در عمق کدام میدان؟

*کارگردان فیلم «در عمق میدان»

امشب برای نمی‌دانم چندمین بار در دفترم و برای اولین بار با او «در عمق میدان» را تماشا کردم. شامگاه اول اسفند سال ۱۳۹۴ بود به‌گمانم که همه از مراسم اولین سالگرد مرگ زاون قوکاسیان برگشته بودیم و در خانه‌ی چرخاب که سر پیچ مادی نیاصرم در چرخاب بود شام خورده بودیم و زده بودیم بیرون و آب زاینده رودی که تازه باز شده بود، همگام با قدم زدن ما توی مادی روان شد و همان‌جا پیروز کلانتری گفت که اگر بهت بگم که بهترین فیلمت نه «در عمق میدان» که «برای ساینا» ست چی؟

بیش از یک‌سال پیش از آن، شاید بعد از پخش «در عمق میدان» در سالن سینمای مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی که پیروز کارشناس مدعو بود و حرف از پدر بزرگ و مادربزرگم که در فیلم هستند شده بود گفته بود که این فیلم را دیگر نباید ببینی؛ یعنی این‌که آن‌ها می‌روند و دیدن آن‌ها در فیلم برای من سخت می‌شود. آن شب که کنار مادی حرف از «برای ساینا» زد، پنج سال از ساخته شدنش می‌گذشت و فیلم را کسی ندیده بود الا پیروز که در جریان ساختنش بود و با همان فیلم در سه سال اول جدایی من از زندگی‌ای که ساینا حاصلش بود، جای‌جای شهر می‌شد پیکره‌ی معشوقی را دید که در دیدارهای یک نوبت در میان آخر هفته ها با دخترم طرح می‌خورد و شکل می‌گرفت. با “در عمق میدان” اما با شهری یکی شده بودم که با این‌که نمی‌شناختمش، برای من خلق شده بود و در طول تمام زمان‌های گذشته و آینده، من در نقطه زمان حال دایره اش بودم. ظهر همین امشبی که با او فیلم را دیدم از چهارباغ راه افتادم تا نقش جهان و بازار و مسجدجمعه و هاتف و باباقاسم، تا طوقچی و سرچشمه که خانه‌ی پدری او در حریم آن‌جاست و خانه‌ی پدربزرگ هم در این سه سال آخر همان‌جا بود؛ و از مرداد که به رحمت خدا رفت دلم تاب تماشای «در عمق میدان» را نداشت در غیاب پدربزرگ، تا «او» نمی‌دانم چطور و چگونه و از کجا رسید و در دلم نشست تا دوباره به شهر برگردم و امروز که سوم آذر اصفهان است، دم غروب از سرچشمه بیاییم با اتوبوس دروازه دولت و پیاده چهارباغ و دفتر، و تماشای فیلمی که هربار می‌بینمش انگار بار اول است که می‌بینمش و انگار نه انگار که خودم ساخته باشمش. همیشه غافلگیرم می کند؛ مثل اصفهان ؛ مثل او.

الآن هفت سال از ساختن “در عمق میدان” گذشته است و این هفت سال بیش از شهر هزارودویست ساله‌ای که گرد میدان «درعمق میدان» بوده و هست، من را از آدمی که در تاریکی منار مسجدعلی سر چهل‌سالگی با حرکتی فواره وار در آن افق عمودی بالا می‌رفت تا درآمد فیلم را درآورد، تبدیل کرده است به آدمی که در روشنی دنبال ضبط صدای انعکاس خورشید توی لنز دوربین و ثبت عکس آدم هفت هزارساله در انعکاس برق چشم خودش است؛ در خانه‌اش که همین اصفهان نصف جهان است.

با این‌همه هنوز هم نمی‌دانم در عمق میدان کدام دیده ام؛ در عمق کدام میدان‌ام. من در شهرم یا شهر در من است؟ ما در زمانیم یا زمان از ما زاییده می‌شود؟ و اصلا آیا با این حروف و کلمات می‌شود تجربه‌ی شهری که عکس ملکوت است را به خواننده منتقل کرد یا باید دست او را گرفت، پای فیلم نشاندش و چشم‌هایش را بست تا اصفهان را بشنود.

***

برای پیروز کلانتری که دلم برایش تنگ است، مثل تک بچه‌ای برای پدرش.

فصل سوم
شهر و من