فعل مضارع، لحظاتی بعد به ماضی تبدیل می‌شود

برای مدت‌زمانی طولانی این ما بودیم که در چنین جایگاهی قرار داشتیم. این ما بودیم که باید به گذشتگان اعلام می‌کردیم زمانه عوض شده و رسم و راه جدیدی رسیده و کم‌کم باید به تغییر تن بدهید و حتی بلند شوید و شاید هم بروید. واژه‌ای هم مختص به ما ساخته شده بود: نسل سوم. این تعبیری بود که مطبوعات جوان‌پسندی [البته پسندِ جوانِ آن دوران] مثل “چلچراغ” برای اشاره به نسلی ساخته بودند که در اواخر دهه‌ی هفتاد جامه‌ی نوجوانی را کم‌کم از تن به‌در می‌کرد و جوانِ دهه‌ی هشتاد می‌شد. دقیق نمی‌دانیم نسل اول و دوم کدام‌ها بودند اما آن‌چه در توصیف نسل سومی‌ها گفته می‌شد شباهت زیادی داشت به آن‌چه امروز در وصف جوان‌های جدید متولد دهه‌ی هفتاد گفته می‌شود. همان بی‌آرمان بودن، سردرگمی و پیدا نکردن جای خود، زبانِ غیرفاخر و اصطلاحات کوچه‌بازاری غیرفرهیخته، بلد بودن زبان تکنولوژی (که البته آن موقع احتمالا چیزی در حد چت کردن و وبلاگ داشتن فهم می‌شد) و بریدن از سنت‌ها و…

نسل سومی‌ها آمدند و ظاهرا به آستانه‌ی رفتن هم رسیده‌اند، اما نه چیزی را عوض کردند و نه کسی بلند شد و رفت و جایش را به آن‌ها تقدیم کرد. زوری هم وارد نکرده بودند! نسلی بودند که هم‌زمان با مداراجویانه‌ترین و بی‌دندان‌ترین جنبش سیاسی تاریخ معاصر مملکت به سنِ هیاهو رسیده بودند و حالا در دادگاهی پرهیاهو و جمعی، به تشخیص خسارات و تعیینِ مقصرینِ شکست مشغولند و تلاش می‌کنند مخلوطی از نساختن زمانه و اقبال نامناسب و اعتماد به آدم‌های مذبذب و بی‌تصمیم و باتصمیم را متهم بشمارند. از گوشه‌ و کنار، گوشه و کنایه‌های صداهای جدیدی هم به گوش‌شان/مان می‌رسد که مثل تظاهرکنندگان بهار عربی فریادهای «ارحل ارحل» سر داده‌اند. جالب این‌جاست که آن‌چه آن روزها درباره‌ی نسل سومی‌ها گفته می‌شد درباره‌ی متولدین دهه‌ی بعدی هم شنیده می‌شود و دیر نیست شنیدنش (کم‌وبیش هم در اتفاقاتی مثل تجمع نوجوانان جلوی مجتمع تجاری کورش شنیدیم) که امان از دهه‌ی هشتادی‌ها و «نمی‌دانید آن‌ها دیگر چه هیولاهایی هستند». اما برای راقم این سطور حتی تصورش هم سخت است که آیا ما، که تا زمانی که انگار همین دیروز بود تلاش برای فهم‌مان می‌کردند، خیلی زود همان موضعی را در قبال نوآمده‌ها خواهیم گرفت که زمانی نسل مصمم و اهل عمل و در همه چیز به نتیجه‌ی نهایی رسیده‌ی انقلاب در توصیف ما گرفت؟ آن‌هایی که امروز هفده ساله (یا حالا بیست‌وهفت ساله) هستند را غیرقابل درک و متوقع و تنبل خواهیم دانست؟ و آیا همه‌ی این‌ها به منزله‌ی آن است که این تفاوت نسل‌ها تنها یک توجیه برای فهم تفاوت‌هاست و همه‌ی آن‌چه در مطبوعات جوان‌پسند آخر دهه‌ی هفتاد و بخش اعظم دهه‌ی هشتاد نوشته می‌شد تنها یک پرده از داستان هزاربار تکرارشده‌ی برآمدن جوانان و غرزدن پیران و بعد استهلاک جوانان و برآمدن جوان‌های جدید و ابراز نارضایتی جوانان قدیم که حالا پیرهای جدید محسوب خواهند شد بوده است؟! پس چه هیاهوی پوچی بود و چه هیچ بزرگی در پی‌اش خواهد آمد!

در این بین با خودم فکر می‌کنم من که زمانی حداقل خودم، خودم را آدمی کنجکاو توصیف می‌کردم، سال‌هاست کمتر هفده‌ساله‌ای را برای مدتی بیش از چند دقیقه در حاشیه‌ی یک مهمانی دیده‌ام و سال‌هاست درون هیچ مدرسه‌ای پا نگذاشته‌ام. غیرطبیعی هم نیست، دیگر نه برادر و خواهر و نه فامیل نزدیکی در سن مدرسه رفتن دارم و نه بچه‌های دوستانم هنوز آن‌قدر بزرگ هستند که دبیرستان یا راهنمایی بروند. به همین دلیل از پیش برایم مسلم است که انتخابم در بین فیلم‌های پرونده‌ی «جوانی» همین «هفده‌ساله‌ها»ست که عطیه عطارزاده و اصلان شاه‌ابراهیمی ساخته‌اند. کارگردانان هم احتمالا در همین حدود از شناختن هفده‌ساله‌های جدید (یا شاید هم باید گفت از شناختن هفده‌سالگی که هر سال در وجود آدم‌های جدیدی تبلور پیدا می‌کند) ناامید بوده‌اند و تصمیم گرفته‌اند این بار دوربین را بدهند دست خود نوجوانان هفده‌ساله که بدون واسطه‌ی بزرگتری که باعث خودسانسوری آن‌ها می‌شود (که البته این تمایل سینمای مستند ما برای فیلمبردار کردن و سینماگر ساختن خودِ سوژه بیش‌تر ناشی از یک جور ذوق‌زدگی بود و خیلی زود کمرنگ شد و امیدوارم با کمک نقد کمرنگ‌تر هم بشود، اما آن خود داستان دیگری است که شرح مفصلی می‌طلبد) برای ما عرض و طول و ارتفاع هفده‌سالگی‌شان را شرح دهند. نتیجه هرچند به‌عنوان یک فیلم، تجربه‌ی تصویری شناختی منسجمی را پدید نیاورده است‌ اما «جالب» می‌تواند صفت درستی درباره‌ی راش‌هایی باشد که این بچه‌ها گرفته‌اند. از ارتفاعی مغایر با ارتفاع هفده‌سالگی، بعضی از چیزهایی که می‌گویند باعث زیر لب «نچ نچ» گفتن می‌شود. مثلا وقتی یکی از بچه‌ها با لحنی افسرده می‌گوید برای همه هفده‌سالگی آغاز است، اما او در این سن احساس می‌کند همه چیز برایش تمام شده و دیگر هیچ چیز جذاب نیست و … مخاطبی در سن بالاتر با حیرت نگاه می‌کند و با تمام وجود می‌خواهد مخالفت کند اما خب شاید یاد دفتر یادداشت هفده‌‌سالگی خودش بیفتد و آیا واقعا چنین ترهاتی آن‌جا ننوشته؟! یک نخ تسبیح مشترک میان آن‌چه در پنجاه دقیقه در تصاویر می‌بینیم وجود ندارد که بعدها بتوان با وضوح و دقت آن‌چه دیده‌ایم را به یاد بیاوریم، اما نقش یک مقدمه را برای وارد شدن به دنیای نوجوانانی که با سرخوشی منتظر ورود به دنیای جوانان روی خط استارت ایستاده‌اند بازی می‌کند. آن‌ها از دنیای کنترل‌شده‌ی کودکی وارد دنیای کنترل‌ناکردنی جوانی می‌شوند و من یکی از همین روزها در جواب سوال اینستاگرامی دوستی که پرسیده «چه وقت متوجه گذر عمر شده‌اید» می‌نویسم وقتی می‌نوشتند «نسل جدید» و این بار دیگر منظورشان کسان دیگری جز ما بود.

فصل اول جوانی