دفن‌شدگان

به بهانه‌ی فیلم «فقدان» / فاطمه ذوالفقاری

اولین زلزله‌ی مهیبی که خانه‌ی ما را ویران کرد، در یکی از شب‌های زمستان سال ۱۳۷۸ آمد. همگی دور میز نشسته بودیم و خانواده‌ای خوشبخت در یک قاب بودیم که از سرما و ترس به‌دوریم و البته مادر خوراک گرم و خوش‌طعمی تهیه کرده بود که زنده نگهمان می‌داشت. آن‌چه پیش از وقوع حادثه از آن شب در خاطرم مانده، لبخند است. یادم می‌آید که حرف‌های پیش‌پاافتاده می‌زدیم و مثلاً شاید درباره‌ی درس و مدرسه‌ی من صحبت می‌کردیم. اما ناگهان، بدون هیچ دلیلی، کوتاه‌تر از چشم برهم زدنی، لرزش از دست‌های پدرم شروع و تا صدای مادرم کشیده شد. کمی بعد لرزش‌ها و صداها از دیوارها گذشتند، ظرف‌ها را شکاندند، زمین را شکافتند و خانواده‌ی خوشبخت ما را در خود دفن کردند.

پس از آن فاجعه هر شب خانه‌مان می‌لرزید. آن زلزله‌ها بی‌رحم بودند. یک شب به گلدان‌ها حمله می‌کردند، شب دیگر به سه‌تار بابا، درست همان وقتی که دست به ساز برده بود تا آواز مورد علاقه‌ی مادرم را بزند و بخواند. یک شب‌هایی سنگدلانه تمام اثاث خانه را له می‌کرد و شبی دیگر زورش می‌رسید و عکس‌هایمان را می‌سوزاند. در این حیص‌وبیص مادرم تلاش بی‌وقفه‌ای می‌کرد تا گلدان‌ها را شکسته‌بندی کند، ساز تکه‌تکه شده را به هم بچسباند و هرطور شده آن قاب از دست‌رفته را از زیر آوار بیرون آورد و باز سر پا کند. برای نجات آن قاب به هر دری زد. زمانی به دعانویسی روی آورد و هرازگاهی می‌دیدم که پنهانی تکه‌ای کاغذ از جیبش بیرون می‌آورد و در باغچه‌ی خانه‌مان خاک می‌کند. کمی بعدترش مرید سای‌بابا شد و در حالی‌که هر صبح و ظهر و شب به شمع چشم می‌دوخت، مانترای “امیر برگرد” را تکرار می‌کرد. زمانی هم آواره‌ی این امامزاده و آن ضریح و این سفره‌ی امام حسن و آن نذر بود و وقتی از هیچ‌کدام جواب نگرفت، گوشه‌ای نشست و آن‌قدر گریه کرد تا غرق شد.

رفتار هر کدام از ما در برابر این فاجعه با دیگری متفاوت بود. مادر می‌ساخت، پدر دور می‌شد و من در یک سیاهی عمیق فرو می‌رفتم. اگر معجزه‌ای رخ می‌داد و یک کدام از ما از بین ویرانه‌ها به سطح می‌آمد عاجزانه از دو نفر دیگر می‌خواستیم که فراموش کند. به هم یادآوری می‌کردیم که مگر در خانواده‌های دیگر هم همین اتفاق نیفتاده است؟ پس چرا آن‌ها توانستند گذر کنند و ما نه؟ و پاسخ همیشگی این بود که ما شبیه بقیه نیستیم. ما معتقدیم که تنها عشق ما را نجات خواهد داد، وگرنه همان بهتر که زیر آوار بمانیم و مادر در اشک‌هایش، پدر در معشوقه‌هایش و فرزندشان در تباهی ناجوری که پر از سرکشی و سرشکستگی بود، غرق شدند.

شاید به همین خاطر است که ما سه نفر این‌‌همه از زلزله می‌ترسیم. نه فقط برای از دست دادن این همه اشیا و خاطره‌هایی که با باقیمانده‌ی شور زندگی نداشته‌مان دور خودمان جمع کردیم، چون می‌دانیم که دفن شدن در میان آوار خاطرات از دست‌ رفته چه دردی دارد و هیچ درمانی ندارد. خانواده‌ی خوشبخت ما بیست سال است که زیر آوار خاطره‌هایش گیر کرده. هر روز تتمه‌ای از رنگی، بویی، لحظه‌ای گذرا را به یاد می‌آورد. یک‌ آن از شور و شعفی دور که در قلبش سرازیر شده شگفت‌زده می‌شود و ثانیه‌ای بعد رو به دیگری کرده و در حالی که از صورتش فقط یک دهان باز باقی مانده است، ضجه‌زنان آن دو نفر دیگر را دلیل مسلم بدبختی‌اش می‌داند.

همین‌طور است دیدن رنج دیگران که زخم کهنه‌ی ما را ناسور می‌کند. مواجهه با زندگی از دست رفته‌ی مصیبت‌دیدگان، زندگی از دست رفته‌ی خانواده‌ی خوشبختمان را پیش چشممان می‌آورد. برای همین هم وقتی آن زمین‌ها در سرپل‌ذهاب شکافتند و مردم زیر آوار دفن شدند، مادر که از آن‌ شهر دور به این شهر دیگر آمده بود تا به همان مردی برسد که حالا تنهایش گذاشته است، داغ دلش تازه شد. اشک‌هایش جوشید و باز زاری مبسوطی کرد و من هرگز نتوانستم بفهمم که این زاری برای ویرانی آن شهری است که ترکش کرده، پدرم که سال‌هاست تنهایش گذاشته یا از دست رفتن خاطرات و دارایی مدفون آن زلزله‌زدگان آواره.

حالا که زمین و زمان بی‌فرصت و فراغت بر ما می‌لرزد و من و مادر (و البته پدر دورتر از ما) هنوز سرسختانه زنده‌ مانده‌ایم، گمان می‌کنم که هر سه نفر ما این بار هنگام زلزله ترجیح می‌دهیم که درجا بمیریم. علت اصلی آن فقدان عاشق است. ما سه نفر هیچ‌کدام عاشق آن دیگری نیست. ناجی زندگی آن دیگری نیست. هیچ‌یک از ما یکی شبیه آقا صادقِ توی فیلم نیست. توی آن زلزله‌ی خانه‌خراب‌کن که خاطره‌اش از بیست سال پیش تا حالا توی دلمان سنگینی می‌کند، ما سه نفر به هم رحم نکردیم، هوای هم را نداشتیم و جسارت جنگیدن را در بلا و بلوا در یکدیگر زنده نکردیم. حالا اگر باز هم ویرانی شود کیست که بخواهیم همراه او به دل خانه‌ی خراب‌شده‌مان بزنیم و از دل خاک، گذشته‌مان را بیرون بکشیم؟ کیست که در واماندگی “این‌جا کجای خانهمی‌تواند باشد” کمکمان کند تا اتاقمان را پیدا کنیم؟ کیست که همراه او با پتک و کلنگ دیوارهای فروریخته را کنار بزنیم، میان خروار آوار گم شویم، توی تاریکی بخزیم، راه باز کنیم، بگردیم و از میان خاک سیاه، گل سرخ دربیاوریم و به هم بدهیم؟ کیست که به او خیره شویم و در خستگی و جنون از دست دادن بهش لبخند بزنیم؟ هیچ‌کدام از ما آن حضور آرامش‌بخش نیستیم که دست دیگری را بگیرد و از سیاهی بیرون بکشد و بهش بگوید که بالاخره می‌برمت امام رضا، می‌برمت دور دنیا. ما سه نفر در زلزله‌ی مهیبی که حدود ساعت ۱۰ شب بهمن ماه بیست سال پیش آمد، هنگامی که دور میز نشسته بودیم و شام می‌خوردیم و لبخند می‌زدیم، دفن شدیم و از دنیا رفتیم.

فصل دوم
زن و شوهری