لگد زدن به انگشت کوچک پای غول

پیتر گابریل در ترانه‌اش می‌خواند:

Growing up،growing up; looking for a place to live بزرگ شدن یعنی جستن جایی برای زندگی.

نوشتن درباره‌ی جوانی با توجه به چند فیلم مستندی که انتخاب شده، برایم هم جالب و هم دشوار است. متوجهم می‌کند که در دهه‌ی چهارم زندگی‌ام قرار است درباره‌ی جوانی‌ای بنویسم که در فیلم‌های این پروژه می‌بینم، یعنی حدودا از پانزده‌شانزده سالگی تا سی‌وخرده‌ای‌ سالگی. من در چهل و دو سالگی در جای دیگری از طیف جوانی، با احساس هنوز جوانی، اما در حال پاییدن چشم‌اندازهای نزدیکترشده‌ی میانسالی، در عین لمس تفاوت‌های شیرین آن که به بهای بحرانش تجربه می‌کنم، باید درباره‌ی جوانی‌ای بنویسم که با جوانی فعلی من بیست سال تفاوت سنی دارد.

از نظر کارل یونگ نیروی انسان در جوانی متوجه بیرون از خود است و جدا از نفس. گرایشات برونگرا دارد، دوران دورنماها و هیجان‌خواهی و مبارزه‌جویی‌ست، جوان به دنبال موفقیت و یافتن جایی در جهان است. من این را در نوجوانی‌ام و بعد از آن به یاد می‌آورم، و در نتیجه چیزی که از طریق این فیلم‌ها به آن نگاه می‌کنم برایم مربوط به گذشته است و زمانی که از سر گذرانده‌ام، حس هم‌رزمی و هم‌شعاری با آن ندارم در حالی که به یادش دارم و درکش می‌کنم، و خصوصیاتش را مرور می‌کنم و قربان صدقه‌اش می‌روم. دورانی که در آن آینده برایم یک حجم مبهم بی‌زمان و نامتناهی بود و من در حال یافتن چیزی که با آن آینده را بسازم و خود را در جهان ثبت کنم، دنیا را بهبود دهم، مسیر زندگی، شغل، و چیزهایی برای یافتن جای خود در جهان. انسان در آن سنین خود را جزئی از دنیا می‌بیند و به‌همین دلیل در جوانی و نوجوانی به کارهای جمعی و قرار گرفتن در جریان‌ها، چه به عنوان مخاطب و چه عامل، شدیدا علاقه دارد و از خانواده دور می‌شود. می‌رود که جای خود را پیدا کند. حتی ممکن است بهبود دادن را از طریق تأثیرگذاری مستقیم و اقداماتی برای تغییر اطرافش ببیند. روش‌هایش هم مختلف است. از انقلاب کردن، تا هیچ‌کاری نکردن، دورهمی‌های متعدد و بی‌پایان با دوستان و توصیه به مقاومت در برابر سیستم‌های کاری و آموزشی و غیره از طریق تن ندادن به آن. حس می‌کند این‌گونه در برابر اشتباهات می‌ایستد، و مطمئن است که اغلب چیزها در جهان آن‌جور که باید نیستند، و از همه مهم‌تر آن‌که او یک‌تنه یا با دوستانش خواهد توانست تغییرش دهند. حتی کارهایی که برای رشد و یادگیری خودش می‌کند هم بیش‌تر برای پرورش قابلیت‌هایی برای کمک به بهبود جامعه و دیگران و جهان است. مخالف‌خوانی‌هایی که اغلب در مکالمه با مسن‌ترها انجام می‌دهد از روی تمنا برای جور دیگر دیدن به امید یک اتوپیا، احساس تغییر جهان در اثر تولد او، تثبیت خود در اجتماع و ابراز استقلال خود است. در مقابل، بعد از هر تجربه و قدم‌به‌قدم برایش دورانی فرا خواهد رسید که می‌بیند باید از لگد زدن به انگشت پای غول دست بردارد، اتوپیا و دنیای بدون بدی وجود ندارد، و اصلا بهشت چندان جالب هم نیست، در عوض بهتر است بر نیروهای حیاتی درونی‌اش متمرکز شود، برای رشد فردی خود تلاش کند، و خودش را در چالش با موانع و دوست‌نداشتنی‌ها و نیازمندیها قرار دهد، در چالش با غول، و خود را خلق کند و بیرون آورد. و این، راهیابیِ امیدواری‌های او به مسیری‌ست که او را به انسان رشدیافته و خوشحالی تبدیل خواهد کرد، به انسانی که تصمیمات فردی درست‌تری می‌گیرد؛ حتی در صحنه‌های اجتماعی و عمومی. پس در بلندمدت جامعه هم جامعه‌ی بهتری خواهد بود. این‌گونه، می‌شود گفت مسؤولیتش در قبال خودش را انجام داده و از آن فرار نکرده است.

می‌توان درک کرد که هرچه شرایط اجتماعی دشوارتر باشد چه اندازه دست برداشتن از لگد زدن به پای غول سخت‌تر می‌شود، و فرو رفتن در نقش قربانی آسان‌تر. و این موجود خودقربانی‌نگر اگر در وجود ما باشد، چه بسا سال‌ها، حتی در میان‌سالی و پیری هم بماند و باعث شود جوانی خود را ناکام، نسلمان را سوخته و همه را مقصر و مسؤول محسوب کنیم.

آن آینده‌‌ی نامتناهی را که در دهه‌ی بیست زندگی به آن فکر می‌کنیم، تا الان بخشیش را زندگی کرده‌ام. آن چشم‌انداز بی‌انتها دیگر برایم چنین به‌نظر نمی‌رسد، و کمی از خصوصیت «انتها و پایان داشتنش» را نشانم داده، و من فکر می‌کنم که شاید با جور کردن کلکی به نام جاودانگی بشر، نام مرز را از روی مرگ بردارم و دوباره به احساس نامتناهی در مورد آینده برسم. و هر بار درجا به خود یادآوری می‌کنم که بهتر است این کار را نکنم، وگرنه از ترس مرگ خواهم مُرد!

حالا هر کدام از ما در کجای این «خود» مان هستیم وقتی درباره‌ی جوان‌ها فیلم می‌سازیم؟ (جوان‌های هم‌سن، کوچک‌تر، یا بزرگ‌تر از خودمان).

با مستندهای این مجموعه همین‌گونه گفتگو می‌کنم. آیا نگاهشان معطوف به این است که جوان چگونه خود را با موانع درگیر می‌کند و می‌خواهد خود را خلق کند؟ (سلاطین خیابان‌ها، پاستای ایرانی، زندگی همین است، ساز مخالف، و تا حدی آقای بیکار و شمارش معکوس). آیا نگاه قربانی‌نگر دارد و این شرایط را جلاد می‌بیند و جوان را مظلوم؟ (آقایان پرنده). آیا می‌خواهد تعدادی جوان که هم‌سن هستند را مشاهده کند تا قدری آن‌ها را که از مشخصات خودش دور هستند بشناسد؟ (هفده‌ساله‌ها، زندگی همین است، متهمین دایره‌ی بیستم، در پوست خود نمی‌گنجیم) آیا می‌خواهد یک شخصیت را باز کند و او را در چالش با شرایط اطرافش مشاهده کند و بشناسد؟ (متهمین دایره‌ی بیستم، تا حدی فریاد رو به باد).

مستند «پاستای ایرانی» در روزهایی که تقریبا همه‌ی فامیلم به غیر از پدر و مادر، و نیز بسیاری از دوستانم به کشورهای دیگر مهاجرت کرده‌اند برایم فیلم خاصی‌ست. بخش‌هایی از فکرهایم درباره‌ی مهاجرت را، عینی و یک‌جا می‌کند. از مستندهایی‌ست که نریشن در آن مکمل فیلم است، و ساختارش پیگیری مستقیم ایده‌ی فیلمساز در صحنه‌‌هایی‌ست که واقعا در حال رخ دادن است (بر خلاف مستند آقایان پرنده). در نتیجه می‌شود گذران زندگی شخصیت‌ها را دید و با آن‌‌ها همراه شد در مواقعی که مسائلی دارند در زمینه‌ی تحصیل، کار، روابط عاطفی، احساس تعلق در کشور جدید، مقایسه با کشور خود، کم داشتن خانواده و دوستان. من در جوانی تصمیم به مهاجرت نگرفتم و هنوز هم میلی به آن ندارم، اما مسأله این است که با تعجب افراد زیادی مواجه می‌شوم. دلیلش همین چیزی‌ست که باعث شده است فیلمساز این نام را برای فیلمش انتخاب کند. پاستای ایرانی. در پایان فیلم توضیحش می‌دهد «وقتی آن‌جا هستم دلم برای ایران تنگ می‌شود و وقتی ایران هستم دلم برای آن‌جا تنگ می‌شود». فیلمساز خود و دوستانش را در ایتالیا رصد می‌کند. در سنی هستند که می‌خواهند خود را بیابند، و اتفاق سختی مثل انتخابات هشتادوهشت هم رخ داده و وسوسه‌ی مهاجرت و ناامیدی از ایران به آن‌ها هجوم آورده. او بالاخره به هوای درس خواندن مهاجرت می‌کند، اما اتفاقی که رخ می‌دهد این است که با پا گذاشتن به آن ور مرز، احساس خوشبختی به او رو نمی‌کند. آیا باید می‌آمد؟ این‌جا دشواری‌ها و موانعی از جنس دیگر و گاهی هم مشابه دانه‌به‌دانه چیده می‌شوند و زندگی باز هم چیزی نیست جز درگیر شدن در روند حل مسائل با تفاوت‌هایی از جنبه‌ی آزادی‌های اجتماعی. فیلمساز که شرایط سخت سیاسی ایران را مانعی میان خود و خوشبختی می‌دید، با همتی مثال‌زدنی برای زندگی دانشجویی در یک کشور دیگر در شرایط دشوار اقدام می‌کند. اما جزئیات زندگی در مهاجرت را مشاهده می‌کند و در خود به بالانس می‌رسد، خودِ تازه‌اش را پیدا می‌کند. اندوهی که در وجودش ایجاد شده و در پایان از آن صحبت می‌کند (که هر جا هست دلش برای آن‌یکی جا تنگ می‌شود و این احتمالا چیزی بیش از دلتنگی‌ست و حتما تردیدهای او را هم در انتخابش برای جای نهایی زندگی به همراه دارد) در حالی‌ست که مسؤولیت تصمیمی را هم که گرفته می‌پذیرد و کم‌کم نگاهش به احساس خوشبختی در حال شکل گرفتن است. فیلم برایم جالب است چون فیلمساز ِ تازه، سنتزی می‌شود از خود قبلی او و شرایطی که از سر گذرانده. از خیر رضایت افسانه‌‌ای ای که در ابتدا با مهاجرت در پی آن بود می‌گذرد و زندگی واقعی‌تری را می‌یابد. و ما با این سِیر آشنا می‌شویم.

در «سلاطین خیابانها» نیز از آن‌جا که فیلم تأکید زیادی بر توانایی‌های پارکوکارها دارد ما را با نیروی این علاقه در وجود پارکوکارها به جلو می‌برد. دیدگاه شخصیت اصلی‌تر فیلم، که می‌گوید ما بیکار نمی‌نشینیم و باز هم مسابقه برگزار می‌کنیم، مؤید نگاهی از طرف فیلمسازان است که هم بر روحیه‌ی دوران جوانی برای موفق شدن اشاره دارد، و هم از طرفی به این که کاراکتر با دیدن موانع بر می‌گردد به خود و در گنجه‌اش دنبال چیزی می‌گردد تا مشکلش را با آن مانع حل کند. موانعی که در فیلم پیگیری می‌شوند فقط شامل حکومت و قوانین رادیکال نیست، بلکه آمادگی نداشتن مردم هم در بین است، و در ادامه، به فکر افتادن جوان است برای این‌که بتواند خود و علاقه‌اش را برای محیط جا بیندازد، جای خود را پیدا کند.

«جوانی» در مستند «آقایان پرنده» هم چالش میان نیروی زندگی و موانعِ پیش رو می‌بود اگر فیلم فراتر می‌رفت از نریشنی که بر صحنه‌های غیر دلالت‌کننده قرار دارد. و اگر این سه جوان پیش از آن‌که با موقعیت دراماتیک «راه انداختن یک کنسرت» وارد فیلم شوند، به‌عنوان موزیسین‌هایی که شور درونی آن‌ها موسیقی‌ست معرفی می‌شدند. در شکل فعلی به‌جای این سه نفر افراد دیگری هم می‌توانستند بازی کنند، و درامی که بر اساس تعلیق چیده شده در نهایت با پایانی غیر مجاب‌کننده نقطه‌گذاری می‌شود: «شرایط و مردم آن‌ها را سرخورده کردند».

من نتوانستم این جوان‌ها را بشناسم. وارد چالشی میان آن‌ها و خواسته‌شان نشدم. شاید میانشان جوانی که موسیقی در او ورای این حرف‌ها باشد وجود داشت، شاید فیلمساز به چنین چالشی باور ندارد، یا وجود داشت و فیلمساز آن را برای ما باز و معرفی نکرد … نریشن این فیلم نقش مهمی در توضیح مفهومی که می‌خواهم بیان کنم دارد؛ قربانی‌نگری. نریشن‌های قربانی‌نگر چه بسیارند، چه نویسنده خود را قربانی بداند و چه دیگری را. پیشروندگی روایت در این مستند بر اساس تقابل است؛ مثلا پیدا کردن جاهای جدید برای تمرین و ممانعت همسایه‌ها، یا پیش بردن تمرین‌ها و احتمال صادر نشدن مجوز. ولی این‌ها اغلب با توضیحات نریشن پیش می‌رود، نه به‌شکلی که خود صحنه‌ی وقوع را ببینیم. کمی که دقیق شویم می‌بینیم که شکل قضیه مانند «سلاطین خیابانها»ست؛ جا انداختن خود در بین قوانین و نیز مردم. این‌جا هم ابتدا همه‌ی مسأله را در گرفتن مجوز ارشاد می‌بینند اما در نهایت که مجوز صادر و اجرا برگزار می‌شود، از این‌که تعداد کمی از همشهری‌ها به دیدن اجرا آمده‌اند غافلگیر شده‌اند، و فکرش را نکرده بودند که باید روی این موضوع – ارتباط همشهری‌ها با علاقه‌ی این گروه موسیقی – کار کنند. اما در «آقایان پرنده» یک نریشن حق‌به‌جانب وجود دارد، و ساختاری که مجاب‌کننده نیست، با مقوله‌ی روانشناسی گره می‌خورد. آیا فیلمساز در روند زندگی جوان به سعی و خطا و جستن باور دارد، یا آن‌قدر شرایط را مهم و مسلط می‌بیند که برچسب قربانی را بعد از شکست می‌زند و روند رشد را عقیم می‌گذارد؟

ولی چیزی که جوان آن را می‌زید، تقابل بین او و موانع نیست. مسیر او در جهت «یا من یا موانع» نیست، بلکه رابطه‌ی بین این‌هاست. رابطه‌ی فرد با موانع یک همزیستی‌ست، به‌گونه‌ای که چالشی ایجاد می‌شود تا دنیای درونی ما خلق شود و «خود» یافته شود. در روانشناسی وقتی کودک از فضای امن رحم مادر بیرون می‌آید بعد از آن دیگر حتی هر تأخیر اندکی در رساندن غذا و توجه به او معنای طرد و جدایی را برای او خواهد داشت، چه رسد به جواب نگرفتن درجا برای درخواست‌هایی مثل اسباب‌بازی یا لباس. این دردناک است اما در ضمن همین، شکل‌دهنده‌ی نیرویی‌ست که کودک را کم‌کم متوجه درون خود و امکانات درونی‌اش برای برآمدن از پس خود در زندگی می‌کند. در می‌یابد که در زندگی همه چیز بر وفق مرادش (مانند دوران جنینی) نخواهد بود، و کمک می‌کند به شکل گرفتن دنیای درونی، خلاقیت، و «خود» او. چیزی که با آن بعدها خواهد توانست در جوانی مستقلانه زندگی را در هم‌زیستی با موانع از پیش ببرد. در مستندهایی درباره‌ی جوانی، رصد کردن این وجه برایم جذاب است؛ این‌که فیلمساز تا چه اندازه در پی تماشای رابطه‌ی جوان با زندگی‌ست و مشاهده‌گر او، و تا چه اندازه گریان و قربانی‌نگر نسبت به او.>/p>

تخیل شیرین: با نوشتن به بهانه‌ی این مجموعه‌ی مستند تخیل می‌کنم که اگر در دهه‌ی بیست و سیِ زندگی‌ام کسی می‌خواست از من فیلم مستندی بسازد چه می‌ساخت… اگر من را از نگاه خود به هر دلیل یک قربانی شرایط (مثلا شرایط جامعه‌ی مردسالار یا هر چیز دیگر، کم که نمی‌آوریم!) می‌دید این چه تأثیری بر زندگی من می‌گذاشت؟ و الآن اگر به آن فیلم نگاه می‌کردم چه حسی می‌داشتم؟ یک موضوع برای ساخت یک فیلم مستند می‌توانست این باشد: «دختری که به این نتیجه رسید که در زندگی فرصتی برای بچه داشتن نخواهد داشت و دور آن را خط کشید. چرا به این نتیجه رسید که فرصت نخواهد داشت؟». آیا موفق خواهیم شد از لگد زدن به پای غول در فیلم‌هایمان خلاص شویم و درباره‌ی این چیزها هم فیلم بسازیم؟ درباره‌ی جامانده‌های زندگی ایرانی.

فصل اول جوانی