شهری که دیگر مثل قبل نیست

کارگردان فیلم «والسی برای تهران»

راه رفتن در پیاده‌راه‌های تهران. گذر از لابلای آدم‌هایی که اغلب با سرعت از کنارت می‌گذرند و انگار همگی قصد فرار دارند. از چه؟ معلوم نیست. تا قبلش برای من هم معلوم نبود، اما وارد شدن به دل خیابان‌های این شهر، بزرگترین جوابی بود که پیدا کردم. شهری اخمو با آدم‌هایی ترسیده، پر از استرس و همیشه به دنبال راهی برای پیدا کردن پناه. شهری که صدای آوازش غارغار کلاغ‌هاست و بوق بی‌امان ماشین‌ها و صدای گوش‌خراش موتور‌سیکلت ها. تجربه‌ی قدم‌زدن و چرخیدن در تهران، مرا هم مثل همه‌ی شهرنشینان این برزخ به یک سو سوق داد: فرار .

اما شاید مهم‌ترین اتفاقی که در آن سال‌های ساخت مستند “والسی برای تهران” برایم افتاد، کشف این واقعیت بود که با وجود همه‌ی رنگ‌های خاکستری موجود در این شهر و گریزمان از بودن در شهر، در جایی توسط کسی یا کسانی، رنگ‌ها و صداها طوری دیگر می‌شوند و این آغاز مکاشفه‌ام بود با چهره‌ی دیگر خیابان‌های تهران، همراه با موسیقی.

قصد ندارم از سختی‌های ساخت مستند‌هایی تک‌نفره و شهری (در ۴۵ تا ۵۰ درصد کار) صحبت کنم که احتمالا اکثر خوانندگان با آن آشنا هستند. قصدم ارائه‌ی تجربه‌ای منحصربه‌فرد از رویارویی مردم با موسیقی خیابانی‌ست . همان مردمی که به‌سختی در جایی ایستا می بینی‌شان، با شنیدن موسیقی در گوشه‌ای از پیاده‌رو برای چند لحظه ساکن می‌شوند و انگار تصویر خاکستری تهران به یک‌باره سفید می‌شود.

تجربه‌ی همراهی بی‌وقفه و دقیقا شبیه یک موزیسین خیابانی‌، برای من سرشار از انرژی‌ای بود که هرگز ازین شهر نگرفته بودم. هرگز آدم‌هایی را ندیده بودم که عاشقانه‌هایی کوتاه را در کنار یک گروه موسیقی با هم به اشتراک بگذارند . در شهر هرگز کودکانی را ندیده بودم که بی‌قرار دست مادرها یا پدرانشان را رها کنند تا لحظه ای بیشتر در کنار تیم کوچک ما بایستند و موسیقی گوش دهند. هرگز آدمی را ندیده بودم که برای ارتباط گرفتن با تماشاگران خیابانی ِ موسیقی‌ای که می‌نوازد این همه تلاش کند و نمایشی برپا کند که هربار حتی احساسات تویی را که پشت دوربین ایستاده ای تحریک کند، چه رسد به مخاطبان روبرویش. موزیسینی که آن‌قدر جایش در شهر خالی‌ست که با هیچ پر نمی‌شود.

شهری که دوست نداشتم در طول ساخت این فیلم برایم دوست‌داشتنی شد. حتا آدم‌بدها مثل پلیس و مامور شهرداری هم دوست‌داشتنی بودند. اصلا انگار با نت‌های موسیقی، آدمی دیگر شده بودم. اگر پلیس یا مامور شهرداری به ما یا مهرداد مهدی گیر می‌داد، اصلا خشمگین نمی‌شدم. نمی‌ترسیدم. آن سال‌ها واقعا از پلیس نمی‌ترسیدم. مهرداد شور و جسارتی در اجرای نمایش با ساز داشت که آن را به من هم منتقل می‌کرد. او با ساز و من با دوربین. حالا که بعد از چهار سال درباره ی آن روزها می نویسم متوجه می‌شوم که هر سوژه تا چه حد می تواند روی من فیلمساز تاثیر بگذارد. وقتی راجع به قدرتمندی و نترسی ذاتی یک سوژه فیلم می‌سازی، خودت هم شبیه او می‌شوی. برخورد مهرداد با شهر متأثرکننده بود. شهر برایش به‌مثابه استیج بزرگی بود با مخاطبانی از طیف‌های مختلف. حتا آخوندها هم مخاطبش بودند (البته از نوع روشنفکرش). پرفورمنسی که درین استیج بزرگ اجرا می‌کرد، به‌نوعی واکنشی بود به همه‌ی نامهربانی‌هایی که طی سال‌ها با آن روبرو بود. شهر و مردم برایش درمان بودند و از یک جهت برانگیختن این حس در آن‌ها که چرا تا این حد منفعلیم.

او با موسیقی و سازی که در دستانش می رقصید، با حرف‌هایی که رودرروی مخاطب می زد، مردم را حساس می‌کرد تا از خود بپرسند از لحظه‌ای که در آن قرار گرفته‌اند چه می‌خواهند .

از سویی دیگر ساز زدن در شهر، از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر رفتن و نمایش انسانی با سازی بزرگ مثل آکاردئون، بزرگترین دهن‌کجی به حاکمانی‌ست که موسیقی را برای مردم حرام می‌دانند و می‌کنند.

همان‌طور که این اجراهای در شهر را برای مهرداد حرام کردند تا پایش از شهر و نواختن برای مردم بریده شود و صد افسوس که توانستند.

حالا تهران برای من همان هیولای سیری‌ناپذیر گذشته است که دیگر دلم نمی‌خواهد در خیابان‌هایش قدم بزنم.

فصل سوم
شهر و من