منظومه‌ی جوانی
یا
ماندن؟ رفتن؟ مسئله این است

تمرینی در خوانشِ بینامتنیِ ۴ فیلمِ مستند

یادآوری: ترتیبی بر این ۴ پاره‌ مترتّب نیست جز ترتیبِ کاملن اتفاقیِ دیدن‌شان که ایده‌ی این «منظومه» را، با دیدنِ فیلمِ اول در ذهنِ من کاشت و با تماشای فیلم‌های بعدی، آن را پرورد.

سلاطینِ خیابان‌ها

جدال و مبارزه برای ماندن؛ ماندن در شهر/وطنِ خود
جدال برای ازآنِ خود کردنِ شهر/وطنِ خود
پارکور به‌مثابهِ احقاقِ حق‌به‌شهر
پارکور به‌مثابهِ کنشِ شهری
پارکور به‌مثابهِ بودن؛ بودنی غیررسمی (پارکور می‌کنم پس هستم؛ یا پارکور می‌کنم تا باشم)
پارکور به‌مثابهِ هویت (بودن) و حضور در فضای عمومی (ماندن) در شهرِ بتنی که «خشونت توی تنت بزرگ می‌شه» .
پارکور به‌مثابهِ تالیف و روایتِ شهر «به‌خاطر بتن»؛ «به‌خاطرِ خشن بودنِ ویوهامه»؛ تالیف و روایتِ متکثر و ناساختار و بی‌ترتیبِ «من» از شهری که از «آن‌ها» (قانون، پلیس، عرف، والدین، نسلِ قبل)، با ساختارهای سفت و مسلط و مسلم و از بالا و باید و همین است و جز این نیست، دیکته می‌شود.
پارکور به‌مثابهِ «اعتراض به زندگیِ شهری»؛ به‌مثابهِ اعتراض، شورش؛ به‌مثابهِ شوریدن و شوریده‌گی
پارکور به‌مثابهِ جوانی… آن‌چه نسل‌های پیش نیستند.

 

پاستای ایرانی

رفتن
وادادن
«این‌جا دیگر جای ماندن نیست»
بی‌هیچ تلاش برای تغییرِ «این‌جا»
هجرت به «آن ‌جای دیگر»
«آن‌ جای دیگر» که «همه‌چیز آرام و عالی‌ست» و «آزادی‌ست» و هرجاست که «این‌جا» نیست.
«آن‌ جای دیگر» اما هیچ‌جا نیست؛ «آن ‌جای دیگر» وقتی به آن می‌رسیم، «این‌جا»ست.
غربتِ «آن‌ جای دیگر»؛ دل‌تنگیِ «این‌جا»
تعلیق میانِ «آن‌جا» و «این‌جا»؛ با حسرتِ کاش کاش کاش «آدمی می‌توانست بنفشه‌هایش را با خود ببرد هرجا»
و
بازگشت
شاید بازگشت به خود

 

آقای بیکار

بی‌کاری
بلاتکلیفی
بلاتکلیفی میانِ این‌جا و آن‌جا؛ میانِ «سلاطینِ خیابان‌ها» و «پاستای ایرانی»
اما کار با این بی‌کاری؛ به‌کار گرفتنِ بی‌کاری؛ به بازی گرفتنِ بی‌کاری
و واکاویِ بی‌کاری؛ واکاویِ خودِ بی‌کار
و کنش‌گری با تمامِ بی‌کاری و استیصال
تماشای خود؛ وسط‌گذاشتنِ خود
انگشت به‌خود و دیگران کردن
و انگشت به فرم (اثر) کردن
فرم ساختن با انگشت‌کردن به تماشاگر و دوربین و زاویه و پشت‌ورو کردنِ صحنه و پشت‌صحنه و انگشت‌کردن به راوی و روایت؛ و بیان‌گریِ سرحال و بزّال و شیطان و ملنگ؛ با تمامِ غمی غریب
و با تمامِ بی‌کاری و بلاتکلیفی، سرحال‌تر و بذله‌گوتر از پارکورکارها و خارج‌رفته‌ها؛ و سرحال‌تر از تماشاگر
بی‌کارم؟ باشم؛ جهان مالِ من است؛ و این فیلم مالِ من است؛ و این فرم مالِ من است
بی‌کارم؟ باشم؛ خودم که هستم؛ از خودم فیلم می‌سازم؛ خودم را می‌سازم؛ من آقای بی‌کارهای جهان‌ام!
بی‌کاری کسب‌وکارِ من است…

 

آقایان پرنده
این‌جا، لبِ دریا، لبه‌ی ایران، همه چیز، هر چیزِ فلزی زنگ زده است؛ حتا آن کشتی‌ِ کناره‌گرفته که ما را با خود می‌تواند از «این‌جا» ببرد هر «جای دیگر».
آن‌ها ۴ جوان‌ِ انزلی‌اند که «این‌جا»، در شهرِ خود، غریبه نیستند اما غریب‌اند. باوجود این مانده‌اند تا رو به باد فریاد کنند و برای این فریاد، دربه‌در دنبالِ اجازه و «مجوز»اند. «مجوز»، بعد از خوان‌ها و درهای بی‌شمار، صادر می‌شود اما با کلی اما/اگر و باید/نباید. «فریاد رو به باد» در اتاقی محدود، محبوس است و به گوش‌های چندانی نمی‌رسد. غربت همین است؛ تو را «این‌جا»، همین‌جا، در شهر/وطنِ خودت هم نمی‌بینند/نمی‌شنوند.
آقایانِ پرنده اما می‌مانند تا فریادِ بلندتری بکشند؛ این‌بار واقعن رو به باد، تا باد صدای‌شان را ببرد با خود «همه‌جا»؛ و برای این فریاد، بلند و رسا و بی‌‌اجازه، کجا بهتر از عرشه‌ی کشتیِ زنگ‌زده؛ این نامکان‌ترین مکانِ این شهر یا مکان‌‌ترین نامکانِ این شهر؟ آن‌ها با فریادِ ۴نفره‌شان در عرشه‌ی «کشتیِ شکسته»، به این نامکان، به این غربت، به این غریبه (کشتی/شهر) هویتی تازه می‌دهند؛ آن را آشنا و اهلی می‌کنند؛ ازآنِ خود می‌کنند…
این فریاد، رسا و بی‌اجازه و هرجا، حقِ ما/آن‌هاست.

فصل اول جوانی