وقتی کودکی را می‌نامیم، چه می‌کنیم؟

در نسبتی با فیلمِ «۲۱ روز و من»/ شیرین برق‌نورد

«بهترین چیز هرگز نزادن است.»
سوفوکل/ اودیپ

آقای دکترِ پزشکِ حاذق و مشهورِ گوش‌ و حلق و بینی از اقوامِ ما، تقریبن در تمامِ این ۱۵-۱۶ سالی که من ازدواج کرده‌ام، هربار که به من می‌رسد می‌پرسد چرا بچه‌دار نمی‌شوم و هربار هم آن جمله‌‌قصارِ «حکیمانه‌»ی کلیشه‌ای را مکرر می‌فرمایند که «خیلی زود دیر می‌شود.» دفعه‌ی بعد اما اگر من به او بگویم که «آقای دکتر! حالا که خدا را شکر دیگه دیر شد، اما من از شما می‌پرسم چرا بچه‌دار شده‌اید؟» احتمالن نگاهِ عاقل اندر سفیه‌اش اسبابِ ترنّمِ بنده خواهد بود؛ هرچند درعین‌حال، بلاهتِ این بداهت هم اسبابِ عیشِ بنده را منقص خواهد ساخت! بلاهتِ این بدیهی بودنِ بچه‌دار شدن؛ بلاهتِ این که «این دیگر چه سوالی‌ست؟ این که معلوم است!» که مشکل درست از همین معلوم‌ و بدیهی‌بودن است. چرا آدم‌های زیادی از آدم‌هایی که به‌تعمّد بچه‌دار نشده‌اند می‌پرسند چرا بچه‌دار نمی‌شوند؟، اما احتمالن کم‌تر کسی از خودش و دیگرانی که بچه‌دار می‌شوند، می‌پرسد چرا بچه‌دار می‌شوند؟ این موضوع را می‌توان به‌صورتِ سلیس‌تر و دقیق‌تری هم صورت‌بندی کرد: آیا در بچه‌دار شدن همان‌قدر تعمّد (و لاجرم تامل و تفکر) هست که در بچه‌دار نشدن؟

پرسش از کسی که به‌تعمّد و انتخابِ خود بچه‌دار نشده است، گذشته از امرِ شخصی و خصوصی، به‌نظرم وقتی محلِ بحث می‌تواند باشد، که پرسش از کسی که «به‌تعمّد» بچه‌دار شده است هم به‌همان اندازه معتبر و رایج باشد. این یک نکته!

نکته‌ی دوم این که رواج و عادی بودنِ پرسشِ اول (چرا بچه‌دار نمی‌شوی؟) درقبالِ غیرعادی‌ بودنِ پرسشِ دوم (چرا بچه‌دار می‌شوی؟)، به‌نظرم از مقوله‌های مشخصِ روزمره‌گی (وجه مذموم و ناخودآگاهِ زندگیِ روزمره) است؛ یعنی درست همان چیزی که باید با واکاویِ نقادانه از آن ساختارزدایی کرد. این واکاویِ نقادانه و حتا انتقادی، با رواجِ پرسشِ «چرا بچه‌دار می‌شوید/می‌شویم؟» یا «وقتی بچه‌دار می‌شویم، چه می‌کنیم؟»، ماهیتِ بچه‌دار شدنِ آدمی، به‌مثابهِ امری طبیعی، را به پرسش می‌گیرد (بی‌آن‌که الزامن آن را انکار کند)؛ در بداهتِ آن تردید می‌کند و آن را به مقوله‌ای برای واکاوی و تبیین تبدیل می‌کند. راستش تجربه‌ی من نشان می‌دهد که احتمالن اغلبِ افرادی که مورد چنین پرسشی (چرا بچه‌دار شده‌ای؟) قرار می‌گیرند، درنهایت اگر بخواهند صادق باشند به همان وجهِ طبیعی و رازِ بقاییِ بچه‌دار شدن اکتفا خواهند کرد.

این‌جا نمی‌خواهم به پرسشِ چرا بچه‌دار می‌شویم/نمی‌شویم؟ بیش از این بپردازم. این موضوع را برای فتح‌بابِ موضوعِ دیگری از مقوله‌ی بسیار پیچیده‌ و بسی مسئله‌مندِ بچه‌دارشدن/نشدن یا فرزندآوریِ آدمی طرح کردم؛ و آن هنگامی‌ست که نوزادِ آدمی به‌دنیا آمده است و به‌نظرِ من غامض‌ترین چالشِ فرزندآوریِ آدمیزاد پس از تولد، حتا چه‌بسا غامض‌تر از خودِ تولد، آغاز می‌شود: نامیدن.

برای این مرحله البته از واژه‌های دیگری هم استفاده می‌کنیم: نام‌گذاری یا انتخابِ اسم و… اما به‌نظرِ من واژه‌ی «نامیدن»، دقیق‌تر و جامع‌تر از همه‌ی این‌هاست. وقتی نوزادِ آدمی به‌دنیا می‌آید، ما برای نامِ او فقط یک کلمه یا اسمِ ساده وضع نمی‌کنیم. ما او را می‌نامیم؛ یعنی او را صاحبِ نوعی ماهیت و وجود می‌کنیم؛ یعنی او را مقیّد می‌کنیم. به‌عبارتِ دیگر، احتمالن اولین گام در تکوینِ ماهیتِ یک «آدم» (سوژه= فاعلِ شناسا)، نامیدنِ اوست. این البته به این معنی نیست که نام‌ها حاویِ ماهیت‌های ذاتی‌اند. نکته این است که وقتی از «نامیدن»ِ یک «آدم»ِ تازه‌متولد‌شده حرف می‌زنیم، فقط از «اسمِ کوچک» یا اسمِ اول حرف نمی‌زنیم.

کودکی که متولد می‌شود اصولن یک نامِ فامیل یا نامِ خانواده‌گی یا نامِ خاندان، به‌صورتِ قانونی و خودکار، او را می‌نامد. این اولین گامِ نامیدن است که به‌نظرم دراساس ماهیتی قبیله‌ای دارد. (این کودک از آنِ ما است!) فراتر از این، نامِ خانواده‌گی، یک برچسب یا title است. اما این برچسب اصلن چیزِ ساده‌ای نیست. نامِ خانواده‌گی، خرواری از پیشینه و تاریخ و سرگذشت و اعتبار و آبرو و منزلت و هویت (و چرا نه ماهیت؟) را، از بدوِ تولد بر وجودِ این موجودِ کوچکِ معصومِ بی‌گناهِ از همه‌جا بی‌خبر بار می‌کند. و نکته‌ی این بحث به‌نظرم به‌خصوص در همین بی‌خبری و عدمِ انتخاب است. نوزادِ «پادشاه» نمی‌داند که نوزادِ پادشاه است. نوزادِ «گدا» هم نمی‌داند که نوزادِ گدا است. تعاملِ بی‌غلّ‌وغشّ و با صفای این دو «نوع» آدمیزاد، در ورسیون‌های متنوع، موضوع حکایت‌های بی‌شمار بوده است. نکته این است که اگر آن‌ها رابطه‌ی خود را با هم، به‌گونه‌ای طبیعی و پاک از برچسب‌های «آدم‌بزرگ‌ها» برقرار می‌کنند، دیگران (بزرگان و بالغان، یعنی همان “آدم‌بزرگ‌ها” که این کودکان معصوم را نامیده‌اند) اما این تفاوت، این شقاقِ “نوزادِ گدا/نوزادِ پادشاه” را، که برنهادی نه طبیعی، که به‌کلی مدنی و اجتماعی و قراردادی‌ست، به‌خوبی می‌دانند و آن را به‌شدت معتبر می‌‌شمارند.

به‌این ترتیب نامِ خانواده‌گی، در بدوِ تولد، چه‌بسا حتا پیش از آن، این «آدم»ِ تازه متولد را نامیده است؛ یعنی او را به مقولاتِ پیچیده و غریبی مقیّد کرده است که روحِ این موجودِ تازه متولد به‌کلی از آن‌ها بی‌خبر است. باوجودِ این، این بی‌خبری تنها ویژه‌گیِ «نامیدن» نیست. نکته‌ی دیگر این است که این «آدم»ِ تازه متولد، هیچ امکان و اختیارِ انتخاب هم نداشته است که در چه کانتکستِ قومی/قبیله‌ای و فرهنگی به‌وجود آید و ببالد. درواقع این «ما» هستیم که این موجودِ بکرِ پاک را به‌اختیار و بی‌اختیاریِ خود در زمینه‌ای که به آن تمایل/اعتقاد/تعلق داریم، به‌دنیا می‌آوریم. و این اولین گامِ نامیدن است.

سپس این آدمِ تازه متولد باید با نامِ خاصِ دیگری نامیده شود. قیدهای نامِ خاندان کافی نیست گویا؛ باید او را با نامِ دیگری که «ما» انتخاب می‌کنیم، بنامیم و به‌نوبه‌ی خود، این موجودِ بکر را دوباره مقیّد کنیم. این نامِ اول یا نامِ کوچک البته بارهای نامِ قبیله/خاندان را ندارد؛ اما به‌هیچ‌وجه هم یک واژه یا اسمِ ساده نیست. بسته به این که این نام چه‌قدر در فرهنگ و تاریخِ قومِ موردنظر به‌کار رفته و استفاده شده باشد، باردارتر یا خنثاتر است. «ما» در برگزیدنِ نامِ خاندان/قبیله چندان اختیار نداریم و آن را به‌مثابهِ میراثی از پیشینیانِ خود پذیرفته‌ایم (به‌تعمّد یا ناچار) و آن را خود‌به‌خود به فرزندِ خود هم می‌چسبانیم. نامِ کوچکِ این طفلِ معصوم اما بیش‌تر در اختیارِ ما است. این‌جاست که من اختیارِ فرزندم، این آدمِ کوچک را دوباره در دست می‌گیرم و او را به نامی که خود می‌پسندم/اعتقاد دارم یا خیال می‌کنم می‌پسندم/اعتقاد دارم، می‌نامم. اما موضوع به همین‌جا ختم نمی‌شود. نامِ فرزندِ من فقط نامِ او نیست؛ رسانه‌ی «ما» (= والد = مادر/پدر) هم است؛ مدیایی که «ما» به‌واسطه‌ی آن، از طرز تفکر، سبکِ زندگی و طبقه‌ی اجتماعیِ خود برای دیگران سخن می‌گوییم؛ و از اتفاق، هرچه این نام «خاص»تر، اسبابِ منزلت و وانماییِ «ما»، فراهم‌تر و پرسروصداتر. علاوه‌براین، با نامیدن، اولین گام‌های مقوله‌ای برداشته می‌شود که از آن به «ایدولوژیِ والد» تعبیر می‌کنم و آن چیزی نیست جز تربیت، هدایت و شکل دادنِ هویتِ فرزند (این «آدم»ِ کوچک)، مطابقِ نظامِ اندیشه‌گیِ «ما». این‌جا هم نامِ فرزند، رسانه‌ی «ما» است؛ رسانه‌ای که خودِ فرزند به‌زودی یکی از اصلی‌ترین مخاطب‌های آن خواهد بود؛ و البته نباید فراموش کرد که خودِ این طفلِ معصوم در این نام‌گذاری کوچک‌ترین اختیار و انتخابی نداشته است. شاید او بعدها نامش را تغییر دهد و این‌بار به‌اختیارِ خود، خود را بنامد. این بحثِ دیگری‌ست که البته بیش‌تر یک‌جور استثنای قاعده است.

شخصی را می‌شناختم که اسمِ پروفایلش در facebook، «متاسفانه حسین متقی» بود. گویا او نه از نامِ کوچکش دل‌خوش بود، نه از نامِ فامیلش. باوجودِ این، او هم‌چنان با این نام، که شخصِ دیگری بدونِ دخالت یا خبر یا رضایتِ او آن را برایش برگزیده و مقرر کرده بود، سر می‌کرد. البته که این آدم‌ها می‌توانند پس از رسیدن به سنِ قانونی، اگر می‌خواهند نامِ خود را تغییر دهند، اما به‌خصوص در ایران که نام‌گذاری امری به‌شدت ایدولوژیک است، تغییرِ نام دقیقن مطابقِ میلِ خودِ شخص، چندان کارِ آسان و حتا گاهی اصلن عملی نیست؛ چنان که فعلن در «ایرانِ اسلامی» هیچ‌کس نمی‌تواند مثلن نامِ «ائمه» را به نامی ایرانی تغییر دهد. به این‌ترتیب، علاوه‌بر «ایدولوژیِ والد»، ایدولوژیِ کلان‌تری هم در نامیدنِ آدم‌های تازه متولد درکار است؛ ایدولوژی کلان و مسلطی که آمیخته‌ای از گفتمان‌های کلان و مسلطِ دیگر، چون نظامِ سیاسیِ حاکم، سنت و عرف و دین و مذهب و حتا انواعی از مد است و به‌نوبه‌ی خود، در شکل‌گیریِ ایدولوژیِ والد هم بسیار موثر است.

نام: آرش. نامِ پدر: محمدرحیم. نامِ پدرِ پدر: محمد. نامِ پدرِ پدرِ پدر: محمود. نامِ پدرِ پدرِ پدرِ پدر: رضا…

پدرم (تاریخِ مذکر) دو فرزندش را مازیار و آرش نامید. او (که گویا نظرِ مادرم را هم جویا شده بود اما خود این نام‌ها را انتخاب کرده بود) با این نامیدن البته که می‌خواست نام‌هایی تازه یا «خاص» (اما نه عجیب)، ایرانی، خوش‌آهنگ و مسبوق به پیشینه‌ای، به‌لحاظِ تاریخی و فرهنگی، قابلِ دفاع برای فرزندانش برگزیند؛ اما درعین‌حال، او با این عملِ «نامیدن»ِ فرزند و با انتخابِ این نام‌های مشخص، چیزی از منش، کاراکتر و تفکرِ خود را، درست مثلِ یک رسانه، به عموم ابراز می‌کرد. پیامِ او واضح بود؛ آن‌قدر واضح و صریح که پدرِ متعصبش را طیِ نامه‌ای به اعتراض واداشت که چرا او (یعنی پدرم)، مثل اجدادش، نام “ائمه” را برلی فرزندانش برنگزیده است؟ در واقع پدرم که همیشه مرد سرکشی بوده، این‌بار هم به‌واسطه‌ی نام فرزندانش، داشت از روالِ «خاندان»، خودآگاه یا ناخودآگاه، سرپیچی و سرکشی می‌کرد. اما ساده‌نگری‌ست که خیال کنیم او در این انتخاب، فاعلِ مایشا بوده است. آن روزها اوایلِ دهه‌ی ۵۰ خورشیدی بود و پدرم هنوز ۳۰ سال هم نداشت. من خیال می‌کنم علاوه‌بر همه‌ی تعمداتِ شخصِ ابوی، نمی‌توان چیزی از روحِ زمانه‌ی آن روزگارِ ایرانی، ایرانِ اوجِ مدرنیزاسیون، را در این نامیدنِ فرزندانِ پدرم و پدرهای بسیارِ آن روزگار نادیده گرفت؛ چنان‌که بیان‌گریِ نام‌هایی مثل شاهرخ (متولد ۱۳۰۴)، داریوش (متولد ۱۳۱۳)، بابک (متولد ۱۳۲۷)، هوشنگ (متولد ۱۳۰۱)، با همین نام‌ها در دهه‌های اخیر به‌کلی متفاوت است.

امروز من و گویا برادرم از نام‌های‌مان رضایت داریم. (من که گاهی، از شما چه‌پنهان، این نام را در تنهایی با صدای بلند با خودم تکرار می‌کنم! خب! این هم نمودی از خودشیفته‌گیِ بنده!) با این اوصاف اسمِ من می‌توانست عین‌الله یا عباس باشد مثلن و چه کسی می‌داند آن‌وقت من چه کسی بودم؟ والدِ من مرا نامید و من، من شدم.

غیر از دو گربه‌ی خانه‌گی‌مان که درست مثلِ بچه‌های‌مان‌اند و البته نام‌ها و حتا شناسنامه‌ی خود را دارند، تا حالا ۴ نسل از یک «خاندان»ِ گربه‌های خیابانی در حیاطِ ما بالیده‌اند. نسل اول و دوم برای ما لطف‌های خودش را داشت و ما تک‌تکِ آحادِ آن دو نسلِ اول را نامیدیم؛ اما هرچه گذشت و تکثیرِ آن‌ها بیش از پیش طاقت ما را تاق کرد، نامیدنِ گربه‌ها با نام‌های خاص، کم‌کم به نام‌های ساده‌تر و عام‌تری چون «خاکستریه»، «دخترچیِ آنا»، «پسرچیِ مانا»، «اون سیاچیه» و… و حتا مواردی بدون نام تبدیل شد. نکته این بود: گربه‌های نسلِ اول و دوم را ما می‌خواستیم. می‌خواستیم با نامیدن، آن‌ها را به‌نحوی از آنِ خود کنیم؛ و این همان چیزی بود که درموردِ نسل‌های بعدی چندان نمی‌خواستیم. ما آن‌ها را ننامیدیم چون دل‌مان نمی‌خواست آن‌ها در خانه‌ی ما بمانند.

نامیدنِ حیوانِ خانه‌گی، البته با نامیدنِ فرزندِ آدمی تفاوت‌های اساسی دارد. حیوانِ خانه‌گی هم مثلِ نوزادِ آدم از نامی که بر او می‌نهند، بی‌خبر است و در انتخابِ آن کوچک‌ترین اختیاری ندارد. اما نوزادِ آدمی، برخلافِ حیوانِ خانه‌گی، پس از مدتی نامِ خود را می‌شناسد و هرچه بزرگ‌تر می‌شود، بر نامِ خود التفاتِ بیش‌تری می‌یابد تا به مرحله‌ی خودآگاهی‌ای برسد که از نامِ خودش بدش بیاید یا آن را دوست داشته باشد. اما خیلی پیش از این التفات، در همان هنگامِ تولد، والد با نامیدنِ فرزندش او را از آنِ خود می‌کند و به‌شکلی، او را به‌تملک و البته قیمومتِ خود درمی‌آورَد برای روزِ مبادا! خب! نوشِ جانش! مگر کارِ دیگری هم می‌تواند بکند؟

بحثم الزامن انتقاد از مقوله‌ی نامیدنِ بچه‌ی آدمی نیست. برخلاف، گذشته از این که نامیدنِ نوزادِ آدمی امری ناگزیر است، هیچ ظلمی از ننامیدنِ نوزادِ آدم بالاتر نیست. نوزادی که نامیده نشود، در خلایی معرفتی و هویتی به‌سر می‌برد؛ انگار در حبابی می‌بالد؛ گویی خودش حبابی بیش نیست. نوزادی نامیده نمی‌شود که ناخواسته و وانهاده باشد و به‌نظرِ من هیچ چیز از وانهادنِ یک نوزاد، غم‌انگیز‌تر و تحمل‌ناپذیرتر نیست.

گاهی که کسی از من می‌پرسد چرا بچه‌دار نمی‌شوم؟ با خودم فکر می‌کنم اگر به او بگویم یکی از دلایلش این است که نمی‌خواهم در موقعیتِ ناگزیر و خطیرِ نامیدنِ یک «آدم» قرار بگیرم؛ همان‌طور که نمی‌خواهم در موقعیت یا درواقع وضعیتِ غامضِ پدری یا پدربودن قرار بگیرم، چه عکس‌العملی خواهد داشت؟ احتمالن در همدلانه‌ترین و محترمانه‌ترین حالت آهی می‌کشد و می‌زند سرِ شانه‌ام و می‌گوید: «بی‌خیال رفیق!»

دوگانه‌ی متناقض‌نمای بغرنجی‌ست: نامیدنِ فرزند گویا هیچ به‌ آن ساده‌گی که در زندگیِ روزمره برگزار می‌کنیم، نیست؛ از سوی دیگر ننامیدنِ یک «آدم»ِ تازه متولد هم عملی و منصفانه نیست. و در این دو راهیِ غریب است که دوباره سروکله‌ی مسئله‌مندیِ دشوارِ بچه‌دارشدن/نشدن پیدا می‌شود و در تخیلِ مالیخولیاییِ من همه‌ی ما را تبدیل می‌کند به کرورکرور آدم که ریخته‌ایم توی خیابان‌ها و هی از هم می‌پرسیم: چرا بچه‌دار می‌شوی؟ چرا بچه‌دار نمی‌شوی؟

فصل دوم
زن و شوهری