تصویر ما از شهر چگونه ساخته می‌شود؟

از تجربه‌ی ساخت فیلم «۱۴ آبان، روز آتش»

اصلاً یکی از انگیزه‌های من در رو آوردن به مستندسازی، تصویربرداری و عکاسی از تهران بود. بیش‌تر فیلم‌هایی هم که ساختم یک جوری به تهران مربوط می‌شوند. “وارونگی” ــ درباره‌ی آلودگی هوای تهران ــ فرصتی بود برای ثبت چشم‌انداز تهران در آلوده‌ترین روزهای آذرماه که شهر به شهری آخرالزمانی می‌ماند. “تهران در عکس” اما نگاهی است به تصویری که عکاسان در دوره‌های مختلف از تهران ثبت کرده‌اند و تغییراتی که به موازات تحول عکاسی و نگاه عکاسانه و تحول تاریخی شهر روی داده است. اما “تهران در عکس” فقط درباره‌ی تهران نیست، درباره‌ی عکاسی هم هست. و از آن‌جا با پرش‌هایی می‌رسیم به فیلم مورد بحث ما که “۱۴ آبان، روز آتش” باشد درباره‌ی تهران در یکی از روزهای پاییز ۱۳۵۷ و البته درباره‌ی نقشِ تصویر سینماتوگرافیک ــ اعم از عکس و فیلم ــ در زنده نگاه داشتن تصویر شهر و آن‌چه بر آن گذشته است و تاملاتی درباره‌ی تفاوت حافظه و عکس ــ اعم از عکس ثابت و متحرک ــ و بازی‌های حافظه و …

به این معنی “۱۴ آبان، روز آتش” مستندی درباره‌ی مستندسازی هم هست و نقشی که عکاسان و مستندسازان در حفظ خاطره یا حافظه‌ی جمعی بازی می‌کنند و این‌که تصویرهای فوتوگرافیک به‌عنوان سند‌های تاریخی باقی‌مانده از یک دوره تا چه اندازه قابل‌اعتمادند و نسبت به آن‌چه در ذهن باقی می‌ماند و نسبت به روایت‌های کتبی و شفاهی وابسته‌ به حافظه‌های فردی تا چه اندازه معتبرتر یا نامعتبرترند.

یکی از ویژگی‌های فیلم این است که خودم در آن روز ــ ۱۴ آبان ۱۳۵۷ ــ در خیابان‌ها بودم؛ چیزهایی از اتفاقات آن روز را دیده بودم. تهران را در آن روز بخصوص دیده بودم. در میدان بیست‌وپنج شهریور آن روز و هفت تیر امروز، حضور داشتم و سوختن ساختمان چندطبقه‌ی بانک ملی را به چشم خود دیده بودم. بیرون زدن شعله‌های آتش را از پنجره‌های طبقات فوقانی بانک ندیده بودم، اما می‌دانستم که همان روز، احتمالاً همان وقت که بانک داشت می‌سوخت، کمی پایین‌تر در همان خیابان، ساختمان نمایندگی «ب ام و» منهدم شده و تقریباً چیزی از آن باقی نمانده بود و سینما دیاموند هم سوخته بود که دیگر هیچ‌وقت سینما نشد و شد انبار یک نهاد دولتی (و همین حالا که دارم می‌نویسم تردید کردم سینما دیاموند همان روز طعمه‌ی آتش شده بود یا پیش‌تر). بعد، تصویری را به یاد داشتم از جوانانی که شعارهای “مرگ بر شاه” نوشته بر کاغذ را روی به برف‌پاک‌کن‌های ماشین‌ها می‌چسباندند و وقتی برف‌پاک‌کن‌ها حرکت می‌کردند انگار ماشین‌ها می‌رقصیدند. آن‌طور که یادم مانده بود سرکوچه‌مان در خیابان سنایی این صحنه را دیده بودم. و چیزهای دیگری هم در ذهنم بود، اما مهم‌ترین تصویری که سال‌ها در خاطرم مانده بود همان تصویر سوختن بانک ملی بود و تصویری کلی‌تر از شهری که در گوشه‌وکنارش ساختمان‌هایی می‌سوختند. اما وقتی در فیلم‌های آرشیوی باقی‌مانده از آن روز می‌گشتیم به چیزهایی برخوردیم که درستی برخی از آن تصویرهای ذهنی را مورد تردید قرار می‌داد.

قصدم این بود که با برخی از کسانی که آن روز فیلم گرفته بودند صحبت کنم. با محمد تهامی‌نژاد صحبت کردم که آن روز با گروه فیلمبرداری در خیابان‌ها حضور داشت، اما نه از فیلم‌هایی که گرفته بود نمونه‌ای باقی مانده نه خودش چیز زیادی از اتفاقات آن روز یادش بود. با اصلانی و شیردل که گفته می‌شد آن روز فیلم گرفته‌اند ــ خاطرم نیست چرا – صحبت نکردیم. با ناصر باکیده ــ که او نیز فیلم گرفته بود در روز ۱۴ آبان ــ صحبت کردیم که در فیلم هست. خود این تجربه‌ی تحقیق، این فراموشی خودخواسته یا ناخودآگاه، شد موضوع فیلم. ناصر باکیده اطمینان داشت که آتش‌سوزی‌های آن روز کار ساواکی‌ها بوده است و می‌گفت در فیلم‌هایی که گرفته این موضوع معلوم است. اما از فیلم‌هایی که باکیده گرفته امروز نشانی نیست. او می‌گوید همه‌ی فیلم‌ها را به تلویزیون داده. بی‌اعتمادی به حافظه را با این پرسش در گفتار فیلم کوشیدم نشان دهم که «اگر روزی این فیلم‌ها پیدا شوند، تا چه اندازه با آن‌چه باکیده تعریف می‌کند انطباق خواهند داشت؟»

با خانم توران ولی‌مراد، جامعه‌شناس و تهیه‌کننده‌ی تلویزیون هم که روز ۱۴ آبان ۵۷ در خیابان‌های تهران بود، صحبت کردیم. وقتی پرسش‌هایم از او دقیق‌تر شد و از جزئیات پرسیدم گفت: «سی سال گذشته. آدم یادش نمی‌مونه … »

این به یاد ماندن و چگونه به یاد ماندن تصویر شهر شاید موضوع اصلی‌تر “۱۴ آبان، روز آتش” باشد. خب تهران آن روز چه شکلی بود؟ فیلم‌هایی باقی‌مانده از آن روز تصویری از چهره‌ی شهر در آن روز بخصوص ترسیم می‌کنند که با حافظه‌ها متفاوت است. البته من هم این فیلم‌ها را طوری تدوین کرده‌ام که با تصویر ذهنی من از آن روز در روح کلی‌شان انطباق داشته باشند. هرچند بعضی جاها آن‌قدر عدم تطابق آشکار است که چاره‌ای از تجدیدنظر در خاطره‌های ذهنی باقی نمی‌ماند.

باز برمی‌گردم به تصویر سوختن بانک ملی در میدان هفت تیر. همان طور که در فیلم هم گفته‌ام، من به یاد داشتم که آتش از پنجره‌های طبقه‌ی بالای بانک بیرون می‌زد. در تصویری که از سوختن این ساختمان باقی مانده، فقط طبقات پایین آتش گرفته‌اند و می‌سوزند. آیا اصلاً اشتباه یادم مانده؟ چرا؟ شاید هم بعداً آتش به طبقات بالا سرایت کرده؟ تصویر سوختن این ساختمان را در فیلم با تصویر امروز آن مقایسه می‌کنم. ساختمان خب البته تعمیر شده اما بعید به نظر می‌رسد آن طور اساسی که در ذهن من بود سوخته باشد. در واقع تهران من در روز چهارده آبان تهرانی است که با تمایلات ذهنی من، به میل من به فروپاشی اقتدار و این‌که سوختن شهر را نمادی از ریزش این فروپاشی بدانم آمیخته است.

صحنه‌ی انقلاب‌های مدرن خیابان‌های شهرند. صحنه‌ی انقلاب پنجاه و هفت هم خیابان‌های تهران (و البته دیگر شهرهای بزرگ کشور) بودند. چشم‌انداز شهر برای ما همیشه آمیخته با تصویرهای ذهنی است؛ و این فقط در مورد انقلاب نیست که صدق می‌کند. تهران مرکزی برای من هر گوشه‌اش آمیزه‌ای است از خاطرات. شصت‌وخرده‌ای سال زندگی در این بخش از تهران. یک ساختمان داغون در خیابان سی‌تیر (قوام السلطنه) که برای توی نوعی ممکن است هیچ معنایی نداشته باشد، من را به گریه می‌اندازد چون یادآور دیداری با دوستی است که دیگر نیست. و در فضایی که از خیابان نادری (جمهوری) شروع می‌شود و تا تخت‌طاووس (مطهری) امتداد می‌یابد، ساختمان‌ها و کوچه‌ها برایم سازه‌های معمولی، کالبدهای بی‌روح نیستند، فقط از آجر و آهن و آسفالت درست نشده‌اند، به خاطره سرشته‌اند. و هیچ گریزی نیست که آن‌ها را همین طور تصویر کنی. و در این تدوینی که از تصویرهای باقی‌مانده از یک روز شهر به دست می‌دهی، نه تنها به‌یادمانده‌های آن روز، بلکه روایت‌های بعدی‌ات از آن روز و اندیشه‌های کنونی‌ات از آن روز نقش دارند.

سوالات دیگری هم هستند که در فیلم نشد زیاد به آن‌ها بپردازیم.

اگر تصویر سینماتوگرافیک وجود نمی‌داشت (کما این‌که کمتر از دو سده است که وجود دارد) آیا تصور ما از تاریخ و شکل شهرهای‌مان غیرموثق‌تر می‌بود؟ مثلاً در همین فیلم قسمت‌هایی از کتاب “لحظه‌های انقلاب” محمود گلابدره‌ای را هم خوانده‌ام. آیا این متن کتبی از جهاتی قابل‌اعتمادتر نیست؟

فیلم در سال ۱۳۸۷ ساخته شده است. در صحنه‌ای از فیلم در میدان هفت تیر تصویری از مردمی که سوار تاکسی می‌شوند یا در خیابان در راه خانه‌اند نشان داده‌ام و این فضای آرام را با فضای سال ۵۷ مقایسه کرده‌ام؛ به عنوان چیزی کاملاً دوردست. اما یک سال بعد (سال ۸۸) شاهد وقایعی بودیم که باز خیابان‌های شهر را به حال و هوای روزهای ۵۷ برمی‌گرداند. و یک سال بعد از این وقایع در سال ۱۳۸۹ فیلمی دیگر ساخته‌ام به نام “گفت‌وگو با انقلاب” که تماماً از تصویرهای آرشیوی ساخته شده و فصل اولش که درباره‌ی انقلاب‌هاست با روحیه‌ای کاملاً ۸۸ی تدوین شده است. می‌خواهم بگویم اوضاع زمان ساخته شدن فیلم نیز بر تصویری که از گذشته‌ی شهر می‌دهیم تاثیر‌گذارند.

فصل سوم
شهر و من