گربه‌ها و آدم‌ها

یا «از گفتگو هنگام تماشای فیلم لذت ببرید»

در طول و عرض چند ماه نگهداری و مراقبت از پیروز (گربه‌ی خواهرم) که او را بسیار دوست می‌دارم و همین‌طور تماشای مجموعه‌ای از فیلم‌های منتخب، بر اساس قراری برای نوشتن که با دوستانم در این مجموعه بنا گذاشته شده، مشروح گفتگو‌ها و مفکوره‌های حاصل این ایام را در این نوشته تقدیم می‌نمایم.

یک‌روز وقتی از پنجره گردش روزانه‌ی زن همسایه و سگش را در خیابان تماشا می‌کردم، پیروز بی‌مقدمه در‌آمد که فرم را چگونه انتخاب می‌کنی؟ ناباورانه نگاهش کردم. خندید و گفت بله، فرم را انتخاب نمی‌کنی. اگر صادقانه رفتار کنی فرم تو را انتخاب می کند؛ بر اساس نوع زندگی و کشش‌هایی که داری. همه چیز آن‌جا اتفاق می‌افتد. این‌که تو کی هستی و چه می‌خواهی. این‌جاست که نقطه‌ی شروع و سمت حرکت متولد می‌شود و همه‌ی دنیای فیلم را دربر می‌گیرد. پیروز خیلی حرف می‌زند و گاهی اصلا نمی‌شود فهمید چه می‌گوید. معمولا یا خاموش است یا روشن. در این حالت یک‌ریز حرف می‌زند. می‌خواست ادامه بدهد که سیگارم را روشن کردم و پنجره را باز کردم که یعنی می‌خواهم ببینم سگ زن همسایه چه‌کار می‌کند آن پایین. خاموش شد. آن‌موقع هنوز سیگار می‌کشیدم. تصور این‌که یک گربه نظرات غریبی در مورد سینما داشته باشد باعث سرگیجه می‌شود.

مجموعه‌ی فیلم‌ها با این‌که قرار است در مورد جوانی و زندگی ایرانی باشد، شده جوانی در زندگی تهرانی. اگر از خیلی دور نگاه کنی می‌بینی که گروهی از جوانان منتقد دور هم جمع شده‌اند و دارند با استفاده از مهارت‌هایی که دارند، از بقیه و از خودشان انتقاد می‌کنند. مهم‌ترین تولید زندگی آن‌ها انتقاد است. فقط در سه تا از فیلم‌ها جوانان انتقاد نمی‌کنند؛ ولی زندگی آن‌ها نقدی است بر پیشانی جامعه. دختر کنکوری که کنکور زده است و نفسش بالا نمی‌آید و خانواده سعی می‌کند درین راه از او پرستاری کند. پسر جوان خلافکار سابق که مسیر زندگی پر تلاطمش را به سمت امن و آرام‌تری به‌عنوان کارگری معمولی هدایت کرده و منتظر ابوالفضل‌اش است که به دنیا بیاید. پنج ناشنوا که با حرکات خود سعی دارند چیزی را به ما نشان بدهند که من فکر می‌کنم یک نوع شادی بی‌دلیل است. همان‌طور که گفته شد کاراکترهای فیلم‌های دیگر همه جوان‌هایی هستند در حال انتقاد از وضعیتی‌ که پدرانشان با انقلابی که ۴۱ سال پیش کردند برایشان به‌وجود آورده‌اند. ۴۱ سال در طول تاریخ زمان زیادی به‌شمار نمی‌رود. زندگی خیل عظیم دیگر جوانان در اقصی نقاط این سرزمین که غذا، لباس یا چیزهای دیگری از ضروریات زندگی تولید می‌کنند از قلم افتاده است. شاید محتوای تولید توسط افراد مختلف جامعه سطوحی داشته باشد که در این مجموعه فیلم سعی شده بر یک رده‌ی خاص متمرکز شود. ما نمی‌دانیم.

پیروز همراه و ملازم من بود موقع تماشای این فیلم‌ها. گاهی کنار من می‌نشست و اگر صحنه‌ای از فیلم باب میلش بود آن‌را تا آخر تماشا می‌کرد و درموردش حرف می‌زد. اگرنه همان‌جا خود را به‌ دست‌های نوازشگر من می‌سپرد و خرناس می‌کشید و چرت می‌زد. گربه‌ها خیلی چیزها از زندگی ما آدم‌ها می‌دانند که ما از آن‌ها خبر نداریم. به‌خاطر همین، ذاتاً سخت‌گیر هستند و تحت تاثیر قراردادنشان سخت است. مثلاً ساعتی که قرار است پیروز را از خانه به مقصدی ببریمش پیشاپیش از نوع رفتار ما می‌داند آن‌جایی که می‌خواهیم برویم بهش خوش می‌گذرد یا نه و بر این اساس فرار و مقاومت می‌کند یا این‌که خودش می‌آید و آرام در سبدش می‌نشیند. ساعت‌ها نگریستن به آدم‌ها و خیره شدن در احوال ایشان، آن‌هم با میزان دقت و تیزبینی یک گربه، چشم‌انداز های وسیعی از واقعیت و تخیل را در برابر آنها می‌گشاید و بر این اساس بیش‌تر فیلم‌ها حوصله‌اش را سر می‌برند. مکالمات ما در مورد فیلم‌ها بیشتر درمورد درنگ و لمحه‌ای بود که طی آن، حقیقت خود را به ما نشان می‌دهد. گاهی این لحظه در جایی از فیلم تثبیت و مجسم می‌شود و گاهی در کلیت یک اثر. نظر پیروز بر این است که لحظه‌ای وجود دارد که ما در فرایند آگاهانه‌ی تماشای فیلم، ناخودآگاهمان با آن گره می‌خورد و در یک‌ آن، این تلاقی وارد خودآگاهمان می‌شود و ما می‌فهمیم که از این جهان چیز درخوری فهمیده‌ایم. اگر ریتم این فهمیدن با ریتم درونی ما یکی شود آن‌وقت ارتعاشی در ستون فقراتمان احساس می‌کنیم که به این پدیده مواجهه با زیبایی می‌گویند. زیبایی بخشی از کیفیت متعالی آن لحظه می‌شود. پیروز این‌طور ادامه داد که ریتم درونی ما نسبت معینی دارد با ریتم فعل و انفعالات شیمیایی باکتری‌های روده (ترکیب آن‌ها برای هر فرد منحصربه‌فرد است) و همین‌طور مهارت‌های برخورد با اضطراب در مواجهه با جهان. من پیش‌تر در جریان گفتگویی با نویسنده‌ی مورد علاقه‌ام از او خوانده بودم که زیبایی را با ستون فقرات حس می‌کند. به‌نظرم ایده‌ی پیروز درست می‌آید. در فرایند تکامل سیستم عصبی پستانداران هم، اول نخاع و ستون فقرات به‌وجود آمده و بعد مغز و جمجمه به آن اضافه شده‌اند. به‌خاطر همین هم هنوز خیلی از چیزها را با کمرمان حس می‌کنیم؛ مثل شفقت، ترس، احترام، ترس آمیخته با احترام و … . برای همین، قبل از تماشای بعضی از فیلم‌ها مهم است با چند حرکت یوگا ستون فقرات را بیدار کرد.

کمی ناامید‌کننده است که گروه انتخاب‌گران مجموعه یازده فیلم را انتخاب کرده‌‌اند تا فقط احوالات گروهی خاص را بازنمایی کنند. سعی کردم فراموشش کنم ولی انگار نمی‌توانم. این فقط یازده فیلم است. گروهی که در ارتکاب این انتخاب دست دارند مثل من در همین هوای تهران نفس کشیده‌اند و ظاهراً میزانی از آلودگی که در خونشان جریان دارد فرصت درنگ را از آن‌ها گرفته است و نتوانسته‌اند نگاهی هم به پیرامون بیندازند. از بالا و خیره به دایره‌ای حول خود. بله، چون زندگی این‌جا در جایی از مرکز جریان دارد و توجه را به خود جلب می‌کند. جایی که تصمیم‌ها در حلقه‌های کوچک و بزرگ گرفته می‌شود. باکتری‌های روده‌ی کوچک که مهم‌ترین عامل ایجاد خلق‌وخو و رفتار آدمیان هستند، وقتی مدام در معرض آلودگی باشند تغییر فرم می‌دهند و در عملکرد طبیعیشان اختلال به‌وجود می‌آید. اگر آلودگی را ورود چیزی بدانیم که کیفیت طبیعی و حاضر عناصر را دچار تغییر کند، آلودگی‌های تهران هم انسان را تبدیل می‌کند به پستانداری شتاب‌زده در درک احوال خود و کاینات. آن‌گونه که زندگی در این‌جا می‌طلبد. شهر از راه‌های مختلف ریتمش را در ما فرو خواهد کرد. به‌خاطر همین مهم است که شهر چه‌گونه باشد.

پیروز می‌گوید در مواجهه با این شهر مراقبت زیادی از خود لازم است. فارغ می‌شوم از این موضوع و به این فکر می‌کنم که کدام‌یک از فیلم‌ها آن گره با ناخودآگاه و ارتعاش درونی ِ در پیِ آن را در من بر می‌انگیزد. کجا فرصت برخورد با چیزی از جهان و احوال آن، با ریتم باکتری‌های فعال در روده‌ها هم‌خوان می‌شود؟ پیروز به راهنمایی می‌آید و نظرش را اعلام می‌کند. لحظه‌ای که آن پنج ناشنوا در فیلم “در پوست خود نمی‌گنجیم” دارند با جعبه موسیقی بازی می‌کنند. دلیل؟ نمی‌دانیم. توضیح بیش‌تری نمی‌دهد و به نور رقصانی که از پنجره می‌تابد خیره می‌شود. شاید موسیقی راحت‌تر گربه‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در جواب، من می‌توانم بگویم در “متهمین دایره‌ی بیستم” زمانی که احسان، دزد و غارت‌گر سابق ماشین‌ها، با عشق به نوزادش نگاه می‌کند، دست‌کم دو چیز دست به دست هم می‌دهند که برانگیزنده است. یکی این‌که هنوز هم سنت غارت از دید کسانی که منتقد انباشت سرمایه و منابع‌اند حرکت پسندیده‌ای است و تماشای انجام آن لذتی اساطیری دارد. دوم این‌که در آن لحظه‌ی خاص، او به‌مثابه پدر برعکس بیش‌تر پستاندارانِ نر نوعی رابطه‌ی مادرانه با کودکی که از تخم‌وترکه‌ی اوست دارد. این تلالو را می‌توان در حالت ایستادن و چشمانش دید. این، نمونه‌ای است از جهش در آدم به‌عنوان یک پستاندار. آدم، از وقتی که غذایش را می‌پزد، دروغ‌هایش را روی کاغذ می‌نویسد و به‌جای راه رفتن، از ماشین برای رفتن از جایی به جای دیگر استفاده می‌کند. در آن لحظه از فیلم دو خط متنافر، صفیرکشان و برآمده از اعماق تاریخ، در فاصله‌ای به امتداد طول نخاع آدمی از کنار هم می‌گذرند.

فصل اول جوانی