی ندارد یا آلوده‌ی آن هستی. آن وسط چیزی نیست، که من می‌خواستم باشم.

اصلا من می‌خواستم چی بشوم؟ یادم می‌افتد به دوران کنکور. دخترکِ مستند «شمارش معکوس» یک سال از من کوچک‌تر است. من کنکور ۱۳۸۶ علوم انسانی را داده بودم و او ۱۳۸۷ را. او با من فرق دارد. برون‌ریز است و خانواده‌اش به‌کلی با مالِ من متفاوت است. اما در میزان فشار و واهمه از قبول نشدن با هم فرقی نداریم. مادر او دنبال آرزوهای خودش در دخترش می‌گردد. چرا من مادرم را در سالی که کنکوری بودم به یاد نمی‌آورم؟ فقط تسبیح چرخاندن یا دعا خواندن را یادم هست. ما با هم زیاد حرف نمی‌زدیم. فقط همدیگر را حس می‌کردیم و می‌کنیم. من از یک‌جایی به بعد حتی در کتابخانه‌ی نزدیک خانه درس نمی‌خواندم و خانواده‌ام اطلاعی از برنامه‌هایم برای درس خواندن نداشتند. فقط می‌دیدند که من از فرط لاغری دارم تمام می‌شوم و گویا درس هم می‌خوانم. خواهر و برادرم از یک‌جایی به بعد که حس کردند من بزرگ شده‌ام توصیه و نصیحت هم نمی‌کردند. غبطه می‌خورم به این‌همه جدی گرفتن مناسک کنکور توسط دخترِ این فیلم؟ من هیچ‌وقت این چیزها را جدی نگرفته‌ام. همین‌جوری رفته‌ام توی دل ماجرا. «مینا»؛ دوست درسخوانم برایم یک دفترچه درست کرده بود و ساعت به ساعت مشخص کرده بود که چی بخوانم و چه تستی بزنم. هیچ‌وقت دیگر آن‌جوری درس نخواندم. آن‌ هم به لطف مینا بود. شب آخر من هم مثل «پریسا» از درس خواندن دست نکشیده بودم و همچنان تست می‌زدم و حس می‌کردم مطلقا هیچ چیزی نمی‌دانم. اما وحشتناک‌تر از همه چیز آن خواب‌هایی بود که در آن‌ها به جلسه‌ی کنکور نمی‌رسیدی چون خواب مانده بودی‌؛ خوابی که هنوز هم می‌بینم.

این‌طور که در پایان فیلم نوشته‌اند پریسا موفق می‌شود به آن چیزی که می‌خواهد برسد. احتمالا با رتبه‌ای زیر دویست. اتفاق عجیبی که در جلسه‌ی امتحان برای من افتاد اما نگذاشت رشته‌ای که می‌خواهم را بیاورم. من از همان دوم دبیرستان قفل کرده بودم روی جامعه‌شناسی و احتمالا مُد هم شده بود. سر جلسه همه چیز عادی پیش رفت اما آن حالتِ غریبی که دچارش شدم باعث شد دو تا از مهم‌ترین درس‌ها را از دست بدهم.

هنوز هم نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. فقط تصور کنید چهل‌وپنج دقیقه به پایان جلسه مانده اما من یکهو چشم‌هایم را باز کردم و دیدم بیست دقیقه بیش‌تر فرصت ندارم. آیا خوابم برده بود؟ احتمالا باید با چشم‌های باز خوابیده باشم، چون خوابیدنم توجه هیچ‌کدام از مراقب‌ها را جلب نکرده بود. حالا می‌گویم که شاید خواب بوده‌ام. آن موقع اصلا آنقدر شوک شده بودم که نمی‌دانستم کجا هستم و کی هستم. به‌نظرم رفته بودم توی فکر. تست‌های فلسفه و منطق و جامعه‌شناسی را نزده بودم. از وقتی فهمیدم زمان ندارم، همین‌طور اشک می‌ریختم و سعی می‌کردم با بیش‌ترین سرعت سوال‌ها را بخوانم و جواب بدهم. همه چیز برایم آشنا بود. یک‌سری جواب‌ها را از حفظ بودم و آن‌ها را می‌زدم. فقط سعی کرده بودم بر خودم مسلط باشم و همان بیست دقیقه را از دست ندهم؛ و ندادم. اما درصد پایین جامعه‌شناسی کار خودش را کرد و من آن رشته را قبول نشدم و رفتم علوم سیاسی، چیزی که میانه نبود و من را مجبور می‌کرد یک طرف بایستم و آن طرف سیاست بود.

به‌هرحال من هل داده شدم به سمت سیاست، بی‌آن‌که این‌همه آن را خواسته باشم. و روزگاری که در آن دانشجو بودم از سیاسی‌ترین روزهای کشور بود و انتخابات ۸۸ را توی خودش داشت. من پایم را که توی دانشگاه اصفهان گذاشتم انجمن تعطیل شد و بعد که از دانشگاه درآمده بودم انجمن دوباره مجوز گرفت! انجمن چیزی بود که من به خاطرش رفته بودم دانشگاه! گروه‌های سیاسی دانشگاه پراکنده بودند. اکیپ و جمع‌های کمی وجود داشت و اگر بود، علنی نبود. ما هم هیچ راهی جز نشریه‌ی سیاسی راه انداختن نداشتیم. امید داشتیم ما؟ احتمالا. قدرت نداشتیم اما، و این بیش از همه آزارمان می‌داد. نمی‌توانستیم جمع بشویم. توی چمن‌ها و مسجد دانشگاه باید نشریاتمان را تا می‌زدیم. و هر آن منتظر بودیم این روزها بگذرد و دانشگاه دهن ما را سرویس کند، چرا که حالا داشت از گناهان ما چشم‌پوشی می‌کرد. به‌هرحال همه چیز خراب شد و نمی‌دانم وضعی که ما آن روز داشتیم از دانشجوهای دهه‌ی هفتاد بدتر بود یا بهتر. حالا آن‌ها کجا هستند؟ خیلی‌هایشان حتما مهاجرت کرده‌اند. مثل هم‌دوره‌ای‌های برادرم که می‌گویند به خاطر بچه‌هایشان هم که شده دیگر به ایران برنخواهند گشت. اما انگار آن نسل اگر مهاجرت هم کرد، در پی فراموش کردن گذشته نبود. ناامید بود اما حتی به فعالیت‌هایش در خارج از کشور ادامه می‌داد و اگر جسم‌اش این‌جا نبود، روح‌اش توی این وطن، این پرنده‌ی پر در خون گیر کرده بود. اما آن‌هایی که پس از ۸۸ رفتند جور دیگری بودند. مثل دانشجوهای «پاستای ایرانی» که فقط از وضعیت فرار کرده بودند. من آن سهمگینی موج مهاجرت پس از ۸۸ را دیدم و خودم هم یکی از آن‌هایی بودم که از فرط یأس و آن ضربۀ سیاسی مهلک مریض شده بودم و دلم می‌خواست بروم اما حالش را نداشتم. فقط می‌خواستم بروم. دانشجوهای «پاستای ایرانی» هم انگار پی چیز خاصی نبوده‌اند، فقط می‌خواهند این‌جا نباشند. و دنبال خوشی‌های کوچک زندگی می‌گردند. رفتن به‌خاطر رفتن، رفتن به‌خاطر میل به نماندن. هیچ هدفی انگار در کار نبود و نیست. اگر باشد هم اهداف شخصی در اولویت است. چرا فکر می‌کنم جوان‌های قدیم کم‌تر میان‌مایه بودند یا اهداف بلندتری در سر داشتند؟ حتی در عاشق شدن، همان‌طور که «پیام» می‌گوید دیگر کسی با کت‌و‌شلوار خودش را به خاطر معشوق توی آب نمی‌اندازد.

حالا سی سالگی را رد کرده‌ام و دوران دانشجویی به نظرم خیلی دور و تار است. وقتی کنکوری بودیم تصور می‌کردم اگر قبول نشوم و به دانشگاه دولتی نروم دنیا به آخر می‌رسد. من وقتی از جلسه‌ی کنکور برگشتم در تمام راه، توی اتوبوس واحد و بعد خیابان و بعد خانه زار زار گریستم. آن‌قدر که فکر کردم دارم از فرط گریه کردن می‌میرم. مادرم چیزی نگفت. بعدها فهمیدم هجوم آن گریه از سرِ خستگی و راحت شدن از یک سال زجر کشیدن بود. اصلا ارزشش را داشت؟ حالا تنها چیزی که از دانشگاه برایم مانده دوستانم هستند. دانشگاه نه محیطی برای درس خواندن بود، نه کار سیاسی و تغییر وضع موجود، نه عاشق شدن و نه روشنفکر شدن. تنها فضایی بود که داشتیم برای اجتماعی شدن و آدم دیدن. احتمالا امروزه جوان‌ها به انداز‌ه‌ی ما برای ادامۀ زندگی‌شان به دانشگاه نیاز ندارند…

فصل اول
جوانی