هم این و هم آن

برای منی که تهران متولد نشده‌ام و از زمان دانشجویی به بعد ساکن این شهرم، تهران شهری است که باید کشفش می‌کردم و حالا بعد از گذشت بیست سال می‌دانم تهران یک شهر نیست، هزاران شهر است. شهری با لایه‌های بسیار که بسته به طبقه‌ی‌اجتماعی و شرایط مالی ساکنانش چهره‌‌ی کاملا متفاوتی از خود نشان می‌دهد. تهران عجیب اما پر از شور و سرخوشی که من در دوران دانشجویی با پانسیون دختران، تاتر، سینما و جشنواره‌ها کشفش کردم، شباهت چندانی با شهری نداشت که تنها چندسال بعد از آن با همسرم به‌عنوان زوجی جوان شناختیم. زوجی که سعی می‌کردند زندگی نوپایشان را در این شهر، تنها با اتکا به خود و دور از حمایت خانواده‌هایشان بسازند. تهران سخت‌تر و بی‌رحم‌ تر شده بود.

و در تمام این سال‌ها با تغییراتی که در من و زندگیم رخ داده تهران هم رنگ عوض کرده است. اصلا شاید دلیل این‌که این شهر می‌تواند طیف گسترده‌ای از فرهنگ‌ها و طبقات اجتماعی را در خود ببلعد همین انعطاف‌پذیری‌اش باشد. تهران برای هریک از شهروندانش و حتی هر ایرانی می‌تواند چهره‌ی کاملا متفاوتی از خود به نمایش درآورد. آن‌گونه که فیلم” من ساکن سفرم ” روایت فیلمسازی‌ست که بخش کاملا ویژه‌ای از این شهر را انتخاب کرده و از آن خود می‌کند. تهران او شهر کتاب‌، فیلم، انتشاراتی و روابط محدودش است. می‌آید از این شهر بهره‌اش را می‌برد و می‌رود در خانه‌ی زیبایش در لاهیجان و در میان مردمانی که می‌شناسد زندگی‌اش را می‌کند. او با این انتخاب دوگانه‌اش شاید هیچ‌گاه مجبور نشود چهره‌ی سخت تهران را ببیند؛ چهره‌ای که در فیلم” تهران، یک روز برفی” به نمایش درمی‌آید.

فیلم” تهران یک روز برفی” با یک سفر آغاز می‌شود؛ سفری که برخلاف من که با اتوبوس به تهران آمدم از مهرآباد شروع می‌شود. سفری که با آرزوی اقامتی خوب آغاز می‌شود اما عجیب این‌که سر از لایه های زیرین این شهر درمی‌آورد. از میان مردمی عبور می‌کند که این عروس هزار چهره شاید عبوس‌ترین و تلخ‌ترین صورتش را به آن‌ها نشان داده است و کارگردان با سیاه و سفید کردن تصاویر و انتخاب کادرهایی تاثیرگذار به مخاطب اجازه می‌دهد که بی‌آنکه رنگ و لعاب و هیاهوی این شهر هوش از سرش ببرد؛ آن نیمه‌ی تاریک و سخت تهران را ببیند. مردمانی را ببیند که در این ازدحام تنها هستند و گویا زیر چرخ‌دنده‌های این شهر شبه مدرن له می‌شوند. شهروندانی که اکثرا مهاجرانی هستند که روزی از اتوبوس، قطار یا هواپیما پیاده شده و هر‌ یک به امیدی پا به تهران گذاشته‌اند. شاید به امید آزادی، شاید هم به امید یافتن ثروت، یا هردو؛ اما تنها چیزی که نصیبشان می‌شود دویدن‌های بیهوده برای رسیدن است.

به‌نظر می‌آید فیلم با این ایده شروع می‌شود، اما گویا فیلمساز مانند همان مهاجرین سرگشته‌ی تازه وارد، از یک‌جایی اواسط فیلم در این شهر سردرگم می‌شود و هرچه را که به‌نظرش جذاب می‌آید دنبال می‌کند؛ فارغ از آن‌که در خدمت مضمون یا تم مشخصی باشد یا فیلمش را به سرانجامی برساند. آن‌چنان که دیگر نمی‌شود فهمید این فیلم درباره‌ی چیست. هرچند سوژه‌های جذابی جلوی دوربین فیلمساز می‌ایستند و روایت‌های متفاوتی از آدم‌های این شهر می‌شنویم، اما فیلم از آشفتگی رنج می‌برد و مخاطب را سردرگم می‌کند.

در مجموع دیدن این دو فیلم مستند برای من یادآور حس دو گانه‌ام به تهران بود. شهری که به رویم آغوش گشود و مرا بزرگ کرد و انگار هربار با بزرگتر شدن من این آغوش هم کش می‌آید و بزرگ‌تر می‌شود. شهری که هر زمان از آن دور می‌شوم دلم برایش تنگ می‌شود و هربار به آن برمی‌گردم غم غربت مرا می‌گیرد. تهران، شهری که هم‌زمان هم دوستش دارم و هم از آن گریزانم.

فصل سوم
شهر و من