سرگشتگی

«مکرمه، خاطرات و رؤیاها» / ابراهیم مختاری

جایی هست در زندگی، نقطه‌‌ای که به پایان نزدیک است. چیز‌هایی که همچون انتظارمان عمل نکرد. نظم‌هایی که بر هم منطبق نشد، رنگ‌هایی که قوام نیافت، ندرخشید و با خود می‌گوییم: «نشد.» اندیشه بر هر‌آنچه نمی‌شود درست از این نقطه آغاز می‌شود. گویی اندیشه با آن‌چه نمی‌شود رابطه‌ای مستقیم داشته باشد: هرچه بیشتر نمی‌توانیم، بازاندیشی بیشتر جان می‌گیرد. از این مرحله به بعد قوی‌تر می‌شویم، حالا می‌دانیم دلیل آن «نشدن» چه بود. از نو آغاز می‌کنیم، با این خیال که دیگر همه چیز «می‌شود».

بسیاری از مستندهای زن‌وشوهری چنین هدفی را دنبال می کنند؛ بازاندیشی در جزئیات قوانین، سنت‌ها، فرهنگ، جامعه و بررسی درهم‌تنیدگی مرزهای هریک با مفهومی به نام زن‌وشوهری برای قوی‌ترشدن. پس در واقع، بازاندیشی برآمده از این آثار نه در خود مفهوم زن‌وشوهری، بلکه اطراف بافتاری است که این مفهوم درون آن رشد می‌کند. این روش‌شناسی اگرچه ما را با عوامل زن‌وشوهری آشنا و به فراخور آن به درکی از این مفهوم نزدیک می‌کند، ولی همچنان از پرسش اصلی طفره می‌رود، آن را به تعویق می‌اندازد یا اساساً از پاسخ بدان باز می‌ماند.

به‌گمانم، مفاهیمی از این دست (زن‌وشوهری) به همان اندازه که از بافتار بیرونی معناهایی نسبی می‌یابند، از درون و از حیث ساختاری به‌شدت ایستا و تکرارشونده‌اند. از همین روست که در نزدیکی نقطه‌ی پایان و استیصال تخریب غالب زن‌وشوهری‌ها، وجه ساختاری به‌یکباره رخ می‌نماید و جوانب بافتاری را مشکوک می‌سازد. به عبارت دیگر، این که بافتار چگونه موجودیت، تداوم و خاتمه‌ی زن‌وشوهری را دامن می‌زند به همان اندازه اهمیت دارد که رمزگشایی از دفاعیه‌های پایانی به زمان اضمحلال: «اگر می‌دانستم که دوستم دارد»، «اگر برایش اهمیت داشتم»، «اگر من را می‌دید» و …

پس چیزی جز محیط در ساختمان زن‌وشوهری دارای پویائی است، زایاست و عاملیت دارد. چیزی که اگرچه در جریان زن‌وشوهری مدام خود را تعدیل می‌کند و از مرکز دور می‌سازد، اما در حیاتی پیوسته با مرکز از آن تغذیه می‌شود، تغییرشکل می‌دهد و با آن در تعامل است: «فردیت». در جهان خارج از زن‌وشوهری، فردیت برای حفظ و تکامل خود به شیوه‌ای رقابتی با محیط در مبارزه است؛ اما این مبارزه، با ورود به جهان زن‌وشوهری، منشی مشارکتی و تعاملی می‌یابد: در زن‌وشوهری، ما با فقدان فردیت روبه‌رو نیستیم، بلکه با به‌ حاشیه رانده‌شدن و تغییر‌شکل‌دهی آن به جریانی نامحسوس مواجهیم.

مستند «مکرمه، خاطرات و رؤیاها» را برای بررسی این گفته انتخاب می‌کنم (*)؛ زن‌وشوهری درون بافتاری بسته با ساختاری که در آن فردیت شناسایی نمی‌شود. برای مکرمه، زن‌وشوهری آن گونه که ما بحث می‌کنیم اتفاق نیفتاده است و فردیت او از همان روزهای نخست، مسیری غیراشتراکی‌ را از سر می‌گیرد: خاطرات و رؤیاهای شخصی بر در و دیوار خانه‌ای مشترک، تصاویری که «برای دیگران ترسناک و برای او مرهم» است. پس ادامه می‌دهد: فکر و خیال. نو‌عروس‌های جوان بزک‌شده به آبی و زرد و سرخ، به کرشمه و حریر و آویز‌های طلا و نقره، صورتک‌های اهریمنی با نیش‌‌ها و دشنه‌های آخته ـــ گاه مأمور به وصال و گاه فراق‌های ناخواسته. در فیلم می‌شنویم: خاطراتی که فراموش نمی‌شوند، «به یاد می‌مانند»، حتی بعد ِ سال‌ها.

آن‌جا که فردیت مشارکتی و تعاملی در زن‌وشوهری مجالی برای حفظ خود نیابد، از حاشیه دوباره به مرکز باز می‌گردد. در این مراجعت، بسته به بافتاری که در آن قرار دارد، یا تبدیل به رنگ‌هایی می‌شود پاشیده بر در و دیوار خانه: «آن چه نمی‌توان شرح داد»، یا فردیتی که با بازگشت به شیوه‌ی رقابتی، زن‌وشوهری را به نقطه‌ی پایان نزدیک می‌سازد. برای مطالعه‌ی مفهوم زن‌وشوهری تمرکز بر بافتار بیرونی هرگز کافی نیست، نیاز به شناخت تحولات ساختاری و ارتباط میان این دو با هم است، نیاز به درکی از اشکال تغییریافته‌ی فردیت در جهان زن‌وشوهری و سنجشی برای عاملیت آن در محیط‌های مختلف ـــ دریافتی که خلاف سرکوب عمل کند و در دفاع از اشتراک فردیت‌ها برآید: «این نقاشی‌ها را از کجا یاد گرفتی؟ دروغ می‌گویی او تو را نمی‌زد.»

* مستند «مکرمه، خاطرات و رؤیاها» نیاز به تفسیر را از ما می‌گیرد: مکرمه خود تصویرگر و هم راوی تصاویر است.

فصل دوم
زن و شوهری