چه‌کار می‌کنی؟

(خوانشی از فیلم “آقای بیکار”)

دانشگاه آخرین سنگر ما بود. سنگری که در آن از همه‌ی بحران‌های اقتصادی و اجتماعی دوروبرمان در امان بودیم و همه‌ی مشکلات را با بحث‌های فلسفی درون‌گروهی خودمان حل‌و‌فصل می‌کردیم. دشمنان فرضی ما اساتید دانشگاه بودند که در لش‌گاه جلوی بوفه آن‌ها را با رگبار قهقهه‌هایمان قتل عام می‌کردیم. اما این سنگر در تابستان ۹۷ با تحویل آخرین پروژه، به پایان رسیدن آخرین ترم تحصیلی و همزمان، گران شدنِ غیرمنتظره‌ی دلار به طور کامل فرو ریخت. حالا ما در تیررس مشکلات جامعه، در همه‌ی ابعاد و زمینه‌ها بودیم که خلاصه می‌شد به یک موضوع: «بیکاری».

با تحویل کارت دانشجویی و خلع شدن از عنوان دانشجو، باید هویت جدیدی برای خودمان دست‌و‌پا می‌کردیم. به مرور، پیدا کردن پاسخ مناسبی برای سوالاتی نظیر چیستیِ هدف از خلقت انسان و آفرینش، راحت‌تر از مواجهه با سوال «چه‌کار می‌کنی؟» شد. پاسخ به سوال دوم فشردگی روحی و ذهنی و مهارت زیادی در طفره‌روی می‌طلبید تا پاسخ در نهایت ختم به «بی‌کارم» نمی‌شد. هر چند پرسیدن این سوال از هم‌سنگری‌ها مایه‌ی آرامش بود، چرا که «وقتی می‌بینی تو تنها بیکار دنیا نیستی حالت یه‌کم بهتر می‌شه ».

انتخابات ۹۶، مثل انتخابات ۹۲ و خیلی از انتخابات قبل‌تر، برای ما که آن زمان دانشجو بودیم، با شوری همراه بود که بعدتر بغضی شد در گلویمان. چرا که دلار هفده‌هزار تومانی‌شده شروع خوبی برای ورود به بازار کار نبود و هشت تومان در ساعت مزدگیری در شرکت‌های مشاور، از آرمان‌های ما بعد از اخذ مدرک وزین کارشناسی ارشد به دور بود. معتقد بودیم که معضل اصلی، مقارن شدنِ جوانیِ ما با برهه‌ی حساس کنونی بود و دامن می‌زدیم به کلیشه‌ای که اگر بیست سال زودتر یا دیرتر به دنیا آمده بودیم، احتمال رستگاری همه‌ی ما بود. بیست سال بعد را نمی‌دانم، ولی روایت غیرهم‌نسل‌های خودم را که دیدم، یک دیالوگ مشترک فرانسلی در سناریوی زندگی همه‌ی ما هست: «بد بلاتکلیفیم»؛ به هرکاری که دست می‌زنیم، از بحرانِ “که چی؟” رنج می‌بریم و بی‌سرانجامی و ناپایداری بخشی از وجود ما شده است. پس کلیشه‌ی موکول کردن حیات به زمانی دیگر در جهت رستگاری اساساٌ باطل است.

این روزها هم‌سنگری‌های من در جبهه‌های مختلفی برای بازتعریف هویت ازدست‌رفته‌شان مبارزه می‌کنند. یکی از ‌آن‌ها در تلاش است در مقطع بالاتری به سنگر برگردد، چند‌نفری هم در شرکت‌های مشاور منصف‌تر با ساعت‌کاری دوازده تومان در ساعت مشغول به بیگاری هستند و خیلی از آن‌ها خیال رفتن از ایران را دارند یا واقعاً رفته‌اند. بعضی از آن‌ها هم مثل من و دوستانم برای خودمان کسب‌و‌کاری راه انداخته‌ایم و هر‌روز با امید موفقیت بیشترِ آن و دلهره‌ی از دست دادنش در کشمکش هستیم. حالا من هویت فردی خودم را در کنار گروه و محصولی که تولید می‌کنیم، تعریف می‌کنم و از اضطراب از دست دادن هویت جدیدم رنج می‌برم، اما مثل مادر علی به سادگی باید بگویم که «با همه‌ی این‌ها زندگی رو دوست دارم».

فصل اول جوانی