حاج‌عباس، سکینه و نیمتاج

همسران حاج‌عباس / محسن عبدالوهاب

«همسران حاج‌عباس» عنوان فیلمی از محسن عبدالوهاب است. فیلم با این توضیح شروع می‌شود: «سکینه خانم دوازده ساله بود که زن حاج‌عباس ذغال‌فروش شد. چند سال گذشت ولی آن‌ها بچه‌دار نشدند. حاج‌عباس برای بچه‌دار شدن، نیمتاج خانم را که بیوه‌ی فرزند مرده‌ای بود عقد کرد. چند سال گذشت؛ نیمتاج خانم هم بچه‌دار نشد. معلوم شد حاجی بچه‌اش نمی‌شود.»

سکینه خانم شیرین حرف می‌زند: «تو از من نرنج… من زن نمی‌خواستم بگیرم. من برای اولاد گرفتم. تو از من… منو ببخش» دو زن در دو سوی حیاط زندگی می‌کنند. حاج‌عباس از دنیا رفته است. زن‌ها کنارِ سنگِ قبر او نشسته‌اند. سکینه –زن اول حاج‌عباس- وسواسی است. مرتب غر می‌زند: «نیمتاج خانم غذا نسوزه… نمک زیاد نشه… آبلیمواَم بریز… رُبم بریز… دو تا قاشق دستت بگیر… قاشقِ دهنی‌ت رو نزنی به غذا… نیمتاج خانم ملتفت شدی؟» نیمتاج خانم در سکوت کار خودش را می‌کند. با قاشق غذا را می‌چشد و با همان غذا را هم می‌زند. سمساری که برای خرید وسائلِ سکینه خانم آمده می‌پرسد نیمتاج خواهر اوست یا همسایه‌اش؟ سکینه جوابی نمی‌دهد. آن‌ها چه نسبتی با هم دارند؟ «هَوو»ی هم هستند. در فرهنگ معین مقابلِ این واژه این توضیح آمده است: دو زن که یک شوهر داشته باشند.

سکینه خانم به زنِ همسایه وصیت می‌کند: «شب دروغ شد، روز دروغ شد، مُردنم دروغه.» مرگ را نزدیک می‌بیند اما نیمتاج خانم را به‌خاطر شکستن ِ کاسه‌ی گل سرخی که یادگار حاجی است نمی‌بخشد. روابط انسانی پیچیده است. همین‌که سکینه خانم مریض می‌شود نیمتاج برای رفع چشم‌نظر تخم‌مرغی را دور متکای او می‌چرخاند و آن را می‌شکند. نیمتاج کنار رختخواب سکینه می‌نشیند و برایش دعا می‌کند. زن همسایه سکینه خانم را به بیمارستان می‌برد و نیمتاج در تاریکی به اتاق خودش می‌رود. نیمتاج به عکس حاجی نگاه می‌کند. او نگران سکینه است. سکینه به خانه برمی‌گردد. در پایانِ فیلم نیمتاج لالایی می‌خواند. سکینه لالاییِ نیمتاج را در تنهایی خودش ادامه می‌دهد.

روابط انسانی پیچیده است. پیچیده است که هوویی چون سکینه را با همه‌ی خرده‌فرمایش‌های تمام ‌نشدنی‌اش دوست داشته باشی. حاج‌عباس کجای این رابطه‌ی پیچیده است؟ چقدر از رفتارهای سکینه بازتابِ حضور پنهان ِ اوست؟ حضور پنهانِ او در ناخودآگاه سکینه، و حتی نیمتاج.

فصل دوم
زن و شوهری