زندگی ایرانی، اندرونی و بیرونی

برای من به‌عنوان یک مستندساز “واقعیت نادیده مهمترین ویژگی یک فیلم مستند است. هر چقدر این واقعیت نادیده پرورده‌تر شود و لایه‌های عمیق‌تری پیدا کند، مرا از شیفتگی فراتر برده و به فکر وامی‌دارد. واقعیت نادیده را نباید با اگزوتیزم اشتباه گرفت. فیلم‌های اگزوتیک عموما یک نوع شیفتگی توریستی دارند، با موضوعاتی عجیب و خاص که عموما برای سلیقه‌ی مخاطب غربی و یا خارج از محدوده‌ی جغرافیایی موضوع ساخته می‌شوند. اغلب این فیلم‌ها از یک گزارش تلویزیونی با یک موضوع عجیب فراتر نمی‌روند و هرگز نمی‌توانند یک جهان سینمایی خلق کنند که هم طبیعی و باورپذیر باشد و هم نادیده. به‌نظرم مهمترین کارکرد فیلم مستند این است که به ما آگاهی بدهد، جلوی فراموشی ما را بگیرد و در نهایت ما را با یک جهان تازه آشنا کند. مجموعه فیلم‌هایی که در “زندگی ایرانی” و با تمرکز بر تم جوانی انتخاب شده‌اند در ذات خود یک واقعیت نادیده را به ما نشان می‌دهند؛ “زندگی دوگانه” ی نسل جوان و در نگاهی عمیق‌تر زندگی دوگانه‌ی ایرانیان. فیلم‌هایی مثل ۱۷ساله ها، آقایان پرنده، ساز مخالف، سلاطین خیابان‌ها و …

در کشور ما از اواخر دهه‌ی ۷۰ خورشیدی که دوربین دیجیتال به دست ما مستند‌سازان افتاد، پرداختن به واقعیت‌ نادیده جنبه‌های تازه‌ای پیدا کرد و روی پرده‌ی سینما بیش‌تر قابل دیدن شد. دوربین دیجیتال سبک بود و ارزان، و می‌توانست بی‌واسطه‌تر و عریان‌تر زندگی آدم‌ها را تصویر کند. گروه‌های فیلم‌سازی‌مان کوچک‌تر شدند و پایمان به صحنه‌های خصوصی از حرف‌ها و زندگی آدم‌ها باز شد. بیش‌تر فیلم‌های مستند سعی می‌کردند جزئیات دیده‌نشده‌ای از رفتار و سبک زندگی آدم‌ها را به تصویر بکشند. آدم‌هایی دیده نشده. از روستاها گرفته تا شهرهای بزرگ.

از طرفی جنگ تمام شده بود و جامعه‌ی جوان ایرانی می‌توانست در جستجو و تکاپو برای دستیابی به چیزهایی باشد که تا قبل از آن احتمالا حتی به آن‌ها فکر هم نمی‌کرد. حرف زدن درباره‌ی آن‌ها و یا فعالیت در آن حیطه‌ها هنجار نبود. کسب هویت‌های تازه برای نسل جوان و آدم‌هایی مثل من که متولد انقلاب بودیم، داشت جوانه می‌زد. درحالی که صدای رسمی و عرفی جامعه با صدای ما جوان‌ها روز به روز زاویه‌ی بیش‌تری می‌گرفت. جامعه‌ی سنتی فرزندانی به دنیا آورده بود که ساز مخالف می‌زدند. خیلی از خانواده‌هایمان سنتی بودند ولی ما در فکر ساختن هویتی تازه بودیم و در خیلی از موارد متفاوت از والدینمان. فشار عرف و قواعد رسمی از بیرون و تمنای داشتن سبک زندگی متفاوت و گاه دلبخواه از درون باعث شد تا زندگی دوگانه بیشتر از پیش به یک امر عادی بدل شود. در خانه کاری می کردیم که در بیرون اجازه‌اش نبود. در فضاهای دوستانه و بسته‌مان دور از انظار عمومی موسیقی‌هایی گوش می‌دادیم یا حرف‌هایی می‌زدیم که در جامعه اجازه‌ی ابراز نداشت.

همه‌ی این‌ها زندگی دوگانه‌ای بود که در فرهنگ ما ریشه داشت و حتی باعث شده بود تا معماری خانه‌هایمان اندرونی و بیرونی داشته باشند. پوشش و لباس‌هایمان موقع رفتن به دانشگاه و دبیرستان از یک الگوی دیکته شده می‌آمد که تفاوت زیادی با قرار‌های خارج از دانشگاه داشت. خیلی از ماها یک دست لباس برای دانشگاه داشتیم و چند دست لباس برای غیر دانشگاه. زندگی دوگانه، به شکل پذیرفته شده‌ای داشت در زیر پوست آدم‌ها آرام آرام پخش می‌شد. انگار خیلی‌ها پذیرفته بودند که در فضای رسمی از الگوی حکومتی و رسمی تبعیت کنند و در باقی جاها از الگوی شخصی. اگر چه بدون بگو‌مگو و چالش هم نبود.

اولین باری که سرخوش از نتیجه‌ی کنکور می‌خواستم وارد دانشکده‌ی سینما تاتر بشوم تا ثبت نام کنم، حراست اجازه نداد. گفت با آستین کوتاه نمی‌شود وارد شوی. هنوز آن‌قدر جرات نداشتم که اعتراض کنم. سرم را انداختم پایین. رفتم و یک پیرهن آستین بلند خریدم. بعد آستین‌هایش را با قیچی درآوردم و پوشیدم روی تی‌شرت آستین‌کوتاهی که به تن داشتم. شد یک چیز بدقواره‌ی دورنگ. با همان رفتم داخل دانشکده. از آن به بعد به مدد حراست یاد گرفتم که از در ورودی دانشکده باید با آستین بلند وارد شوم. قبل و بعدش مهم نبود. پس خیلی وقت‌ها یک پیرهن آستین بلند چروک شده در کیفم داشتم، برای آقای حراستی. بدون این‌که حواسم باشد داشتم بعد تازه‌ای به زندگی دوگانه‌ام می‌دادم. یک زندگی که جلو چشم‌های کارمند حراست دانشگاه بود و زندگی دیگر، هر جایی که این چشم‌ها نبودند. وضعیت دوگانگی برای دخترها از ما پسر‌ها بیش‌تر بود. حیاط پشتی دانشکده، پلاتو‌های تمرین تاتر و مهمانی‌های شبانه، روز به روز فضای دوگانه‌ای را برای ما می‌ساختند.

الان که به فیلم‌های مستند اواخر دهه‌ی ۷۰ و اوایل دهه‌ی ۸۰ نگاه می‌کنم تصویر تاریخی روشنی از شکل‌گیری این زندگی دوگانه در بین مردم و مخصوصا جوان‌ها جلوی چشمم می‌آید. مایی که بی‌وقفه تلاش می‌کردیم و گاهی دست‌وپا می‌زدیم تا با همه‌ی هیجانات و احساساتمان هویت مشخصی به دست آوریم، معنایی برای زندگی که الزاما آگاهانه و خردمندانه نبود، اما پر بود از خلاقیت، اعتراض و تجربه‌هایی که لازمه‌ی ساخته‌شدن هر آدمی است.

بگذارید نقبی بزنم به دو فیلم و تصویرِ همنسلان من در آن‌ها. “ساز مخالف” ساخته‌ی مجتبی میرتهماسب و “آقایان پرنده” ساخته‌ی رضا بهرامی‌نژاد. هر دو درباره‌ی موسیقی راک و آدم‌هایی که دلبسته‌ی آنند. موسیقی راک و سرکردن با آن مثل خیلی از موضوعات دیگر در انظار عمومی ممنوع بود و هنوز هم هست.

دو، سه نفر از موزیسین‌های فیلم ساز مخالف دوستانم بودند. هم دانشگاهی بودیم. یکیشان نتوانست دوام بیاورد و رفت فرانسه. یکی دیگر هم رفت آلمان و بعد از مدتی برگشت. فیلم ساز مخالف درباره‌ی موسیقی زیرزمینی است. موسیقی‌ای که در روی زمین ممنوع است. ولی ما و نسل بعد از من که در این سال‌ها استادان زندگی دو گانه و بلکه سه گانه شده‌ایم (به مدد فضای مجازی) حالا کنسرت راک داریم، آن‌هم روی زمین. فقط به سبک خودمان و نه در سالن‌ها، بلکه در کویر مرنجاب، حوض سلطان و هزار جای نادیده‌ی دیگر، دور از انظار! ساز مخالف داستان آدم‌ها و صداهایی است که به صورت رسمی اجازه‌ی شنیده شدن به آن‌ها داده نمی‌شد؛ پس موسیقی‌شان و سبک زندگی‌شان رفت زیرِ زمین و شد موسیقی زیر‌زمینی. خیلی از کارها و رفتارمان در این سال‌ها ممنوع بوده یا ممنوع شده است، اما نمرده است؛ فقط زیرزمینی شده است.

زندگی من در شهرستان، پیش از آمدنم به تهران، دقیقا شبیه زندگی “آقایان پرنده” بود. جمع کوچکی بودیم که نه تنها موسیقی‌ای که گوش می‌دادیم شجریان نبود بلکه خیلی از کارهایمان را یواشکی انجام می‌دادیم تا مبادا بقیه بفهمند؛ از پدر و مادرمان گرفته تا معلم‌های دبیرستان. یک‌بار به خاطر خواندن کتاب مادر نوشته ماکسیم گورکی به دفتر مدیر مدرسه احضار شدم و جواب پس دادم. از آن به بعد کتاب‌ها را مدرسه نمی ‌بردم ولی در خانه بیش‌تر می‌خواندم.

برگردم عقب‌تر. دانش‌آموز دوره‌ی راهنمایی بودم. به شکل عجیبی شیفته‌ی کتاب‌های پرویز قاضی‌سعید شده بودیم. کتاب‌های پلیسی – جاسوسی که دست به دست بین چند نفر از بچه‌ها می‌چرخید. در‌به‌در دنبال به دست آوردن کتاب جدید بودیم. کم‌کم بقیه‌ی بچه‌ها هم علاقه‌مند شدند. کتاب‌ها را اجاره می‌دادیم تا بتوانیم با پولش کتاب جدیدی بخریم. یک روز مدیر مدرسه فهمید و همه را سر صف به خط کرد و گفت خواندن این کتاب‌ها ممنوع است، باید کتاب‌های خوب بخوانیم. از فردا جلد کتاب‌های قاضی‌سعید را کندم و جلد کتاب “داستان راستان” نوشته‌ی مرتضی مطهری را جایش چسباندم. اجاره‌ی کتاب‌ها بیشتر شد و ما هم‌چنان قاضی‌سعید خواندیم؛ در حالی‌که مدیر فکر می‌کرد داستان راستان می خوانیم و داریم آدم می‌شویم. کتاب خواندنمان هم زیرزمینی شد. راهی پیدا کردیم که کار خودمان را بکنیم.

در سال‌های گذشته زندگی ما ایرانی‌ها و مخصوصا جوان‌ها صرف ساختن اندرونی و بیرونی شده است. در فیلم هفده ساله ها که کاراکترهای آن هنوز نوجوان هستند و قواعد نزاع و بقا را کامل یاد نگرفته‌اند به‌خوبی می‌شود دید که چه‌طور از همان سال‌های دبیرستان رفتار زیرزمینی و دوگانه در آن‌ها شکل می‌گیرد. فیلم هفده ساله‌ها از قابلیت دوربین دیجیتال استفاده کرده است و کارگردانان فیلم دوربین را به دست خود بچه‌ها داده‌اند تا بی‌واسطه وارد زندگی‌شان شویم. تصویر این زندگی، تصویر دوگانگی در روزمرگی هر ایرانی است.

همان‌هایی که ده بیست سال پیش در این فیلم‌ها جوان بوده‌اند و پر شروشور حالا احتمالا پدر و مادر هستند. یا از این مملکت رفته‌اند. در جایی زندگی می‌کنند که اندرونی و بیرونی‌اش چندان تفاوتی با هم ندارد یا در این کشور خیلی متبحرانه دارند تجربیات خودشان را به فرزندانشان یاد می‌دهند. می‌دانم که احتمالا به خاطر شرایط فرهنگی این کشور شاید چاره‌ای هم نداریم. زندگی دوگانه سبک زندگی ما ایرانی‌ها شده است. فکر می‌کنم در سال‌های گذشته ما از دوگانگی هم رد شده‌ایم و وارد “زندگی سه گانه” شده‌ایم. هویتی تازه در فضای مجازی که با محیط کار و یا خانه‌ی خودمان کاملا متفاوت است. امیدوارم بتوانیم تصویر روشنی از این شکل جدید را در فیلم‌های مستند نشان بدهیم؛ چرا که فیلم‌های مستند جلوی فراموشی ما را می‌گیرند و بعدها می توانیم با دیدن آن‌ها درک روشن‌تری از تغییرات زندگی ایرانی داشته باشیم.

فصل اول
جوانی