منتظرت نمی‌مانم

درباره‌ی امکان «لانگ دیستنس» با نگاهی به مستند «فیلمی برای تو»، ساخته‌ی ایمان بهروزی

حتما هرکدام از ما تعریفی از رابطه داریم که به اشکال مختلف رابطه‌مان را می‌سازیم. رابطه‌های «عادی» این‌طوری‌اند که دو نفر کنار یا نزدیک همدیگر باشند، در یک خانه زندگی کنند یا حداقل در یک شهر باشند. هرچند «لانگ دیستنس» یا رابطه‌های از راه دور این روزها عادی به نظر می‌رسند. شاید از بس که می‌بینیم این روزها.

ولی دوری مسئله‌ای عادی نیست یا حداقل در اشکال معمولی رابطه جای نمی‌گیرد. اوایل به خودت می‌گویی نه، قرار نیست از دل برود هرکه از دیده رفته است. من اینطوری نیستم. ما اینطوری نیستیم. رابطه‌ی ما فرق دارد. نمی‌دانی که فاصله‌ی مکانی و تاثیر آن بر دوری دل‌ها یکهو اتفاق نمی‌افتد. چیزی‌ست تدریجی که ذره ذره سایه می‌اندازد روی رابطه‌ی دو نفر. برای همین است که اصلا شاید ندانی این فاصله از کجای رابطه دارد به آن ضربه می‌زند. مثل موریانه است که آرام و بی‌صدا نفوذ می‌کند و می‌جود و می‌جود و یکهو همه چیز فرو می‌ریزد. رابطه‌ی عاشقانه یا زن‌و‌شوهری رابطه‌ای خونی نیست و شاید به همین دلیل است که همیشه بیم آن می‌رود که تمام شود. آدم ده سال هم که از خانواده‌اش دور باشد، آن‌ها همچنان خانواده‌ات باقی می‌مانند. حتی اگر نخواهی. رها شدن از خانواده ناممکن است. جایگزین کردن کسی به جای خانواده ناممکن است. اما در رابطه برعکس، جایگزین کردن کار سختی نیست. شخصی جدید و بدون هیچ تاریخی می‌آید و به راحتی جای تو را می‌گیرد. دادن این احتمال را کسانی به راحتی می‌پذیرند و کسانی انکار می‌کنند. راوی این فیلم به این احتمال آگاهی دارد و در صدد انکار آن نیست و حداقل نمی‌خواهد آن را نادیده بگیرد و درباره‌اش حرف می‌زند. انگار او تصمیم می‌گیرد آدم بدِ این قصه باشد. کسی باشد که می‌گذارد و می‌رود. اما کسی نباشد که به رابطه‌اش در آینده متعهد نیست. به‌نظرم این تصمیمِ قاطع شجاعتی طلب می‌کند که ناگزیر کمی خودخواهی چاشنی‌اش است.

راوی می‌داند دوری نمی‌گذارد این رابطه دوام یابد. نمی‌گویم درست یا غلط، اما منطقی است یا حداقل از خودش شناخت دارد. عموما فردی که می‌گذارد و می‌رود، به فردی که می‌ماند امید می‌دهد که قرار نیست دوری به رابطه‌ی ما خللی وارد کند و فردی که مانده ته دلش می‌لرزد. دلش کار درستی هم می‌کند. این رابطه قرار نیست هرگز مثل قبل باشد. آن آدم قرار نیست آدم قبلی باقی بماند. حتی کسی که می‌ماند هم تغییر خواهد کرد. تغییراتی که افراد وقتی از هم دورند، نمی‌بینند. یکهو می‌بینند آدمی که می‌شناختند آن آدم قبلی نیست. البته که مکان‌ها در این‌که چه جور تاثیری بر رابطه بگذارند، موثرند. مثلا فردی که در زندان است، در تبعید است، در شهر کوچکی و توی محیطی صنعتی کار می‌کند، به‌طور طبیعی فکر می‌کنیم باید نگرانِ فردِ مانده بر جا باشد. انگار فردی که موقعیت بهتری دارد، حقِ خیانت یا قطع رابطه را دارد. مثلا راوی این فیلم دارد به محیط جدیدی می‌رود. قرار است آدم‌های جدیدی ببیند و برعکس، طرفی که مانده بین همان آدم‌ها، همان محیط، همان گروه‌های دوستی است که قبلا بود. پسر می‌داند که آلمان رفتنش و تفاوت‌هایی که خواهد کرد، او را از دختر دور می‌کند. آیا تلاششان را برای با هم بودن به اندازه‌ی کافی کرده‌اند؟ حتما راهی بوده و هست. در این فیلم جوری برخورد می‌شود که انگار با هم رفتن آن‌ها غیرممکن است. جایی می‌گوید: «ما که قرار نیست با هم ازدواج کنیم.» مسلما اگر رابطه‌ای رسمی و در چهارچوب ازدواج باشد، شرایط متفاوتی را برای افراد رقم می‌زند. آن‌جا شاید وظایف افراد مشخص‌تر است و انتظاراتی که از آن‌ها می‌رود واضح‌تر. در روابط غیررسمی اما همه چیز نانوشته است و همین ابهام است که رابطه را قفل می‌کند.

ناامیدکننده است؟ که دو تن اگر در شرایط دیگری بودند دلیلی بر تمام کردن رابطه‌شان نمی‌دیدند. یا اگر دلیلی می‌دیدند تمایل داشتند مشکلاتشان را رفع کنند. اما به نظر من در روابط لانگ‌دیستنس از یک‌جایی به بعد، از جایی که این «لانگ» خیلی بیش از حد تحمل دور و دراز می‌شود، اشخاص تمایل یا انگیزه‌ای برای حل مشکلات کوچک یا بزرگِ به وجود آمده ندارند.

اما داستان فقط این‌ها نیست. اگر فردی که می‌رود، این رفتنش آن‌طور که ادعا می‌کند فقط برای پیشرفت شغلی و تحصیلی نباشد چه؟ تصور و تجربه‌ی شخص من این است که رابطه‌هایی که قرار است دیر یا زود تمام شوند، از اولش هم مشخص‌اند. یعنی نه تو هیچ‌وقت خودت را در موضعی دیده‌ای که با این فرد رابطه‌ات را ادامه دهی و نه او. انگار همان مشکلاتی که از اول داشته‌اید و دارید و می‌دانی که خواهید داشت، مانعی برای ادامه دادن است. ارزش یک رابطه به تداوم آن است؟ به همیشگی بودنش؟ از نظر من نبود. حداقل در آن سن و سال فقط کیفیت رابطه مهم بود.

هیجاناتش مهم بود. که یک رابطه‌ی “لانگ دیستنس” به‌مرور کیفیت خودش را از دست می‌دهد. هیجانش ته خواهد کشید. آدم‌ها برای همدیگر غریبه خواهند شد. مخصوصا اگر وقتی‌که کنار هم بوده‌اند، زیاد از حد قاطی هم بوده باشند. مثلا اشتراکات زیاد و فعالیت‌های مشترکی که باعث می‌شد کارمان به مسائل شخصی‌مان گره بخورد. وقتی دور می‌شوید، نه‌تنها از نظر شخصی بلکه از نظر اجتماعی نیز دور خواهید شد. اوایل برای هم خواهید گفت روز خود را چگونه گذرانده‌اید. بعد حال همدیگر را می‌پرسید. به‌مرور این تلفن‌ها و پیام‌ها هر روز نیست. یک روز در‌‌ میان است. بعد دو روز در میان است. کم‌کم دلیلی نمی‌بینی گزارش بدهی. یعنی اصلا حوصله‌اش را نداری. بستگی دارد سرت به کجا گرم باشد. سر هر دوی ما به کار گرم بود. مرخصی نداشتیم. دیگر آمدنش از پایتختِ پر از پیشرفت دو سه ماه یک بار شده است. همدیگر را نمی‌بینید. من در برابر گرفتن گوشی هوشمند مقاومت می‌کردم و داشتن مکالمه‌ی تصویری برایم مقدور نبود. کم‌کم چهره‌ی همدیگر را فراموش می‌کنید. دیگر از احوالات هم بی‌اطلاع هستید. غریبه‌ها او را بیشتر می‌بینند و آمارش را دارند. تویی که به یک غریبه تبدیل شده‌ای. برای هم چیزی هستید مربوط به گذشته؛ حتی اگر ارزشمند.

حالا که یک‌سالی هست سی‌سالگی را رد کرده‌ام تنها حسرتم از دست دادنِ بهترین سال‌های جوانی‌ام است. از بیست‌ودو سالگی تا بیست‌وهفت سالگی‌ام را حرامِ فاصله‌ها و جاده‌ها کرد‌ه‌ام. همچنان که او. چه چیزی یا چه کسی ارزش این‌همه صبر کردن دارد؟ وقتی کسی می‌رود، وقتی رابطه‌ای تمام می‌شود، چند روزی، هفته‌ای، ماهی انگار چیزی گم کرده‌ای و احساس خالی بودن می‌کنی. رابطه‌ی پیچیده و از راه دور، رابطه‌ای که نمی‌دانی هست یا نیست، یا اگر هست چیست، مثل یک وزنه‌ی سنگین، یک بار اضافی، یک ابر بزرگ است که سایه انداخته است روی همه‌ی ابعاد زندگی‌ات.

چه خوب که پسر در این فیلم تکلیفش را با خودش و پارتنرش مشخص می‌کند. چه خوب که همدیگر را معلق رها نمی‌کنند. دختر در این فیلم نیست. این فیلم برای اوست. حضور ندارد چون قرار نیست دیگر حضور داشته باشد. اما پسر برایش همه چیز را به خوبی توضیح می‌دهد و این بحث و جدل‌ها اگر بین خودشان نبوده حالا در فیلم هست و همیشه می‌شود به آن رجوع کرد.

فصل دوم
زن و شوهری