گیجی بعد از حادثه

در مدح و رثای هفده‌سالگی

(برای پونه، که ۱۸ دی ۹۸ آرزوهای هفده‌سالگی‌اش در آسمان سوخت.)

بعد از آن لحظه‌ی باشکوهی که همه‌مان روی صحنه بودیم و مادران و خواهرانمان ایستاده رو به ما کف می‌زدند، بعد از یک هفته‌ی تمام تا نیمه‌های شب در مدرسه ماندن و ماه‌ها فکر کردن و نوشتن و حرف زدن و حرف زدن، بعد از آنکه سرودمان را به‌عنوان حسن ختام برنامه خواندیم و خیال می‌کردیم صدایمان دیوارهای آجری را رد می‌کند و جهان را به هم می‌ریزد، دسته‌جمعی آمدیم توی حیاط و زیر آسمان. هوا بعد از طوفانی که از صبح شروع شده بود، حالا آرام بود و ملایم و مهربان. خودمان هم صبحِ طوفان بودیم و کم‌کم آرام گرفته بودیم. هوا تاریک شده بود و وقت خداحافظی بود و لابد هفته‌ی بعد هم کلاس‌های تق‌ولق هفته‌ی آخر سال، و بعد هم عید نوروز. فروردین ۹۰. توی ماشین در راه برگشت، صحبت‌هایمان با خواهر و مادرم درباره‌ی دخترانِ روی صحنه بود. تمام راه تعریف و تمجید بود از من و باقی دختران که از مهر تا اسفند را تماماً درگیر برنامه‌ی امروز بودیم: «کارگاه هنری»مان. رسم بود در مدرسه‌مان که وقتی هفده‌ساله شدیم و مقطعمان شد سوم دبیرستان، یکی از روزهای اسفند را برای ما کنار بگذارند تا مراسم هفده‌سالگی‌مان را برگزار کنیم؛ آن هم نه رسمِ یکی‌دوساله، حداقل بیست سالی بود که هر سال هفده‌ساله‌های مدرسه کارگاه هنری داشتند و مادرها و فارغ‌التحصیل‌ها را دعوت می‌کردند و نمایش و فیلم و اجرای موسیقی. در انتهای مراسم هم سرودی را که سروده بودند برای همه می‌خواندند و در تاریخ مدرسه به اسم خودشان ثبت می‌کردند. سرودها نقشِ معرف آن پایه را برای سال‌بعدی‌ها و سال‌قبلی‌ها داشت. کسی نمی‌گفت شما فارغ‌التحصیل سال فلان بودید؛ قرار بود از این به بعد همه‌ی ما را به سرودمان بشناسند.

در تمامِ راه برگشت، یک‌‌ جا بند نمی‌شدم. شور بودم. غرور بودم. محو منظره‌های بیرون پنجره بودم و کم‌تر چیزی می‌توانست مرا از خودم جدا کند. خانه رسیدیم. پنجشنبه بود و بدون نگرانی فردا می‌توانستم امشب را یک‌سره بخوابم. خستگی دلچسبم را با خودم توی خانه این‌ور و آن‌ور می‌بردم و بالاخره غذاخورده‌نخورده توی هال خوابم برد. چندین هفته بود که شب‌ها را تا نیمه مدرسه می‌ماندیم و تمرین می‌کردیم. بساطِ هر سالِ هفده‌ساله‌های مدرسه‌مان، و امسال برای ما.

خواب‌های آن شب را خوب یادم است. اصلاً ثبت کردن خواب‌هایم هم از همان هفده‌سالگی شروع شد. هنوز هم نیمه‌های شب که از خواب می‌پرم، ریکوردر گوشی‌ام را روشن می‌کنم و کلمات، خورده و وارفته از دهانم بیرون می‌آیند تا آنچه را که در خواب دیده‌ام، بازگو کنم. خواب‌های هفده‌سالگی‌ام را هم توی دفتر بزرگی، همانطور خورده و وارفته می‌نوشتم. خواب دیده بودم که دستانم عرق کرده و وحشتِ حضور در برابر این‌همه آدم مرا گرفته و چند دقیقه‌ی کوتاه تا اجرای تئاتر ما مانده است. پونه و یاسمن هم دمِ گوشم فلوت می‌زدند و اصرار می‌کردند نظرم را درباره‌ی فلوت زدنشان بگویم و ترس مرا نمی‌دیدند. من هرگز مثل امیررضا و شایان و مهرناز و رومینای «هفده‌ساله‌ها» نبودم. از ایستادن مقابل آن‌همه چشم می‌ترسیدم. شاهد آنکه شریکِ رقص بچه‌های رقاصمان نمی‌شدم و همیشه در حاشیه‌ی مجلسِ توی کلاس، در دسته‌ی تماشاچی‌ها بودم. معروف بود که خجالتی و ساکتم و سر کلاس هم به چشمان معلم نگاه نمی‌کردم که از من جلوی آن‌همه چشم چیزی نپرسد. هفده‌سالگی اولین‌ بار و البته آخرین باری بود که به خواست خودم مقابل چشم‌های آشنا و ناآشنا روی صحنه رفتم؛ برای اجرای نمایشی که روزها و روزها بحث کرده بودیم تا به شعار مشترک و موضوع مشترک و داستان مشترک برسیم. همان هفده‌سالگی بود اولین باری که آن‌قدر با کسی درباره‌ی رؤیاهای بزرگ و شعارهای بزرگ و کارهای بزرگ‌تر بحث کردم تا سرم درد بگیرد. هفده‌ساله‌های مدرسه‌مان جرئت و قدرت همه‌کاری را داشتند. جرئت داشتیم در اعتراض به سانسور کردن تئاترمان یک روز کامل را سر کلاس‌ها نرویم و قدرت داشتیم که تئاترمان را سرآخر آنطور که می‌خواهیم اجرا کنیم. باور داشتیم با همه می‌توان گفت‌وگو کرد و برایشان نامه نوشت و نشست و تحصن کرد تا همه‌چیز حل‌وفصل شود. دنیایمان محدود بود به محوطه‌ی میان آن دیوارهای آجری، اما حرف‌های بزرگ می‌زدیم. تئاترها و سرودهای سال‌به‌سالمان از آزادی و امید و زندگی و آینده می‌گفتند. «مهاجرت» موضوع تئاتر سال ما بود. یکی از سه‌تا فلوتیست جوان یک گروه موسیقی (که من بودم) فکر می‌کرد برایش موقعیت‌های بهتری خارج از این گروه فراهم است و می‌خواست برود و باقی اعضای ارکستر همگی به‌نوعی تلاش می‌کردند جلویش را بگیرند. آن زمان که نمایشنامه را می‌نوشتیم لابد نمی‌دانستیم که هفت‌هشت سال بعد قرار است همه‌مان تک‌به‌تک جای فلوتیست جوان قرار بگیریم و بعد هم مثل نقل توی عروسی همه‌جای دنیا پراکنده شویم.

خوابیدنم تا صبح شنبه، که قرار بود برگردیم مدرسه، کش آمد. حالا سرود داشتیم و می‌توانستیم سرود خودمان را بخوانیم. بعد یک روز و نیم خوابیدن دوباره به مدرسه آمده بودم. مثل این آدم‌هایی شده بودم که در خواب راه می‌روند. مثل باقی صبح‌های مدرسه نبود. راهروها را می‌چرخیدیم و نمی‌دانستیم باید چه کار کنیم. چندین ماه بود مایی که با سرویس صبح‌های زود می‌آمدیم، همیشه پیش از شروع کلاس‌ها دنبال کاری برای کارگاه هنری‌مان بودیم. تمرین می‌کردیم، می‌نوشتیم، جلسه می‌گذاشتیم. حالا مثل کسانی که بعد از زلزله لابه‌لای خرابه‌ها راه می‌روند، دچار گیجی بعد از حادثه شده بودیم. توی این چند ماه به بعدش فکر نکرده بودیم که این دویدن‌ها و اعتراض‌ کردن‌ها و نخوابیدن‌ها و نوشتن‌ها و خواندن‌ها و فکر کردن‌ها قرار است روزی تمام شود و وارد مرحله‌ی بعد می‌شویم، امتحان‌های پایانی و سال بعد هم کنکور. کارگاه هنری‌مان مراسمِ تمام شدن جرئت‌ها و رها بودن‌ها بود؛ سرودمان هم حسن ختامش. بعد از آن هیچ‌وقت کار بزرگ و گیجی بعدش را به آن شدت تجربه نکردم. اصلاً هیچ چیزی را به شدتِ آن سال تجربه نکردم. هفده‌سالگی‌ام سال تجربه‌ی شدیدترین گریه‌ها و خنده‌ها و عصبانی شدن‌ها بود. حالا بعد از تمام شدن حادثه، باید تن می‌دادیم به قوانین مدرسه و خانواده و یک سال بعد هم لابد قوانین بیرون از مدرسه. کم‌کم باید دیوارهای آجری کنار می‌رفتند و عرصه‌مان را بزرگ‌تر و اعتراض‌هایمان را بی‌نتیجه‌تر و پرهزینه‌تر می‌کردند. حالا اگر می‌خواستیم تغییری بدهیم، باید سرودمان را بلندتر می‌خواندیم. تمامِ این جرئت و رهایی و امید به تغییر، برای هرکس در جایی از هفده‌سالگی تمام می‌شود و بعد از آن، تازه نوبت گیجی بعد از حادثه است.

فصل اول
جوانی