تو مسئول گلت هستی؟

«فیلمی برای تو» / ایمان بهروزی

«فیلمی برای تو» را برای دومین بار دیدم. فیلمی از ایمان بهروزی در آستانه‌ی سی سالگی. فیلمی خودبیانگر برای «او». فیلمی درباره‌ی آشنایی، رابطه عاطفی: «من از شما خوشم اومده می‌تونم باهاتون بیش‌تر آشنا بشم؟» و سی سالگی: «برمی‌گردی به عقب می‌بینی نه کاری داری نه پولی داری. نه خیلی تو خودت آینده‌ی روشنی می‌بینی.». فیلم خودبیانگر است اما ماجرای شخصی ِآن ماجرای همه‌ی ماست. آشنایی، دوست داشتن، عشق، تردید، انتخاب بین ماندن و رفتن. این‌ها ماجرای همه‌ی ما نیست؟ فیلم‌ساز -«ایمان»- می‌خواهد فیلمی برای «او» بسازد و به دنبال کسی است که بتواند نقش «او» را بازی کند. ایمان قصد دارد برای ادامه‌ی تحصیل از ایران برود، «سعیده» نمی‌تواند یا نمی‌خواهد همراهش برود. او درباره‌ی وضعیتی که در آن قرار گرفته با دخترانی که قرار است در فیلمش بازی کنند حرف می‌زند. یکی از دخترها می‌گوید: «و عشق صدای فاصله‌هاست… صدای فاصله‌هایی که غرق ابهامند». ایمان مردد است. نمی‌داند در نهایت قرار است چه اتفاقی بیفتد. فیلم درباره‌ی انتخاب میان ماندن و رفتن است. جدایی سخت است. دوست داشتن بهترین اتفاق زندگی نیست؟ مگر سعدی نگفته «هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی/ الا بر آن‌که دارد با دلبری وصالی»؟ پس چرا ایمان می‌خواهد برود؟ بله ماجرا به همین سادگی‌ها نیست. از جایی به بعد آن‌قدرها هم احساساتی به مسائل نگاه نمی‌کنیم. هر سه دختری که در ماشین کنار ایمان نشسته‌اند تا برای بازی در فیلم انتخاب شوند «سعیده» هستند. چه فرقی دارد سعیده، نازنین، مائده یا لاله؟ همه درگیر این روابط هستیم. روابط انسانی. روابط عاطفی. یکی از دخترها «شازده کوچولو» را یادآوری می‌کند:‌‌‌ «تو مسئول گلت هستی.» بله همین‌طور است اما زندگی هم داستان‌ها و قواعد خودش را دارد. نیکمت‌های پارک‌ها، صندلی‌های کافه‌ها و رستوران‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌ها در فیلم قرارها، خاطره‌ها و سلام‌ها و خداحافظی‌ها را یادمان می‌آورند. دانشگاه گاهی می‌تواند آدم‌ها را به هم برساند: ایمان به دختری که برای بازی در فیلم انتخاب شده می‌گوید: «من ایمانم دانشجوی سینما. شما تئاتر می‌خونید؟» صدای دختر: «من کلاس دارم.» صدای ایمان: «منظورم همین الان نبود.» گفتگوی آن‌ها ادامه پیدا می‌کند. «آن‌که می‌گوید دوستت دارم دل اندوه‌گین شبی است که مهتابش را می‌جوید.» این فیلمِ شخصی قصه‌ی همه‌ی ‌ماست. قصه‌ی «دوست داشتن و دوست داشته شدن»، قصه‌ی غمناکِ «تحمل تنهایی/تنهایی/ تنهایی عریان»، قصه‌ی «انسان» و «دشواریِ وظیفه». *

چند وقت پیش، بعد از دیدن فیلم «رضا» ساخته‌ی علیرضا معتمدی تا حدودی به همین چیزها فکر می‌کردم. وقتی «ویولت» آمد و با عصبانیت گفت چرا رضا احساساتش را به بازی گرفته، به‌نظرم رسید که چه‌قدر احمقانه. هر که می‌خواهد برود باید برود. از هیچ‌کس نمی‌توان پرسید چرا؟ به هیچ‌کس هم نمی‌توان گفت بمان. همان‌طور که رضا بود. هر کس می‌تواند هروقت که دوست داشت بیاید و هر وقت که دوست داشت برود. به همین سادگی. با همین آرامش و پذیرش، بدون هیچ توقع و تلاشی. به‌نظرم می‌رسد کسی که تردید دارد باید برود. کسی که می‌ماند هم باید برای خودش زندگی تازه‌ای بسازد. زندگی و عشق مثل هم هستند. گاهی می‌خندیم و گاهی گریه می‌کنیم. گاهی به‌هم می‌رسیم و گاهی از هم جدا می‌شویم.

***

* اشاره‌هایی به شعر شاملو

فصل دوم
زن و شوهری