موسیقی ذهن و بدن‌های لذت‌جو

بادکنکی که باد می‌شود، آرام آرام بزرگ می‌شود، تا با بدرقه‌ی خنده‌های سرخوشانه‌ی چند جوان که در یک اتومبیل گرد هم آمده‌اند، عاقبت بترکد و امواج صدای مهیب ترکیدنش آن چند جوان را به رعشه‌ای خلسه‌آور بیاندازد. اما خیلی زود متوجه می‌شویم که آنها قادر به تکلم نیستند، یا به‌عبارتی کم‎شنوا و گنگ‌اند.

در اغلب نماهای فیلم دوربین در کمترین فاصله از این چند نفر قرار دارد؛ گویی خود فیلمساز هم عضوی از این گروه جوان است و قصد دارد تجربه‌ی ادراکی آنها از فراغت یک بعدازظهر را از فاصله‌ای نزدیک برای ما نیز تصویر کند. آنها در پوست خود نمی‌گنجند؛ آن‌طور که عنوان فیلم هم آن را تصدیق می‌کند. ما می‌دانیم که آدم‌ها اغلب از “شادی” در پوست خود نمی‌گنجند؛ اما این شادی به میانجی تمهیداتِ سینمایی که کارگردان اتخاذ کرده، معناها و دلالت‌هایی تولید می‌کنند که به تفسیرهای چندجانبه از این اثر راه می‌دهند.

تصویر جوانانِ این فیلم بهانه‌ای برای طرح یک مسئله‌ی اجتماعی یا زندگی نوعی یک گروه اجتماعی نیست. حتی گنگی و لالی آنها نیز چیزی بیش از خصلت یک گروه اجتماعی خاص است. با حذف عنصر مکالمه، کارگردان ما را هر چه بیشتر به تجربه‌ی ادراکی و بدنمند شخصیت‌ها نزدیک می‌کند. افزون بر آن، باند صوتی فیلم خود به یکی از تهمیدات زیباشناختی اصلی فیلم تبدیل می‌شود؛ چه آنجا که صدای گنگ مراودات چند جوان فیلم را می‌شنویم، چه آنجا که حذف مطلق صدا ما را متوجه حرکات و فضای فیزیکی اتومبیل می‌کند و مهم‌تر از همه آنجا که کارگردان گویی صدای درون ذهن شخصیت‌ها را به صدای نرمال محیط برش می‌زند: سفری ذهنی و آوامحور که در آن، صداهای خلسه‌آور ذهنی جوانان فیلم با دخالت صدای آشنای زمینه این رفت‌وآمد را نقطه‌گذاری می‌کند.

به‌جز صدا، انتخاب محیط شهربازی احتمالا کلیدی‌ترین تمهید کارگردان برای پیشبرد حسی و مفهومی فیلم بوده است: گویی در این بعدازظهر فارغ طولانی- که در فیلم فشرده شده – تمامی فعالیت‌های کارکردی و روزمره به حال تعلیق درآمده و همه چیز ذیل منطق “بازی” درآمده است. بازی و لذت، در قالب قسمی تجربه‌ی جمعی و نسلی، در فضایی از شهر که آن نیز از منطق کارکردی شهر بیرون است. جایی که افراد به قصد به‌جا آوردن مناسکِ لذت‌جویانه در آن گرد می‌آیند تا برای ساعاتی از فرط نوعی هیجان کنترل‌شده فریاد بکشند و قهقهه سر دهند. اما آنچه فیلم را از سطح مشاهده‌ی مستندنگارانه کنده و به ساحت تجربه‌ای ادراکی و ذهنی می‌برد، همان باند صدایی است که شخصیت‌های کم‌شنوا و گنگ فیلم در آن معنا می‌شوند. سکانسی را به یاد بیاوریم که در آن، مردان جوانِ فیلم مشغول یک جعبه‌ی موزیکال دستی هستند: با چرخاندن دسته‌ی جعبه صدای موسیقی به گوش مخاطب می‌رسد، اما آشکار است که شنیدن صدای این موسیقی برای شخصیت‌های فیلم چندان کار آسانی نیست. روی سکانس بعدی، جایی که دسته‌ی جوانان فیلم روی تشک ترامپولین بالا و پایین می‌پرند، صدای موزیک‌باکس امتداد پیدا می‌کند. لحظه‌ای که انگار نشئگی لذتِ بازی، ترجمانی موسیقایی پیدا کرده است. اما این موسیقی کیفیتی ذهنی و درونی دارد. کیفیتی نظیر آن صداهایی که گویی شخصیت‌های فیلم در حین ترن‌سواری در شهربازی در ذهن و سر خود تجربه می‌کردند.

“در پوست خود نمی‌گنجیم” در عین آن که تجربه‌ی یکّه و منحصر‌به‌فرد چند جوان کم‌شنوا از یک روز فراغت دسته‌جمعی را تصویر می‌کند، می‌تواند در سطحی دیگر ایماژی کلی‌تر از “تجربه‌ی جوانی” باشد. تجربه‌ای که درست به‌اندازه‌ی دوام آن بادکنک موقتی است، اما پایانش نهیبی مهیب اما نامرئی از خود به‌جای می‌گذارد. جوانی درست به‌اندازه‌ی این بعدازظهر تجربه‌ای دسته جمعی است و نوای آن در گوش هم‌نسلانی که آن را تجربه می‌کنند پژواکی یکّه و متفاوت از آن چیزی دارد که دیگران می‌شنوند. جوانی لحظه‌ی تجربه‌ی حسانی و لذت‌جویی را در اشدّ کیفیت امکانِ خود فعلیت می‌بخشد. برآشوبنده و اغواگر است، اما دیری نمی‌پاید. هر چه هست، رسوبِ موسیقی ذهنی‌ای که از پس آن نواختن می‌گیرد، موسیقی‌ای که اغلب به میانجی معجزه‌ی تصادف جاری شده، مثل امواجی که از پس انداختن سنگی در آب جریان گرفته، می‌تواند به آینده نفوذ کند.

فصل اول جوانی