چهارپاره

چهار یادداشت برای چهار فیلم

دارکوب

“در پوست خود نمی‌گنجیم” ساخته‌ی محمد شیروانی

در تمامی لحظات تماشا و در مدتی کوتاه از آغاز فیلم، من را به بودن در خودش می‌کشد. می‌کشاند. معطل خواست من هم نمی‌ماند. درگیر با احوال این جمع، می‌نشینم با آنها و پرسه می‌زنم با بودنشان. در یک گفتگوی صمیمانه با موقعیت و تماشایی عریان، نزدیک و برانگیزاننده که در آن شکلی از بی‌مکانی و جریانی سیال در دیدنی ساختن‌ها و مواجهه با موقعیت‌ها می‌بینم که من را همراه و سهیم در تجربه‌ی حضورشان می‌کند. انتخاب منظری بازیگوش که خود هم انگار در وجد و سر کردنی مستقل از فیلمسازی است تا به چنین نتیجه‌ی جور دیگری از ساختن و بودن برسد. دارکوبی را تصور می‌کنم که آنچنان ظریف، آهسته و بازیگوشانه به این پوسته ضربه می‌زند که ما بتوانیم خود را به زیر آن بکشیم و حسیات و تلقی این جمع را از زیستن‌شان در اندازه‌ای ادراک کنیم. فیلم، این خواست و رویکرد را با خود دارد که برای من بسیار انسانی و با احترام است. توفیق و مرحمتی عجیب و کم‌یافتنی که مدیون سرکردن‌ها، ماندن و صبوری‌اش هست شاید. سه موقعیت در یادم بیشتر ماندنی هستند. آغاز، ماشین برقی و پایان‌بندی. نفس‌ها و خیالشان را هم می‌شود برای مدتی چسبید و حس کرد. نیاز و خواهشی که در مواجهه با جهان اطراف برای تطبیق و تعادل با آن دارند و هم‌چنین جستجو و کنجکاوی‌شان برای کشف جهان. موضوع، فاصله‌ای است که خوانش و فاهمه‌ی متفاوت آنها می‌سازد که در نهایت و عمق خود سبب یک غریبگی دائمی است. اما این غریبگی لزومن منفی نیست. یک سرگردانی شادمانه است که در بافت فیلم به‌خوبی به آن توجه شده و نقش گرفته است. در نگاه اول به‌نظر می‌رسد این جمع درگیر نوعی تکاپو برای همگن شدن با پیرامون است؛ ایجاد این باور که “ما هم شبیه شما هستیم.” اما در واقعیت، آنها دور از این برداشت، حضور و زیست خود را طلب می‌کنند و از محیط، حاصل مواجهه‌ی دیگرسان خود را می‌گیرند. این دقیقن همان فهم و رویکردی‌ست که فیلم پیش می‌گیرد و پیش‌فرض ما را در یک وارونگی قرار می‌دهد. آن‌طور و آن شکلی از بودن که حالا هیچ هم غریبه به‌نظر نمی‏‌رسد و شاید ما بیرون ایستاده بودیم و آن را از کف داده بودیم! گوش‌هایمان را بگیریم. خب. صدا بهتر نشد؟!

پشت جلد

“پاستای ایرانی” ساخته‌ی وحید صداقت

می‌‌خواهد درباره‌ی منِ فیلمساز باشد. اما تعریف و تصورش از خود را در یک دیگری می‌جوید. با بسته شدن به دیگری و دیگرانی که می‌توانند تجربه‌ای باشند نزدیک و گره خورده به منِ فیلمساز. خود او می‌ایستد و تماشا می‌کند. در نگاه کردنش، زندگی خود را هم می‌گذراند و می‌نمایاند. روزمرگی، یأس و همین‌طور دلخوشی ساختن‌های جمع کوچکی از چند جوان مهاجر که یکی‌شان فیلم هم می‌سازد. فیلم می‌سازد مانند این‌که بگوییم یکی‌شان بلد است آشپزی کند. فیلم ساختن او چیزی جدا و منفک از حضور باطل‌اش در آغازینِ مهاجرت نیست. نمی‌خواهد هم باشد. و چون دوربین او فیلم نمی‌خواهد بسازد، به ما احوال حضور در موقعیت زنده را می‌دهد، نه در یک موقعیت فیلمی. حیرانی و بهت حاصل از مهاجرت در جان و زیست دوربین هم افتاده؛ مثل سیگار کشیدن یا قدم زدن بر سنگفرش‌های رم چیز زیادتری نیست از همان گپ زدن با دوست، بدون اینکه دوربینی فعال باشد. فیلم گرچه با نریشن، روایتی شخصی وسط می‌گذارد اما در بافت ساختاری‌اش به یک پرسه‌نگاری شبیه است. موضوعی که اینجور ساختن‌ها به ذهنم می‌آورد این است که فیلمساز در غیاب نقش کارگردانی و طراحی‌اش (به شکل معمول) بروز می‌کند و این فیلم‌ها اساسن در غیاب این نقش شکل می‌گیرند.

تجربه‌ای ناتمام داشتم برای تدوین فیلمی که می‌خواست در این فضای ساختاری باشد و فیلمساز حذف شده به نظر بیاید. در تمام چند مدتی که روی آن کار می‌کردم متوجه اشکالی بودم که نمی‌توانستم آن را بفهمم و راهی برایش پیدا کنم. در فاصله‌ی نوشتن این متن آن اشکال برایم فهمیدنی شد. ایراد آن فیلم این بود که فیلمساز دوربین را سپرده بود تا حضورش به نظر نیاید، اما ذهنیت کمال‌گرا و کنترل‌کننده‌ی او اثر خود را گذاشته بود و نتیجه بیشتر شبیه قایم باشک بازی و مانند یک اشتباه به‌نظر می‌رسید. حضور کارگردان در همه‌جا احساس می‌شد. حدسم این است که در این شکل فیلم، احوال شخصی کارگردان بیش از هرچیز مهم و مؤثر است. حتا اگر بازگو یا نمایانده نشود، در زیست فیلم جاری خواهد شد. اگر فیلمساز پرسه‌زن نباشد و سراغ این مدیوم بیاید دچار سردرگمی عجیبی خواهد شد و شروع خواهد کرد به بازی غلط و تصحیح و تغییر مواردی که از اتفاق، پایه‌های اصلی این شکل ساختن هستند. راه رفتن با موقعیت جای رسیدن به ریتم فیلمیک، تکه‌های روزمره را در احوال فیلم نشاندن و دیدن، نه سرراست کردن و صیقل دادن. من فکر می‌کنم این فیلم‌ها اساسن فیلم‌های ساخته شدن از خرده‌ها و در ظاهر، اضافه‌ها هستند. زندگی حاشیه‌ها و اختصار و پاورقی.

دایره‌باز

“متهمین دایره‌ی بیستم” ساخته‌ی حسام اسلامی

بعد از تماشا و حتا هنگام دیدن، چیزی که بیشتر از همه ذهنم را به خود معطوف می‌کند، فاصله‌ و نسبت درستی‌ست که فیلمساز از سوژه و موقعیت های فیلم خود پیدا کرده است. فاصله به معنی یک وضعیت سیال از سر کردن با سوژه‌ها که در یک دور و نزدیکی آگاهانه تعریف پیدا می‌کند. زیست طولانی فیلمساز با سوژه‌ها در مقام یک رفیق و نقش تأثیرگذار او در مناسبات شخصی آن‌ها فارغ از فیلم، می‌تواند یکی از علت‌های اساسی این موضوع باشد. جزیی‌تر که نگاه ‌کنیم، در موقعیت‌های متنوع فیلم که گاه بی‌ پیش‌زمینه و ناگهانی زمینه‌ی برداشت از آنها فراهم شده است هم این نسبت درست وجود دارد: دوربین او به من می‌گوید در هیچ لحظه‌ای هیجان‌زده نیست، در هر لحظه نگاه ناظرش به موقعیت فعال است. حتا شاید با تردستی احساسی شدن خودش را قربانی نگاه معتدلی می‌کند که قرار است محصول کار او باشد.

حدس می‌زنم بسیاری از لحظه‌هایی که می‌توانسته تب فیلم را تند کند، کنار گذاشته شده و برداشت هم نکرده است. جرأت او در دور و نزدیک شدن‌هایش با سوژه، وقفه‌های بی‌خبر گذاشتن سوژه‌ها و دوباره رسیدن هایش به قوام پیدا کردن اثر کمک کرده است. برایم جالب است که این غیاب او توسط خود شخصیت‌های فیلم به هم می‌خورد. آنها هستند که فیلمساز را صدا می‌زنند. انگار فیلم ساختن او برایشان از منظری دیگر حاصل‌ساز است. درک تازه‌ای است که سوژه‌ها به سبب آن نسبت به خودشان پیدا می‌کنند و این شاید کمک باشد تا بهتر شناخته و درک شوند و به واسطه‌ی حضور فیلمساز پیوسته مراجعاتی به تصویرهای قبلی زندگی خود داشته باشند (حتا اگر موضوع اصلی نباشد و در فیلم پرداخت نشود، حیاتی است).

فیلم او نمونه‌ی خوب برخورد آگاهانه و معتدل با یک موضوع پرتلاطم است (نمی‌گویم حاد!). ارجاعات فیلم به روال درونی خود موضوع است. اضافه‌تر نمی‌کند. غلو ندارد. و مهم‌تر اینکه، می‌تواند و مرعوب نمی‌کند. این نگاه کمک می‌کند تا از التهاب، چشم‌اندازی فهمیدنی و انسانی داشته باشیم.

هم‌چنان

“زندگی همین است” ساخته‌ی پیروز کلانتری

کاری نمی‌کند. به واقع کاری نمی‌کند. و این رندی کلافه کننده است. چطور می‌شود اینچنین ناپیدا شد و ماند در یک جمع که در آن مهمان و غریبه‌ای و از قضا فیلمساز هم!

موقعیت خوابگاه که به‌ظرم می‌رسد همه در یک نشست برداشت شده‌اند؛ رزق همین سکوت و تماشا را دارد. شاید گذر دوربین از روی یکی به یکی دیگر و انتخاب‌ها اتفاقی نیست اما حاصل یک مکاشفه و زیست همگن با موقعیت و بدون مداخله است. مداخله ندارد اما مواجهه‌ای لست که اجازه می‌دهد آن جمع هم‌اتاقی‌ها به روزمرگی خودشان برگردند و چیز دیگر نشوند. نباشند. مواجهه‌ای کم نمایان و مجال دهنده. برای من ساختار فیلم هم این آزادی و سبکی شیرین را با خود دارد. بیانی فارغ و یله. در کنار شخصیت‌های فیلم ایستادن و طراحی را بر بنای زندگی آن جمع ایستاندن.

چقدر آن آخر دلچسب است. یک طعنه است شاید. در همه‌ی فیلم حسی از طعنه و نیشخند می‌فهمم. یک جور به سخره گرفتن جدیت و سر کردن بی‌قید را جلو کشیدن. دست انداختن شاید. حتا در تعبیر ساختن از نام فیلم هم به همین لحن می‌رسد. این وجه طنزانداز فیلم با لحنی پنهان با مضحکه‌ای از روزمرگی نمود پیدا می‌کند و در آخر، خود منطبق بر زندگی می‌شود. در واقع طعنه خود واقعیت می‌شود نه ضد آن. جالب است که این تلقی خیلی ساده در بافت فیلم جا می‌افتد و فهم می‌شود. آن‌چه شکلی بیرون از جریان طبیعی‌ست، در حقیقت ترجمان سرراست‌تری از همه‌ی جریان است. جوانی را جای زندگی می‌نشانم. این جمع غریبه نیستند. غریبه و غریبه با زندگی. آنها شمایل همین زندگی اند.

فصل اول جوانی