«آقای بیکار» یکی از دوستانِ من است

فیلم “آقای بیکار” با روایتِ راوی از ماجرای یک‌ سال‌ و نیم بیکاریِ او شروع می‌شود. از هشت ماه قبل از انتخابات سال ۹۲. فیلم داستانِ بیکاری یک نفر است. روای در همان ابتدا از شکل‌گیری فیلم می‌گوید: ” خلاصه تو این روزای علافی و بیکاری هِی چرخیدیم، هِی دور خودمون چرخیدیم، هِی چرخیدیم، هِی چرخیدیم… و تو این سرگیجه من به یه نتیجه‌ای رسیدم. تصمیم گرفتم برا اینکه از این علافی دربیام هر روز با دوربینم یه چیزی ضبط کنم. همینجوری. از خونه‌مون هم شروع کردم.” پدر، مادر و برادر او از زندگی در ایران می‌گویند. “پول خیلی خوبه، پول که باشه همه‌چی هست، رفاه هست، آسایش هست، همه خوبند، پول که نباشه همه دعوا دارند، بَدند.. این یه اصلیه دیگه.”

روایت فیلم بر وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور تکیه دارد. تحریم‌‌ها و تاثیر آنها بر زندگی مردم. انتخابات و ما که با شور و شوق فکر می‌کردیم با رای دادن می‌شود کمی وضعیت را تغییر داد. مناظره‌ها و افرادی که با اطمینان راه خوشبختی را فقط خود و جناح‌ همسویشان می‌دانستند. کلیدِ خوشبختیِ ما که حالا به نظر می‌رسد در دست هیچ‌کس نیست. ما که فقط یک شماره‌ایم و چاره‌ای جز همین اثر انگشت و نوشتن چند نام بر روی برگه‌های رای نداریم. ما که در شادیِ جمعیِ پس از انتخابات حاضر شدیم و با امید به آینده نگاه کردیم. تیتر روزنامه‌ها در فیلم حرف‌های مسئولین را نشان می‌دهد: “احمدی‌نژاد: خیالم از آینده راحت است” من این سطرها را چند سال بعد از این تیتر می‌نویسم. از همان آینده‌ای که ایشان بابت آن خیالشان راحت بود. می‌دانید چند نفر از دوستانِ نزدیکِ من بیکار هستند؟ یا تیترِ دیگری که می‌گفت: ” فقر و بیکاری علت پنجاه درصد از بیماری‌های روانی است.” جوانی ما -چه فرقی می‌کند- ما، من و دیگرانی که حالا بین سی تا چهل‌ساله‌ایم در همین وضعیت نابه‌سامان می‌گذرد. ما که در روزهای “طولانی‌ترین جنگِ کلاسیک دنیا” به دنیا آمدیم. ما که تمام شدنِ دنیا و نابودی زمین خیلی هم برایمان ناراحت‌کننده نیست، مثلِ “آقای بیکار” وقتی درباره‌ی شایعه‌‌ی ۲۱ دسامبر حرف می‌زند: “در حال حاضر تنها یه امید دارم تا از این بیکاری و علافی دربیام، اون هم اینکه شایعه‌ی بیست و یک دسامبر واقعی از آب دربیاد و همه‌چی یه جا تموم شه.” جوانی و روزهایی که کم‌کم به این باور می‌رسیم که هیچ آرزوی خیلی بزرگی را دنبال نکنیم و با همین چیزی که هست بسازیم. این چند سطر از “روزها در راه” نوشته‌ی شاهرخ مسکوب را بی‌ارتباط با آنچه نوشتم نمی‌بینم: “برای اردشیر نگرانم. حالش خوب نیست. بیش از اندازه آشفته و پریشان است.کارهایش را دوست ندارد و کارهایی را که دوست دارد نمی‌تواند بکند. این است که دائم حس می‌کند عمرش به مفت دارد تلف می‌شود. همان گرفتاری خودم تا پیش از چهل‌سالگی! بعد پفیوز شدم و کم کم با روزگار خودم کنار آمدم و با سرنوشتم ساختم.” ریتم و لحنِ طنزِ فیلم مخاطب را با خود همراه می‌کند. فیلم شوخی با بیکاری است و دست‌انداختن آن. روایت فیلم از طریق مردمی که در خیابان راه می‌روند و دوستان مختلفی که هر کدام به نوعی از شرایط موجود تاثیر پذیرفتند ادامه پیدا می‌کند. با حرف‌های حامد، پارمیس، مَمَد، سحر، مادربزرگ و دیگران. راوی در فیلم اشاره‌ای هم به لحظه‌ها و ساعت‌های خوشِ بیکاری می‌کند: ” بهترین شغل دنیا رو دارم: فیلم می‌بینم.”

“آقای بیکار” در ادامه احساس گیجی و آشفتگی می‌کند و از مشاور وقت می‌گیرد. بعد از شنیدن صدای ضبط شده‌ی ‌او در جلسه مشاوره صدای مشاور را می‌شنویم که صدای من هم هست -من ِ پس از دوبار دیدنِ فیلم_ “اینکه ساکن نشدی وقتی دچار بهم‌ریختگی شدی و زندگیت متوقف نشد خیلی عالیه. اینکه یه حرکتی کردی، رفتی جاهای مختلف فیلم گرفتی.”

فیلم با این جمله‌ها تمام می‌شود: ” خلاصه من بعد از یک سال و پنج ماه و بیست و دو روز بیکاری هنوز بیکارم. ولی امید دارم. می‌خوام از سال جدید برا خودم کار کنم. دو هفته دیگه عیده و سال ۹۳ شروع می‌شه.” و: ” در سال ۲۰۱۳، تعداد جوانان بیکار در جهان به ۲۰۲ میلیون نفر رسید! – این فیلم تقدیم می‌شود به آنها.” گاهی همین که پیامکِ واریز حقوقم می‌رسد به یاد “ن”، “ش”،”ف”، “ب”، “ع”، “س” و “ه” می‌افتم که حالا بیکار هستند و درآمدی ندارند. تیتر درشت روزنامه‌ها در فیلم یادم می‌آورَد که ترامپ، احمدی‌نژاد و دیگر سیاست‌مدارانی که حرف‌هایشان تیتر روزنامه‌هاست از بیکاری و بی‌حوصلگی و افسردگی چه می‌دانند؟ از روزهای کِش‌داری که تمام نمی‌شوند.

خیلی از دوستان من بیکارند. چرا؟ حالا می‌نویسم. ن فارغ‌التحصیل مقطع کارشناسی‌ارشد ِ تاریخ است او ده سال است که به عنوان پشتیبان تحصیلی در “قلم‌چی” فعالیت دارد و در ماه فقط دویست هزار تومان می‌گیرد. باورتان می‌شود؟ تکرار می‌کنم دویست هزار تومان.

“ش” در اراک بیکار است. ده سالی هست تلاش کرده کاری پیدا کند. کارهایی برایش هست اما با درآمد خیلی خیلی کم. چند وقت پیش نوشت که می‌خواهد به تهران بیاید تا شاید بتواند کاری پیدا کند. برایش از جاب‌اینجا، جاب‌ایران، بازارکار، دیوار، نیازمندی‌های همشهری و اجاره‌ی خانه‌ چهل متری در محدوده‌ی نواب نوشتم. دو ماهی پیگیر بود. چند جایی برای مصاحبه آمد و در نهایت منصرف شد. چرا؟ چون پول کافی نداشت. چطور می‌توانست زندگی را در تهران بدون هیچ حمایتی از صفر شروع کند؟ از بیکاری ِ”ف” و “ع” بگویم و گرفتاریِ مواد مخدر و این داستان‌ها که همه‌ی سینمای این روزهای ما را گرفته است؟ می‌دانم که دیده‌اید. عجیب‌تر از همه “ز” که اگر دوستم نبود و از نزدیک نمی‌شناختم باور نمی‌کردم. “ز” با تحصیلات فنی و ۱۰ سال سابقه کار در پروژه‌های مهم بیکار است. در چند ماه گذشته برای جاهای مختلفی رزومه فرستاده و نشده که مشغول به کار شود. چرا؟ چون او در کشورِ برابری و برادری عضوی از یک اقلیت مذهبی است. باورتان می‌شود؟ در جهانی که دست‌های ما این‌همه در برابرش ناتوان است باید لااقل کاری داشته باشیم که بتوانیم چند ماه یک‌بار سفرِ کوتاهی برویم، تفریح مختصری داشته باشیم و برای مادرمان هدیه‌ی کوچکی بخریم. این‌ها توقعِ خیلی زیادی از زندگی و جوانی است؟ زندگی با بیکاری هم ادامه دارد و لحن شوخ فیلم مثلِ وقتی است که “ز” در پیک‌نیک ِروز ِتعطیل می‌خندد و حرف می‌زند. “ز” که همین چند سطر پیش نوشتم چرا بیکار است.
فصل اول جوانی