پنجه به دیوار زندگی

(پنج یادداشت در باره‌ی پنج فیلم)

متهمین دایره‌ی بیستم

حسام اسلامی

چراغ‌ها که روشن شد کسی کنارم گفت این برای اولین بار است که بعد از ۵۷ واقعیت جامعه را روی پرده نشان دادند؛ هم عرق‌خوری داشت و هم دزدی. این‌ها واقعیت جامعه است، نه این‌ها که به‌‌خورد ما می‌دهند. البته این جمله‌ی آخر را با کلماتی عصبی‌تر گفت.

بیرون از سالن هم مستندبین‌های حرفه‌ای را می‌دیدم که هاج‌وواج ایستاده‌اند و دارند اطراف را نگاه می‌کنند و مثل من نمی‌دانند چه شد که چنین اثری ساخته و پخش شد.

نوشتن درباره‌ی اثری که عرف مرسوم فیلم‌سازی، به‌ویژه فیلم‌سازی در ایران را رعایت نکرده و شکانده است و تأثیری عمیق رویت گذاشته، آسان نیست.

از همه بدتر این‌که فیلم را قلباً دوست داشته‌ای، ولی آگاهی‌هایت هی پالس می‌فرستند که نه نباید این کار را دوست داشت. یعنی چه که همراه دزدها بروی دزدی و به‌جای نصیحتشان و امرونهی‌شان فیلم بگیری؟

این‌قدر عجیب بود که نمی‌خواستم واقعی بودن این تصاویر را باور کنم. ولی واقعی بود و واقعی هست.

انگار که همه‌ی آرزوهای آقای کیمیایی جمع شده‌اند و کسی آمده است و دارد عصاره‌ی آن‌ها را نشان می‌دهد؛

رفاقت‌هایی به‌غایت واقعی و زخم‌خورده. حکایت تیر خوردن و چاقو، و این‌بار نه در عرصه‌ی خیال‌پردازی و قصه بافتن؛ خیلی جدی، خیلی جان‌دار.

شش سال صبر کردن و شش سال منتظر بودن و شش سال غرق شدن در زندگی کسانی که مثل تو نیستند، ولی با تو اند و تو با آنانی و درشان حل می‌شوی، ثمره‌ی بسیار استواری فراهم کرده است.

بختیاری حسام اسلامی و صدالبته بختیاری مایی که توانستیم این اثر را ببینیم در این است که از میان این‌همه عفونت بالاخره مردی از خویش بیرون می‌آید و کاری می‌کند.

به‌نظرم در روند تولید هنری، هنرمند اگر خودش را به دست زندگی و آفرینش بسپارد این بخت را دارد که بی‌نصیب نماند؛ اتفاقی که برای اسلامی افتاده است. او در جریان تزکیه‌ی قهرمان فیلمش او را همراهی کرده و اثری فراهم آمده است که خیلی ارسطویی بیننده را برای کاتارسیس مهیا می‌کند.
همراهی مستمر با زندگی آدم‌های قصه پی‌رنگ روشن و کم نقص و چه‌بسا بی‌نقصی فراهم می‌کند.

در آخرین فصل‌های قصه وقتی‌که شخص محوری اثر هم‌زمان با تولد فرزندش در فضای لابی زایشگاه یاد صدای هواکش آگاهی و آب‌سردکن آن می‌افتد، می‌شود فهمید که او بی‌دلیل هم راه پاک را برای ادامه‌ی زندگی‌اش انتخاب نکرده است. همین فصل‌ باز چرک و پلشت دوروبر را نشان می‌دهد وقتی‌که دعوایی خیابانی به تور دوربین می‌افتد و نمی‌گذارد همه‌چیز گل‌وبلبل تمام شود. واقعیت زندگی دوروبر همان‌طور که هست؛

فجور و تقوی.

دایره‌ی بیستم در اداره‌ی اگاهی به دزدی از وسایل خودرو و نه ازخود خودرو می‌پردازد.

“متهمین دایره‌ی بیستم” نامی است که در حافظه‌ی سینمای ایران حک شد.

 

 

فریاد رو به باد

سیاوش جمالی، عطا مهراد

دروازه غار محله‌ای در پایین‌شهر تهران است. غار معرّب گار و به معنای جای فروهشته و پایین‌تر از پیرامونش است. در اطراف اصفهان هم روستایی به اسم گار هست. در دروازه غار، غار یا اشکفتی در کوه نیست. این محله متأسفانه، آن‌چنان‌که ما در مستندهای متعددی دیده‌ایم، جایی پر از آسیب‌های اجتماعی بوده است و پررنگ‌تر از همه اعتیاد و فروش آشکار مواد مخدر.

حالا در این محیط چرک مستندساز وارد خانه‌ای شده است که هرچند زخم این آسیب را بر تن خود دارد و پدر خانواده در کمپ ترک اعتیاد است، ولی سروشکل خانه مرتب است. دست خانواده به دهانشان می‌رسد. بچه‌ها روی تخت‌های مرتبی می‌خوابند و آشپزخانه‌ی مختصر خانه‌شان هم اسباب کافی دارد. میثم، پسر مرتبط با این خانه، فکر می‌کند می‌تواند خواننده‌ی راک باشد و رؤیای خواننده بودن در سر می‌پروراند. مادرش و برخی اطرافیانش، به‌جز یکی از عموهایش، با او مخالف‌اند. چرا؟ چون معلوم نیست کدام شیرپاک‌خورده‌ای آن‌ها را از موسیقی راک به‌عنوان یک امر خلاف در ایران ترسانده است. آن‌ها در این توهم به سر می‌برند که موسیقی زیرزمینی خلافی خانه‌برانداز در حد اعتیاد است. میثم حالا دارد با همین اطرافیان مبارزه می‌کند تا به آرزویش برسد و به شکلی تلخ، مخصوصاً در برابر مادرش جبهه گرفته است. به‌گمان من نمایش این جبهه‌گیری مادر و فرزند از منظر اخلاقی محل سؤال است، ولی از اتفاق، همین جبهه‌گیری عبث است که می‌تواند کلید بسیاری از پدیده‌های زندگی ما ایرانی‌ها باشد. جنگیدن بر سر هیچ. ابزورد محض. در طول فیلم معلوم می‌شود که میثم استعداد خوانندگی ندارد. حدس من این است که گروه سازنده‌ی مستند در روند زندگی او مداخله کرده‌اند و برایش امکان رفتن به کلاس آواز فراهم آورده‌ و امکان آهنگسازی روی شعرهایش برای او جور کرده‌اند و نهایتاً یک مجلس موسیقی خانگی نیز برایش چیده‌اند. میثم خودش پی می‌برد راه او خوانندگی نیست و چه‌بسا در شعر گفتن موفق‌تر باشد و در نگاه من شعرهای او واقعاً خوب هستند. شعرهایی خون‌دار که حاصل زندگی در بستری غم‌بار است. در زندگی ایرانی متأسفانه توهماتی مثل توهم میثم و خانواده‌اش مدام تکرار می‌شود. ما گاهی از چیزی می‌ترسیم که وجود خارجی ندارد و برای چیزی مبارزه می‌کنیم که از اساس داشتنش برایمان موثر و مفید و در حدود توانایی‌مان نیست. ما معمولاً قهرمانانی داریم که قهرمان نیستند. ما دشمنانی داریم که حد دشمنی‌شان ترسناک نیست. ما اهل هیاهو برای هیچ هستیم. مثلاً نگاه کنید چه هیجانی برای انتخابات مجلس شورای اسلامی برپا می‌کنیم (یا می‌کنند)) بعد مجلسی تشکیل می‌شود که نمایندگانش هیچ اراده‌ی مؤثری برای کنش‌مندی ندارند. در بهترین حالت می‌شود آن‌ها را سیاهی‌لشکر میدان سیاست ایران فرض کرد. بر سر همین مجلس همیشه هیاهو هست؛ همیشه دعوا هست. برای چیزی که بودونبودش تفاوت معناداری در زندگی ما نداشته است و ندارد (حداقل سال‌هاست چیزی بی‌خاصیت شده است). به گمانم اگر هرکدام از ما روزی بنشیند و بسنجد که برای چه چیزهایی مبارزه کرده و مبارزه می‌کند و آیا ارزش وقت و انرژی داشته است، برای ادامه‌ی راهمان نتایج خوبی به بار می‌آورد. از این منظر “فریاد رو به باد” فیلم مهمی است. فیلمی که یادآوری می‌کند و می‌آموزد که دست از عبث برداریم.

 

 

آقایان پرنده

رضا بهرامی‌نژاد

“آقایان پرنده”، مستندی که در زمان خود سروصدای زیادی داشت، بازدارد به سبک‌های زندگی در ایران معاصر می‌پردازد. سبک زندگی دغدغه‌ی بسیاری از مستندسازان اجتماعی ایران امروز است. مستندسازان گویی وظیفه‌ی خود دانسته‌اند که در برابر تحمیل و اجبار نوع خاصی از مصرف کوتاه نیایند و صدای انبوه کسانی باشند که نمی‌خواهند همان چیزی را مصر مف کنند که صداهای رسمی تجویز و تبلیغ می‌کنند و درصدد اشاعه‌ی آن هستند. سبک زندگی به‌طور خلاصه روش مصرف است. کسی همه جور غذایی می‌خورد؛ کسی گیاه‌خوار است؛ کسی هیچ خوراکی را که منشأ حیوانی داشته باشد و حتی عسل نمی‌خورد. کسی به حلال و حرام شرع مقید است و کسانی مقید نیستند. غیر از خوردوخوراک هر چیز دیگری نیز که مصرف می‌شود تنوع دارد؛ از پوشیدنی‌ها گرفته تا خواندنی‌ها تا شنیدنی‌ها تا سوارشدنی‌ها تا انواع خدمات. حتی همین سایتی را که شما دارید می‌خوانید متعلق به سبک زندگی است و در همین تهران طراحان سایتی هستند که اشرافی حساب می‌شوند و همان کاری را انجام می‌دهند که طراحان معمولی سایت. ولی صاحبان کسب‌وکارهایی هستند که برای اعلام موجودیت برتر خود ترجیح می‌دهند آن طراحان اشرافی و لاکچری را برگزینند تا برتری خود را به رخ بکشند. موسیقی پس از حجاب یکی از پررنگ‌ترین نشانه‌های سبک زندگی است و در ایران چهار دهه‌ی گذشته نقش مرز و فارق داشته است. موسیقی باشد یا نباشد؟ چه جور موسیقی‌ای باشد؟ هر موسیقی چه‌قدر و در کدام رسانه‌ها اجازه‌ی حضور داشته باشد؟ نظریه‌پردازانی در این چهار دهه بوده‌اند که موسیقی را بین هنرها مؤثرترین رسانه و مؤثرترین هنر برای نفوذ غرب در جان و روان بشر اعلام کرده‌اند. از نظر آن‌ها موسیقی دامنه‌ی نفوذی به‌مراتب بیشتر از حتی سینما دارد. به‌این‌ترتیب مراقبت از جامعه در برابر موسیقی با شدت و حدت انجام شده است و این‌گونه است که در شهری کوچک به‌اندازه‌ی بندر انزلی گروهی باز خیلی کوچک باید مدت‌ها وقت بگذارد تا بتواند مجوز اجرای موسیقی راک بگیرد. و باز آن‌چنان‌که در یادداشتم درباره‌ی مستند فریاد رو به باد نوشتم، در عمل می‌بینیم که همه‌ی این مبارزه برای نتیجه‌ای در عمل هیچ است. موسیقی راک در انزلی در زمان ساخت فیلم برای آقایان پرنده آن‌قدر مخاطب ندارد که بتوانند اجاره‌ی سالنی را که فراهم کرده‌اند بپردازند و بابت آن ناچارند سازهای گروه را به گرو بگذارند. نکته‌ی تلخ این‌جاست: ایران معاصر در بیشتر وجوه خود، بلکه همه‌ی وجوه خود، دارد پوستی نو و البته واقعاً غیرخودی بر تن می‌کند. از لباس مردمش تا خانه‌هایی که مردمش در آن زندگی می‌کنند و تا انواع خوراک رسانه‌اش. زبان مردم آشکارا دارد فاسد می‌شود و بعد عده‌ی زیادی هستند که فقط برای جلوگیری از نفوذ فرهنگ غیر از راه موسیقی تمام هم‌وغم خود را صرف می‌کنند. یعنی همین‌ها نمی‌بینند که مردم در چه خانه‌هایی زندگی می‌کنند؟ یعنی این‌ها نمی‌بینند که چقدر از پیر و جوان توهم را می‌خرند و مصرف می‌کنند؟ یعنی لباس مردم را نمی‌بینند که از کجا سرچشمه گرفته است؟ “آقایان پرنده” حکایت زمین‌گیر بودن بازیگر و تماشاچی و صاحب سالن و قانون‌گذار و مجریان و همه و همه در دورانی زنگ‌زده است که به شکل غم‌‌باری تمام نمی‌شود. مستند تلخی است از زمانه‌ای که ما آن را زندگی می‌کنیم.

 

 

آقای بیکار

علی همراز

چقدر خوب که یکی بوده است تا نشانه‌هایی از آن مقطع سال‌های آخر دوره‌ی ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد را ثبت‌وضبط کند. خود من پس از سال‌ها کار مداوم برای تلویزیون و ساخت مستندهای تبلیغاتی برای بخش خصوصی‌ یک‌باره دیدم که کار ندارم و دقیقاً مثل آقای همراز ادای کار درمی‌آوردم. بخش عمده‌ی وقتم را برای گرفتن پول پروژه‌های قبلی می‌گذراندم و وقتی پول آن را می‌گرفتم نفس نسبتاً راحتی می‌کشیدم. البته خرده‌کار همیشه بود.

“آقای بیکار” در ظاهر حدیث نفس است و انصافاً خوش‌فرم و جذاب ساخته شده است. در زیر صورت خاطره‌گویی فردی‌اش دارد داستان کشوری را می‌گوید که مدت‌ها در بحران زندگی کرد و همچنان در بحران مانده است. همراز در این واگویه تنها نیست و دست‌کم هم‌وطنانی مثل من دارد که مثل او وقت خود را می‌گذرانده‌اند. آدم‌هایی همیشه منتظر. آدم‌هایی که ساعتی (بله، ساعتی) چند بار سایت‌های خبری را و کل وب را دنبال خبری گشته‌اند که نیامده است و اگر هم آمده است نتایجی را که به خیال خامشان باید در پی می‌داشته، نداشته است (آقای همراز! من که نمی‌شناسمت، ولی چقدر شبیه هم بوده‌ایم). نکته‌ی دیگری که در “آقای بیکار” هست، موقتی بودن کسب‌وکار در ایران است. آماری ندیده‌ام، ولی به‌گمانم کسب‌وکارهای شکست‌خورده در ایران و چه‌بسا کسب‌وکارهایی که شکست‌خورده به دنیا می‌آیند، بسیار بیشتر از کسب‌وکارهایی با ماندگاری دست‌کم بیست سال و حتی ده سال هستند. در حرفه‌ی ما -فیلم‌سازی و برنامه‌سازی- دفاتری که عمرشان به بیست سال رسیده باشند چقدر هستند؟ اصلاً این دفاتری که همکاران ما راه می‌اندازند، دفتر کار است یا پاتوقی برای فراموش کردن وضعیت غم‌انگیزی که داریم؟ مثل آقای همراز که می‌خواهد نمایش مشغول بودن داشته باشد، نه این‌که واقعاً شغلی داشته باشد. به‌گمانم باید کارشناسان خبره‌ی کسب‌وکار این وضعیت را بررسی کنند و اگر راه‌حلی هست آن را پیشنهاد کنند. مطمئن نیستم وضعیت خاص اقتصادی آغاز دهه‌ی کنونی در بحران شغلی امثال ما پیش از آن وجود نداشته باشد، ولی چنان‌که در این مستند مشخص است، در سال‌های پایانی دوره‌ی احمدی‌نژاد غالب مردم دچار بی‌پولی و بی‌کاری شده بودند و برخلاف سال ۸۸ که در اوج هیجان برای تغییر وضع به پای صندوق‌ها آمدند، در سال ۹۲ در اوج ناامیدی پای صندوق‌ها آمدند و کسی را به قدرت رساندند که فلک بیشتر از چهار سال با او همراهی نکرد و باز حالا که به پایان دوره‌ی او نزدیک می‌شویم، همان بحران‌های پایان دوره‌ی نفر پیشین بازتولید شده است و معلوم نیست این چرخه‌ی تلخ‌ و شوم قرار است چطور اصلاح شود. در مستند “آقای بیکار” دوسه‌نفر در حاشیه ولی بااهمیت هستند. یکی برادر آقای همراز است که سربه‌زیر کار خودش را می‌کند. سرشتش با بی‌پولی سازگار نیست. در کودکی دوچرخه‌اش را کرایه می‌داده و بعدها هر کاری که او را به پول می‌رسانده، پذیرفته بوده است. حالا هم دارد با کمترین امکانات جاشمعی سنگی درست می‌کند و روزگار می‌گذراند. روش زیستی این آدم کورسوی امیدی است که می‌شود پناه آدم‌های بیکار باشد. خود آقای بیکار هم محبوبه‌ای دارد که رفته است و او با استیصالی که به آن دچار است باز به یاد او است و همان است که در انتهای کار دلیلی برای ادامه دادن اقامه می‌کند. تا کسی هست که دوستش بداری زنده‌بودن به‌صرفه است. نمایش این به‌صرفه بودن زندگی و غرق نشدن در ظلمات محض در این مستند ارزش زیادی دارد.

 

 

ساز مخالف

مجتبی میرطهماسب

واقعیت این است و درواقع ما دوست داریم واقعیت این باشد که میهنمان خانه‌مان و نه پادگانمان باشد. در پادگان آدم‌ها یونیفورم می‌پوشند و تفاوتشان ذیل درجه‌شان و برچسب اسمشان معلوم می‌شود و آنچه غلبه دارد یونیفرم است. ایدئولوژی، که در این‌جا آن را به‌مثابه شعور دروغین و شعوری برساخته و نه الزاماً حقیقی استفاده می‌کنم، نه‌فقط کشورها که کره‌ی ارض و اگر بتواند جهان را هم چون پادگان می‌بیند و می‌خواهد. در چنین جهانی آدم‌ها شهروند نیستند. برده و رعیت غلبه کنندگان هستند. پس آن‌چه را می‌خورند که غالبان می‌گویند. و آنچه را می‌پوشند که غالبان می‌گویند و آنچه را می‌بینند و می‌شنوند که غالبان می‌گویند. “ساز مخالف” بخشی از چنین جامعه‌ای را نمایش می‌دهد. مستند را سال ۱۳۸۱ ضبط کرده‌اند، ولی حالا ۱۸ سال پس از آن باز در بر همان پاشنه و گیرم اندکی نرم‌تر می‌چرخد. آن اندک نرم‌تر هم برمی‌گردد به اینکه رشد تکنولوژی و مخصوصاً گسترش و توسعه‌ی اینترنت غالبان را ناچار به کوتاه آمدن کرده است، وگرنه نظر آن‌ها همان است که زینب ابوطالبی با صدای رسا گفت: هر کس دوست ندارد برود. به زبان‌های مختلف این ایده‌ی مرکزی گفته شده است. در چشمم “ساز مخالف” جذابیت خود را بعد از این‌همه سال (به یاد بیاورید که از ۱۳۸۱ تاکنون چه حوادث تلخ و شیرینی گذرانده‌ایم که فقط یک‌قلم آن خرداد ۱۳۸۸ بوده است) از موضوع همچنان ملتهب خود گرفته است. همچنان نشان دادن ساز در تلویزیون ممنوع است. همچنان درباره‌ی موسیقی بلاتکلیفی هست و همچنان گاه‌وبیگاه کنسرت‌هایی که بلیت فروخته‌اند لغو می‌شوند. همچنان تمنای غالبان برای داشتن پادگان خاموش نشده است. بخشی نسبتاً طولانی از مستند با تصاویر ناواضح –آوت آو فوکوس- بعد از نمایش کنسرتی در فرهنگسرای سرو می‌گذرد. اگر این ناواضحی ادامه می‌یافت، علی‌رغم آزارنده بودن آن، می‌توانست فرمی مطابق با محتوایی باشد که دارد نمایش داده می‌شود. آدم‌هایی محو در زیرزمین‌هایی ناخواسته. ولی این فرم در میانه‌ی راه گسسته می‌شود و ما آدم‌های زیرزمین را واضح می‌بینیم. خب، پس چرا از ابتدا ندیدیمشان؟ برای من تأثیرگذارترین لحظه جایی بود که یکی از نوازندگان در اوج سرخوشی یک‌باره می‌گوید ما چهار نفر اگر بخواهیم به آینده‌مان فکر کنیم شب تلخی خواهیم داشت و غم سراسر چهره‌اش را فرامی‌گیرد. روح استاد مسعود دشتبان شاد، می‌گفتند شما جوان‌ها دیگر باید چه طور ثابت کنید آدم‌های خوبی هستید؟ درس خوانده‌اید، سربازی رفته‌اید، مهارت دارید و می‌توانید کار کنید. چرا این‌قدر اذیتتان می‌کنند؟ چیزی که برای غالبان مهم نیست، همین مهارت‌هایی است که بر اساس علایق آدم‌ها فراگرفته شده و توسعه یافته است. موزیک و موسیقی در پادگان باید در خدمت ایدئولوژی باشد. همان شعور دروغین که نوشتم.

 

 

پی‌نوشت: در بین مستندهای مجموعه‌ی “زندگی ایرانی” چند فیلم دیگر هم هستند که همین هسته‌ی معنایی را دنبال کرده‌اند. یعنی میل حاکمیت یا همان غالبان برای یونیفرمیسم. در “پاستای ایرانی” آشکارا جوان‌ها از یونیفرمیسم به ستوه آمده‌اند و دنبال راهی برای گریز هستند و می‌گریزند. در “سلاطین خیابان‌ها” یونیفرمیسم در مبارزه با پارکور خود را نشان می‌دهد و این بار نه‌فقط حاکمیت که حتی مدیران محله و برج هم دنبال آن هستند که نسل جدید را شکل خودشان کنند. در “آقایان پرنده” که دقیقاً همین موضوع با تمرکز بر یک گروه و در شهر کوچک انزلی دنبال شده است. در “فریاد رو به باد” به‌جای حاکمیت خودسانسوری و تمنای یونیفرمیسم، از نخستین لایه‌های مجاور اجتماعی فرد یعنی خانواده شروع شده است. خلاصه که خدا رحمت کند میلوش فورمن را که “پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته” را ساخت.

فصل اول جوانی