ما در این قاب جا نمی‌شویم

ما غایبیم. خودم و همۀ آن‌هایی که در اطرافم می‎شناسم و جوانند و طبق تعاریف عرفی و بیولوژیکی و حقوقی هنوز وارد میان‎سالی نشده‌اند. انگار که نامرئی باشیم، یا که فرزند زمانه‌ای دیگر. از علی می‌پرسم که اگر یکی بخواهد حال ما آدم‌های بیست و شش-هفت سالۀ به دنیا آمده این گوشۀ دنیا را مستند کند، چه تصویری از ما دارد؟ می‌پرسد: «کدامِ ما؟»

یازده فیلم مستند می‌بینم که در دهۀ هشتاد و نود ساخته شده‌اند و قرار است از خلالش «جوانی» را تصویر کنم. تنوع موضوعات کمتر از تعدد فیلم‌هاست. چندتایی از آن‌ها در ارتباط با موسیقی و به ویژه در دهۀ هشتاد است و یکی دوتایی به بی‌کاری گره خورده و چندتایی هم به سراغ جوانان محله‌های فقیرنشین رفته. یک فیلم اختصاصا دربارۀ هفده ساله‌هاست و در کنار فیلم دیگری روایت‌گر حال آن‌هایی است که در تکاپوی آزمون سراسری و ورود به دانشگاهند. «پاستای ایرانی» که کمی به حال و روز گروهی از آدم‌های این روزها شبیه‌تر است دربارۀ رفتن و برگشتن یک فیلمساز است بعد از وقایع انتخابات سال ۸۸.

چند فیلم اولی که می‏‌بینم، در جستجوی خودم هستم. بیست‌وشش سالم تمام نشده و احتمالا جوانم و باید خودم را هم در خلال این قاب‌ها بیابم؛ نیستم. ناامید از خودم، به دنبال آدم‌های اطرافم می‌گردم که بیشترشان بین بیست تا سی‌سالشان است و آن‌ها هم جوان به شمار می‌روند؛ نیستند. این قاب‌ها هیچ‌کداممان را در خود جا نداده‌اند.

آدم‌های دور و برم نمی‌روند سراغ تجربه‌های بزرگ. با ترس‌هایشان روبه‌رو نمی‌شوند. چیزی هیجان‌زدۀشان نمی‌کند. با هم و در کنار هم جمع نمی‌شوند و یا اگر هم جمع می‌شوند، می‌دانند که در آیندۀ نزدیک دلیلی نامعلوم جمعشان را از هم می‌پاشاند. این‌ها را در قاب‌ها نمی‎یابم.


از سرزنش کارگردان‌هایی که ما را نادیده گرفته‌اند که دست می‌کشم، می‌روم سراغ خودمان. با خودم می‌گویم شاید ما آن‌هایی نیستیم که ارزش ثبت شدن داریم. ما نه الگوی تاریخیم که نیاز به بازتولیدمان در آینده باشد و نه ضدالگوی تاریخ که باید شناختمان و جلوی تکثیرمان را گرفت. شاید نسلمان هیچ آرمانی نداشته و هیچ حرکت جمعی‌ای نکرده که بخواهند به تصویرش بکشند.

با علی که یک سالی از من کوچکتر است و الان به سرباز شدن و خانۀ مستقل و مهاجرت و کار و رابطۀ عاطفی فکر می‎کند حرف می‏‌زنم. می‎پرسد فکر می‌کنم چرا ما غایبیم؟ در جواب از آرمان جمعی ِ نداشتۀ نسلمان می‌گویم. می‎پرسد نسل قبل چه آرمانی داشت که ما نداشتیم؟ برایش از تلاش گروه‌های زیرزمینی و آلترناتیو موسیقی، تا تلاش جمعی برای تاثیرگذاری سیاسی به واسطۀ انتخابات و به نتیجه نرسیدن و سرخوردگی بعد از آن و نهایتا مهاجرت می‌گویم و مستندهایی که دیده‌ام. می‎گوید الان هم اتفاقاتی مثل مبارزه با حجاب اجباری و شبکۀ استارت‌آپی و جریان مهاجرت شبیه آن چیزی است که در دهۀ هشتاد بوده. می‌گویم نیست. این‌ها روح زمانۀ ما نیست. می‎پرسد روح زمانه چیست؟ چیزی نمی‌گویم. می‎گوید: «تو کارگردان باشی و قرار باشه مستندی بسازی که جوانانی که دهۀ نود وارد دانشگاه شدن را نمایندگی کنه، توش هیچ چیز جمعی‌ای نمی‌گی؟» سکوتم عمیق‎تر می‎شود. زیرلب تکرار می‌کنم «آرمانی نداریم.»

*

یازده فیلم را که می‌بینم، به این فکر می‌کنم که اصلا بین آن‌ها چیز مشترکی هست؟ آن چیزی که من فکر می‌کنم در نسل ما نیست و در نسل آن‌ها بوده و روحش در فیلم‌ها مستتر است؛ نیست. هرچند بین هر دو فیلم ممکن است اشتراکاتی باشد که سوژه‌های فیلم‌ها را به هم پیوند بزند، اما آن هم در بین همه نیست. نه ناامیدی و نه سردرگمی و نه تلاش برای تحت کنترل در آوردن محیط، فراگیر نیست. اگر اصرار داشته باشیم به وجود «روح زمانه»، آن روح در دورۀ آن‌ها هم سرگردان است. شاید اصلا آن چیزی که قرار است باشد، بالاجبار غایب است. اگر بخواهم با دیدن این یازده فیلم قضاوت کنم، به این می‌رسم که «جوانی» به عنوان یک گروه با ویژگی‌‎های مشترک، هیچ اشتراکی ندارد؛ چیزی جز ویژگی‌های بیولوژیکی.

با علی که چند هفته بعد صحبت می‌کنم، گفتگوی قبلی را دنبال می‌کنم و می‌گویم تردید دارم عامل پیوندزننده‌ای وجود داشته باشد تا ما آدم‌هایی را که جوانی را در یک دورۀ زمانی و مکانی مشترک تجربه می‌کنیم، به هم متصل کند. می‌پرسد که الان یعنی «جوانی» را گروه به حساب نمی‌آورم؟ می‌گویم بیشتر برایم شبیه به یک برچسب است که در جستجوها کمکمان می‎کند. «شبیه به فیلترهایی که تو فروشگاه‌های اینترنتی، محصولاتِ توی یک بازۀ قیمتی رو نشون می‌ده. یک عدده در واقع.» به حرفم توجهی نمی‌کند. دربارۀ خانه‌هایی که در دو هفتۀ اخیر حوالی خیابان بهار دیده است و نپسندیده، حرف می‌زنیم.

فصل اول جوانی