در حال‌وهوای فیلم «تازه‌نفس‌ها»ی کیانوش عیاری

تابستان ۱۳۵۸- چند ماه بعد از پیروزی انقلاب. این فیلم سند ارزشمندی از روزهای تابستان ۵۸ است. چه‌قدر از آن روزها می‌دانیم؟ چه‌قدر پای حرف بزرگترها و آن‌ها که آن روزها را دیدند نشستیم؟ چه فیلم‌های دیگری داریم از آن روزها؟ برای بار دوم فیلم را دیدم و به یاد یادداشت‌های روزهای انقلابِ شاهرخ مسکوب افتادم. یادداشت‌های روزانه‌ی مسکوب در زمستان ۵۷ و بهار و تابستان ۵۸ هم تصویر دست اولی از آن روزها به دست می‌دهد. این فیلم عجیب و دیدنی است. تصویر ِ ایران ماست. ایرانی امیدوار به تغییر و در حرکت. ایرانی با سخن‌رانی‌ها و شعارهای پرشور. ایرانی شبیه زنِ خسته‌ای که در فیلم فریاد می‌زند. شنیدم اسم آن زن زهرا خانوم بوده است. دختربچه‌ای که با عروسکش بی‌خیال راه می‌رود. زنان، زنان و زنان، با روسری و چادر و بدون حجاب. در کنار هم. حجاب هنوز اجباری نشده بود. کودکی بی‌خبر از عالم روی چمن‌ها نشسته و نگاه می‌کند. کودک ِ تابستان ۵۸ حالا کجاست؟ فیلم تصویری از روزهای پرالتهابی است که کسی نمی‌داند به کجا می‌رسد. هفت سال پیش از تولد من. مردم، کتابفروش‌ها، نوارفروش‌ها، نظرات موافق و مخالفِ، دانشگاه تهران و… این آدم‌ها کجا هستند؟ دخترک بی‌خیال حالا باید پنجاه ساله باشد. خودش را ببیند به چه فکر می‌کند؟ بعد از دیدنِ فیلم، «روزها در راه» را ورق زدم. قصد داشتم روایت فیلم و یادداشت‌های مسکوب را در کنار هم ببینم. از میانِ تمام یادداشت‌ها فقط به همین سطر اکتفا می‌کنم. این سطر چند ماه پیش از ساخت این فیلم نوشته شده است: «شهر بلاتکلیف، منتظر و بی‌خیال به‌نظر می‌رسد، جوری که انگار به همه‌چیز عادت کرده و آماده است تا به هر چیز دیگری نیز عادت کند.»

«روزها در راه»، شاهرخ مسکوب، جلد اول، صفحه ۴۶

فصل سوم
شهر و من