من دیوانه‌ی بهتری هستم

یادداشتی بر فیلم “هفده‌ساله‌ها”

که گفته من بهترین راوی زندگیم هستم؟ مثلاً اگر آن دوربین را دست من هفده‌ساله می‌دادند چه؟ کجا می‌گذاشتمش؟ چه را نشان‌ دیگران می‌دادم؟ آن‌ها، آن دیگران، آن ناظران، کجای تصاویر من را می‌بریدند و چه‌ها را می‌گذاشتند که بماند؟ آیا اگر به من سیزده سال کوچک‌تر از حالا یک دوربین می‌دادند، می‌گذاشتم بفهمید عاشق مردی هستم که آن‌قدر از من بزرگ‌تر است که می‌تواند پدر پیرم باشد؟ آیا نشان‌تان می‌دادم؟ بهتان می‌گفتم که بلد نیستم سیگار بکشم یا هندسه‌ام را تجدید شدم؟ یا چون حالا مهمان ناخوانده آمده و مانده خانه‌مان، من بهانه‌ی کافی دارم که درس نخوانم؟ مسیر خانه تا کتابخانه را نشان‌تان می‌دادم؟ آن گشت ارشادی که دوستم را گرفت و او هم به‌طبع مجابشان کرد آستین‌های من کوتاه است و باید مرا هم ببرند وزرا را چه؟ آن رز سرخ خشک و مچاله‌شده‌ی روی میز توالت را چطور؟ آن ورم سینه‌هایم؟ آن گریه‌هایم؟ آن خرمن گیسویم را که از ته زدم چه؟ اصلاً آن خنجری که باهاش پدرم را کشتم نشان‌تان می‌دادم؟ آن خط‌خطی‌هایی که با سوزن و تیغ روی تنم کشیده بودم؟ آن تنم را که دفتر خاطرات زجر من بود، چه؟ آن ساعت‌های متمادی زیر دوش ماندن را چطور؟ آن روزی که دست‌هایم را دور گردن مادر قفل کردم و خفه‌اش کردم چه؟ و روزهای بعدش که با صدای اذان بیدار می‌شدم و صبح و ظهر و شب را به نماز می‌ایستادم؟ قرص خواب‌ خوردن‌هایم را که حتماً نشان‌تان می‌دادم، نه؟ آن فرو رفتن در نشئگی و تن‌آسایی تمام‌نشدنی و سیگار پشت سیگار کشیدنم را! حتماً که می‌گفتم من چندین عاشق و دلباخته دارم و در میهمانی‌ها آن‌قدر حالم خوش است و فازم خوب است که حتی خدا را هم بنده نیستم. حتماً می‌گفتم که من تنها هستم و کنج عزلت گزیده‌ام و چه بدبختم. بله. من هم از درخت بالا می‌رفتم و از لبه‌ی پل امیرآباد خودم را برعکس می‌کردم تا روی ماشین‌ها سقوط کنم. من آن سنگ‌نوردِ دونده‌ی نویسنده نقاش بازیگر بودم. من آن دکتر مهندس باهوشِ بچه باحال بودم. من آن دختری بودم که همه در حسرت رفاقت با من بودند. من آن بهترین بودم. من آن قهرمان بودم.

بله. دوربین دوست من است و تا آخر عمر هر آن‌چه را که دلم بخواهد می‌گویم. آنی از خودم را نشان‌تان می‌دهم که بیش‌تر دوست دارم. شلختگی‌ام را نشانتان می‌دهم و دیوانگی و سرکشی‌ام را. مهارتم را در خندیدن نشانتان می‌دهم، در گریستن، در وحشی‌گری، در شکل دیگری بودن، در زندگی برایم هیچ اهمیتی ندارد. من روبه‌روی آن دوربین که بهم داده‌اند، جسورم، در عین بدبختی خوش‌بختم. به تمام آرزوهایم می‌رسم و شکست‌خورده‌ام. عاشقانه همه را دوست دارم و از همه‌کس بیزارم.

این روایت آن چهار نوجوان است. آن‌ها تنها وظیفه‌ای که دارند این است تا به قهرمان تبدیل شوند. دختر را بر درس ترجیح دهند، کفش را به کتاب، محرم را به کنکور. اما آیا این واقعیت است؟ دروغ است؟ این تضاد مرکب روایتی الکن را پیش چشم بیننده می‌گذارد. آیا تصاویری که آن دختران و پسران هفده ساله از خودشان و زندگی‌شان نشان می‌دهند شکل ناب زندگی‌شان است؟ مگر نه این‌که نظاره‌گر، آن چشم دیگر که از دور مشاهده می‌کند، جزئیات بیش‌تری را می‌بیند؟ مگر نه این‌که شکل انتخاب روایت من به دست خودم، طراحی بی‌بدیل و شگفت‌انگیزی است از زندگی‌ای که نمی‌کنم؟ با چه تمهیدی اعتماد من به روایات آن نوجوانان شیفته‌ی بازیگری جلب می‌شود؟ فقط چون دوربین دست خودشان است؟ پس آن عشق بازیگر شدن و آن ضرورت وجود خودشیفتگی در بازیگر بودن چه تأثیری می‌گذارد؟ و اصلاً از همه‌ی این‌ها گذشته، آن حضور معذب والدین در تصویر چه؟

و در کنار تمام این رقابت بی‌پایانِ “من دیوانه‌ی بهتری هستم”، چه شد که اصلاً آن چهار نفر نماینده‌ی نسلی شدند؟ نماینده‌ی گروهی با عنوان “هفده‌ساله‌ها” شدند؟ چگونه چهار نوجوان شیفته‌ی بازیگری نماینده‌ی هم‌‌سن و سال‌هایشان هستند؟ اگر این چهار نفر رشته‌ی دیگری می‌خواندند و علایق دیگری داشتند، چه؟ آن‌ها چه می‌گفتند؟ آن‌ها چه را نشان می‌دادند؟ و اصلاً فراتر هم نرویم، توی همان کلاس و شرایط بمانیم و بپرسیم اگر آن چهار نفر، چهار دختر و پسر دیگر حاضر در آن کلاس بودند چه؟ و علاوه بر تمام این مسائل، آن‌چه بیش از همه به‌نظر می‌رسد این است که این مسابقه‌ی “من از همه دیوانه‌ترم” حتی در چینش تصاویر هم خودش را نشان می‌دهد. آن‌قدر که من در طول آن پنجاه دقیقه می‌توانم امیررضا و رومینا را خوب ببینم آن دوتای دیگر را اصلاً یادم می‌رود. اگر آن تیتراژ پایانی نباشد حتی نمی‌دانم آن دو تای دیگر اسم‌شان چه بود. و این چه دلیلی دارد؟ آیا همین نشان نمی‌دهد که سازندگان “مستند” هفده‌ساله‌ها مسحور عصیان و جنونی هستند که صرفاً خودشان تجربه نکرده‌اند؟

فصل اول
جوانی