خوابگاه شماره ۸ اتاق ۲۲۴

زندگی همین بود

ده سال پیش بود؛ شاید هم کمی دورتر. اولین بار که فیلم را دیدم، و دوباره همین چند روز پیش. فاصله‌ی چندساله میان دو مشاهده تغییری در حس و حال دیدن فیلم نداشت. برای من “زندگی همین است” همان بود که بود. کیفیت پیش‌دیجیتالی‌اش، شخصیت‌‌ها و روایت کلان‌‌اش. برای من فقط یک فیلم نبود و نیست، ماشین زمانی است و بهانه‌ای برای مرور خاطره‌ی سال‌های دانشجویی. فیلم “زندگی همین است” از معدود سندها، از جریان زندگی دانشجویی نسل اول دانشجوی سیاسی آزادی‌خواه پس از انقلاب، فارغ از سیاست‌ورزی‌هایشان است.

آن روزها و سال‌ها من تهران نبودم. خیلی دورتر از مرکز و پایتخت در زاهدان زندگی دانشجویی می‌کردم؛ دانشجوی هنر، رشته‌ی نقاشی.

بدون هیچ فرق و تفکیک، زندگی ما دانشجویان سیاسی در سال‌های اواخر دهه‌ی ۷۰ در زاهدان شباهتی عین‌به‌عین به داستان تهرانی‌ها داشت و یحتمل مشابه زندگی دیگر دانشجوها بود در شهرها و شهرستان‌‌های دیگر.

شاید عدم معرفی کامل نام دانشجوها در فیلم نشان از این یک‌دستی و مشابهت ذات این زندگی دارد و عدم نیاز به دانستن نام هر یک از آن‌ها؛ عاملیت مشترکِ دانشجو بودن را می‌رساند.

برای منِ هم‌ نسلِ روزبه و پیام و نرگس و ابراهیم و پیمان‌، دغدغه‌ها و چهره‌ها آشنایند و آینه‌گون نمایش‌گر درگیری‌های مغشوش نسلی است که بر‌حسب اتفاق و به‌شکلی نامنتظر دچار امید به آزادی و زندگی شد. امیدی که با انتخاب خاتمی در خرداد سال ۷۶ شروع شد و نشانی از رهایی‌یافتگی درش بود.

جنبش دانشجویی ایران پس از انقلاب در ابتدای زیست خود در دهه‌ی هفتاد، نه حاصل فعالیت دانشجویان خود‌آگاه سیاسی با نگرش و ایدئولوژی معلوم، بلکه زاده‌ی همین به هم ریختگی‌ها و دغدغه‌های چندگانه و متناقض جوان‌هایی بود که بیش از هر چیز دیگری تمایل به آزادی داشتند. آزادی، و شاید در کلامی دقیق‌تر رهایی، از منظر من دقیق‌ترین تعریف برای جریان جنبش دانشجویی سال‌های ۷۰ تا اوایل دهه‌ی ۸۰ بود. رهایی‌ای که خود را در میان و به‌شکل بحث‌ها و جدل‌ها و جنگ‌ها و مناظره‌ها نمایش می‌داد و در حاشیه‌ی عشق‌ها و عاشق‌شدن‌ها و نزدیکی‌ها پدید می‌آمد.

انجمن‌های سیاسی اسلامی و غیر اسلامی، شب شعر‌ها و همایش‌های دانشجویی، برای ما که دانشگاه خانه‌مان بود، بهانه‌ی اصلی هم‌زیستی میان دختران و پسران بود.

سیاست، “مکانِ امنِ” دوستی‌ها واعتماد‌ها بود، در جریان رهایی‌یافتگی‌ها و آزادی‌خواهی‌ها.

قریب به اتفاق آن‌ها که دانشگاه خانه‌شان بود، طبقه‌ی کارگری بودند و خوابگاه‌نشین. همه “بی پول” بودیم و تعریف مالکیت برایمان مشارکتی فارغ از هر تعریف ایدئولوژیک. کفش‌هایمان اگر اندازه‌شان یکی بود، ملک مشترک می‌شدند و مایملک سحرخیزترین‌ها؛ مشابه چیزهای دیگر در اتاقک کوچکی که چهار نفر به صورت رسمی در آن یودیم و در جریان رویدادها و فعالیت‌ها تا ۱۵ نفر مهمان آن بودند. شماره‌ی اتاق ما ۲۲۴ بود در طبقه‌ی دوم خوابگاه شماره‌ی ۸.

عجیب این‌که در این بی‌پولی مشترک، دغدغه‌ی هیچ کدام‌مان عدالت اجتماعی نبود. آزادی و روش آزاد‌زیستی تعریف اصلی ناخودآگاه ذهن جمعی‌‌مان بود. نبود آزادی ملموس‌ترین تجربه‌ی زیستی‌مان بود و هیچ انتزاعی برنمی‌داشت و با پوست و گوشت احساس می‌شد. سیاست و سیاست‌ورزی بهانه‌هایی بودند برای غلیان احساس پرشور رهایی‌یافتگی.

روایت پیروز کلانتری در “زندگی همین است” مصداق بارز آزادی‌خواهی نسلی است که شاید هنوز در تعریف مارکس به خودآگاهی نرسیده بود و به‌نظر نیازی هم به شناسایی طبقه‌ی خود نداشت، چرا که میل به رهایی نیازی به خودآگاهی و عقل‌ورزی نداشت و صرورت آن از غلیان احساس‌ها می‌آمد.

“سروش” و دوباره‌خوانی‌ دیوان شمسِ مولانا و تعریفش از عشق زمینی و فراگیری قبض و بسط ایدئولوژیک میان دانشجوهای جوان (بیش‌تر پسرها) نشان از این تمایل به رهایی بود.

سروش از یک‌ سو و ترجمه‌‌های آثار میلان کوندرا از سوی دیگر پلی بود میان تعریف نو از دین و آزادی‌خواهی، در گسست از بند جریان واپس‌گرای توتالیتری.

واپس‌گراها هم “همان جایی” بودند و در همان خوابگاه یا یکی آن‌ورتر زندگی مشابهی داشتند. در یک زمین با هم فوتبال بازی می‌کردیم، در یک رستوران غذا می‌خوردیم و در یک کلاس درس می‌خواندیم. ساختار زندگی‌مان یکی بود و تفاوت بنیادی نداشت. اگر امروز بر سر مناظره‌ی فلانی با فلانی در مقابل هم فریاد می‌کشیدیم، فردا گزیری نداشتیم جز چشم‌درچشم شدن در یکی از مکان‌های زیست مشترک‌مان. برای خیلی از آن‌ها هم دانشگاه خانه بود. آن‌چه اختلاف میان ما را به دشمنی بدل کرد، حضور و ورود دیگران ِ غیر دانشجو بود از خارج از دانشگاه.

قصه‌ی کوی دانشگاه را همه شنیدند و دانستند، اما هیچ‌کس از جریان اعتصاب و جنگ و جدل‌های دانشگاه زاهدان خبردار نمی‌شد. شاید تنها تفاوت میان تهرانی‌ها و ما شهرستانی‌ها همین بود. خبرها هنوز که هنوز است مرکزمحورند.

روزنامه‌خوانی یکی از تمرین‌های آزادی‌گرایی بود؛ روزنامه‌هایی که با یک روز تاخیر به‌دست ما شهرستان‌نشین‌ها می‌رسید.

بعدازظهرهای جمع‌خوانی وقایع دیروز پایتخت. روزنامه ها ورق ورق، دست به دست می‌شدند و در نهایت در گوشه‌ی اتاق آرشیو. گاه راه رفتن با روزنامه‌ای خاص در دانشگاه، مصداق بارزی بود از مبارزه و دگراندیشی؛ به همین سادگی، همین‌طور ابتدایی.

بازنمایی رهایی و دگراندیشی تعریف تصویری هم داشت. دیوار خالی اتاق فاقد معنی بود و باید با پوستری، عکسی، شعری مزین می‌شد. اگر دانشجوی هنر بودی و دستی به قلم و طراحی داشتی، نقاشی دیواری ناگزیر بود. تصویر بر دیوار نشان از هویت ایده‌آل اجتماعی داشت و پوستر شاملو و فروغ جزئی لاینفک از آن بود.

روایت کلانتری سندیت خود را از همین جزئیات وام می‌گیرد. مستند بودنش در همین احوالات جزئی زندگی تعریف می‌شود. خرده‌گرایی‌هایی که نشان از چندگانگی هویت دانشجویی دارد. اگرچه توجه اصلی پیروز به حاشیه است و سعی در نمایش قهرمان‌های سیاسی ندارد، ولی از رویداد‌های کلان هم چشم نمی‌پوشد.

حمله به کوی دانشگاه تنها قسمت آرشیوی فیلم است. رویدادی تعیین‌کننده در هویت اجتماعی و سیاسی دانشجوی ایرانی و روایتی هرچند کوتاه از بی‌سامانی و به‌هم‌ریختگی سیاسی و اجتماعی آن روزها.

دانشجویانی که نه با خودآگاهی سیاسی و روشمند برای انقلابی سیستماتیک، بلکه با حداقل‌خواهی در جست‌وجوی رهایی و آزادی بودند.

خواست‌های سیاسی و اجتماعی و نیازهای صنفی در هم تنیده شده بود و گاهی در بیانیه‌های اعتراضی از آزادی بیان و حقوق بشر، تا کیفیت غذای سلف سرویس رستوران در ذیل یکدیگر می‌آمدند.

در نهایت برای طرف مقابل ِ متکی به زور بازو و نیروی نظامی، همه‌ی ما، با همه‌ی خواست‌های متفاوت‌مان، یکی بودیم؛ دانشجوی سیاسی اغتشاش‌گر.

فیلم با روزبه شروع می‌شود و انتظار بی‌نتیجه‌اش بر سر قرار با یک دوست دختر که سر آخر هم پیدایش نمی‌شود. به‌نظر روزبه درگیرش نمی‌شود و در زیست خیابانی خود در صف سینما دوستان دیگری را پیدا می‌کند. زندگی همین است.

پیام دانشجوی هنر است و دیوار اتاقش پوشیده از طراحی مدرن وار. ریش پرفسوری دارد و قاب عینک سیاه. عشق و عاشقی را برای خودش و هم‌نسل‌هایش محدود و محافظه‌کارانه تعریف می‌. از رهایی حرفی نمی‌زند، بیشتر از نبودش گله‌مند است.

پیمان مسافرکشی می‌کند و ابراهیم دانشجوی علوم سیاسی است و کمی رسمی‌تر، با شکل و شمایلی مشابه مدیران اصلاح‌طلب همان سال‌ها.

همه سیگار بهمن‌ می‌کشند؛ ارزان‌ترین سیگار آن روزها، و نشانی دیگر از روشن‌فکری. در جشن‌هایشان با موسیقی ریتمیک شبه غربی می‌رقصند و “سلسله‌ی موی دوست” را هم‌آوازی می‌کنند با صدای شجریان.

آن‌چه در “زندگی همین است” پنهان شده زیست دختران است؛ تکرار مکرر فقدان تصویر دختران.

تنها نمایی از خوابگاه دختران پیش از بسته شدن در. شگفتی پیام از دیدن دختران هم‌کلاسی در سر تمرینی خصوصی و تفاوت قیافه‌هایشان، به‌واسطه‌ی حجاب.

دختران سیاسی دانشجو رسمی‌تر بودند و بی‌مهاباتر. زیست خوابگاهی دختران در دهه‌ی هفتاد بی سند‌ترین زیست دهه‌‌ی شکوفایی و زایش دانشجوی سیاسی بعد از انقلاب است.

اگرچه فیلمی همچون “ناخوانده در تهران” مینا کشاورز به چالش زیست دختر تنها در شهر مردسالارانه‌ی تهران اشاره می‌کند و اشاره‌های مختصری به زندگی دانشجویی در خوابگاه‌های خصوصی دارد، ولی دوره‌ی تاریخی دیگر و ماهیت اجتماعی دیگری از زن بودن در تهران را روایت می‌کند.

کلانتری هم گویا امکان‌ ورود به این روایت را ندارد و پشت‌ در خوابگاه دختران متوقف می‌شود؛ و ناگزیر روایت فیلم‌ بیش‌تر پسرانه می‌شود.

نرگس تنها زن فیلم است. دختری که شاید برخلاف دیگر پسرهای آزادی‌خواه بیش‌تر به دنبال عدالت اجتماعی است و گرفتن حق. تعبیری کوتاه که شاید تفاوت اصلی ماهیت زنانه و مردانه‌ی آن‌ روزهای سرسختی و مقابله را نشان می‌دهد. مردان آزادی‌جو درکنار زنان برابری‌خواه. اگر برای پسران حضورشان در این مبارزه برای رهایی یک انتخاب بود، برای زنان نفس حضور در جنبش دانشجویی نشان از برابری‌خواهی داشت. سیاست بدن در تعریفی معلوم و مطلق. حضور داشتن نفس مبارزه بود و قدم اول عدالت‌خواهی. نرگس از همان ابتدای فیلم درگیر گرفتن حق است. وقتی بچه بود می‌خواست وکیل شود و در دیروزِ فیلم، از عقب‌ماندگی اجتماعی‌ای که باید با تلاش جبران کند می‌گوید.

هنوز جای فیلمی از خوابگاه دختران دهه‌ی هفتاد در سینمای مستند ایران خالی‌ است. فرقی نمی‌کند تهران باشد یا شهرستانی دور همچون زاهدان. در جغرافیاهای متفاوت، زندگی همین بود که بود؛ بی هیچ تغییر و تفاوتی.

روزبه‌ی شاعر، شاعرانگی و روشنفکری را در فقر می‌داند. می‌گوید وقتی پول دارم احساس بوژوا بودن می‌کنم، یه بورژوای کثیف. و با گفتن همین جمله‌ی کوتاه به مخاطب می‌گوید که هیچ درکی از پول و پولداری ندارد و داشتن چند اسکناس بیش‌تر در جیبش را نشانی از تجربه‌ی پولدار بودن و حودبورڗواپنداری می‌داند. خاطره‌ی کودکی‌اش کتک خوردن با جاروی مادر است: دوست داشتم با دستش من رو بزنه، جارو چیز اضافه و بیخودی بود.

کلانتری فیلم خودش را در باره‌ی دانشجوها ساخت. گروهی که در دهه‌ی هفتاد نشان و سمبل تغییر و اصلاح بودند. فیلمی درباره‌ی ایده‌آل‌گراهای نا‌قهرمان.

سندی تاریخی از هویت تاریخ معاصر ایران و نسلی که در دوره‌ای همراه و همگن بودند، و بودیم و بعد به هزار راه متفاوت رفتند، و رفتیم.

زندگی گویا همین است.

فصل اول
جوانی